به طوفان نرود


«بیست‌وپنج خرداد». ذکرش آرام‌م می‌کند...

از هر طرف که رفتم...



بعد از سال‌ها، دفتر ِ سبز ِ براق ِ نوجوانی‌های ِ امیدوار ِ کانون را 

بیرون کشیده‌ام تا چیزهایی را مرتب کنم. خالی‌تر از آنم که راه رفته را 

مال خودم بدانم. حتی برانداز ِ جلدش بی‌تابم می‌کند. جلدی که

 جابه‌جا از سال‌ها تماس ِ بعد از ظهر پنجشنبه‌ها با میزهای چوبی 

نارنجی، نشان‌دار است. بازش که می‌کنم، همان صفحه‌ای که اتفاقی

می‌آید، برای روزی‌ست که کانون ِ خودمان نبودم. رفته بودم پارک 

فدک، کانون ِ 21. حسن بنی‌عامری آمده بود برایمان از سایه‌روشن ِ 

کلمه‌ها بگوید. چیز ِ زیادی ننوشته‌ام، جز جمله‌ای با دست‌خط ِ

بی‌قرار ِ آن‌روزها:

«نویسنده باید زخمی باشد.»



مسکین‌غریبان...


از خیابان پرچم که می‌پیچیدم، غروب بود. خانه‌ای آجری بود با ردیف ِ 

پیچ‌های گلیسینی ِ بنفش. باد ِ نرمی می‌وزید و عطر ِ پیچ‌ها با من 

می‌آمد. گنجشک‌ها مردد می‌خواندند. انگار هیچ‌‌چیز به هیچ‌چیز تعلق

 نداشت. دلم می‌خواست چیزی را زمزمه کنم. نور هر لحظه بی‌جان‌تر 

می‌شد. پاهایم که به تاریکی رسید، کلمه‌های فروغ لغزیدند:

 

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد

چگونه ایستادم و دیدم...

 



برف دارد می‌بارد وُ بی‌پروا..

انگار نه انگار بهار داشت از دست و بالش می‌ریخت. اسفند ِ دیوانه‌ی

من...

 


آخر فیلم نوشته: برای «حامد مهاجر»؛ معلم و پژوهشگر موسیقی. 

که امروز از میان ما رفت. 12 بهمن 91...


چند بار دیدمش و هر بار آشناتر بود. روایت ِ غریب ِ همین چند

دقیقه‌ی کوتاه. زنگ ِ کلمه‌ها، لابه‌لای خنده‌های مهربان و شکننده

 و نیلی.. داستان ِ آدم‌هایی که گم می‌شن؛ از همون کودکی...

 


جمعه‌شب‌های مترو زیادی غمگین‌اند. نشسته بودم توی قطار، کنار ِ دو

 تا دختر خارجی که ایتالیایی حرف می‌زدند. چشم‌هام بسته بود. 

خسته‌گی و گیجی با هم ترکیب شده بودند. گاهی بودم و گاهی نه. 

هوشیاری‌م وقتی یک طور ِ ناگهانی و خوبی برگشت که یکی‌ از دخترها

وسط اون‌همه کلمه‌‌ی نامفهوم با یک لحن ِ محشری گفت:

 «اگر آن ترک شیرازی»

 و بعد خنده‌های روشن‌شون، که باید می‌دیدید...



هوا سوز ِ غریبی داشت. از هلال ِ نازک و خجالتی ِ ماه، رسیدم به 

شیشه‌ی پشت ِ ماشینی که رویش نوشته بود: «مگه بدا دل ندارن»



"اینه کشور من: یه سرباز هیجده ساله که اهل شوخی‌یه و مثل 

پاکت‌های شیر روی گلوش نقطه‌چین کشیده و زیرش نوشته:

از این‌جا ببُرین."


+


به خون ِ دیده؛ پرورده


چه‌قدر برزخ ِ بین این دو تا ننوشتنی‌ست:

«به امید دمی با دوست»

«وان دم هم نمی‌بینم»...

 

طبعاً با همان لحن ِ ای‌دریغ‌گوی شجریان...



محذوف


بک‌گراند ِ این روزهای من،

صدای Empty the Recycle Bin ِ ویندوزه...

جانم، ناتوان...


گلویم کمی دردناک و ملتهب است. چای آویشن دم کرده‌ام. عطر ِ

کوه و دشت‌های بهار.

مامان از پشت ِ تلفن می‌گفت: رودخونه، پر از پرنده‌های مهاجره...


پشت ِ پنجره‌ی زمستان‌ام. ماه، درست شمال ِ شرقی ِ شاخه‌های

همیشه آشنای چنار ِ پیر ِ روبه‌روی اتاقم. پنجره را باز می‌کنم.

سرمای سال نو. آسمان، ترکیب ِ سرمه‌ای و سرخ ِ مات است. من،

مسافر ِ سوسوی بی‌قرار ِ ستاره وُ نور ِ نرم ِ دور ِ ماه..


اسمش، دل‌تنگی نمی‌تواند باشد. مثل ماه ِ امشب است. رام 

نیست...


«مرضیه» دارد می‌خواند:

گر نشد، قسمتم، عیش و شادمانی

سرخوشم

با همین، رنج ِ زندگانی..


با من ِ دیوانه

این جهان، بیگانه...

 

بر قطب ِ خود تنیدن


ناگزیر، به جایی می‌رسی که -به قول ِ«جلال‌الدین بلخی»- فقط

می‌توانی بگویی:

ما را 

همی کشانی؛

احسنت ای کشنده،

شاباش ای کشیدن...



به «بابا»


نمی‌دانی، نمی‌دانی که در تمام این صبح‌های جان‌کاه ِ افقی؛

اس‌ام‌اس‌های امیدوار ِ صبورت، چه اندازه تاب‌آوری را برایم آسان‌تر

می‌کرد. دلم را آرام‌تر...

 

برایت نگفتم توی یکی از همین ‌شب‌های نزدیک ِ عاصی -که

تکه‌های روزنامه و متن‌های گزیده‌ات را برایم آورده بودی تا بخوانم و

التیام را بلد شوم- لحن ِ مهربانت، چه دل‌خوشی ِ خالصی بود و

هست برای من؛ وقتی آن‌طور ِ غیرمنتظره پرسیدی:

شعر چی؟

این روزا شعر هم گفتی؟

 

یا کلمه‌های ستاره‌دار ِ عصر ِ دو روز ِ پیش‌ات، که - نیامده- از پشت ِ

تلفن بگویی:

امروز یک ساعت، توی بازار، لیوان‌های یک‌بار مصرف رو از روی زمین

جمع کردم؛ به یاد تو...

*

آاااخ از این ملغمه‌ی بی‌کلمه‌ی شوق و شرم و اشک...

 

چیره خواهی شد؟


روشنی‌ها،

محو در تاریکی ِ دلتنگ

هم‌چنان که نام‌ها در ننگ

هم‌چنان که

نام‌ها در ننگ...


* باران ِ این روزهای من، کران‌دار است. شاید صدای نرم ِ خیسی،

از  پشت ِ پنجره...


- شعر و عنوان از فریدون مشیری



به لکه‌خونی فکر می‌کنم

که هفت روز است

توی چشم‌ام غرق شده..


غروب ِ آبان است

و یادها

مثل ِ نهنگ‌های خودکشی کرده

روی سپیدی ِ بالش‌ام

می‌لغزند...




نوشته بود:



(...)


که می‌دانی...


عدل باید نه ِ هشت‌اش می‌آمد:

ایوانف، خانه‌ی هنرمندان، سپهبد قرنی، عابر بانک، خط ِ عابر،

اتوبوس ِ سبز، بیمارستان فیروزگر، موتورسواری که دوست‌تر از

دوست، آقای الف...


تقویم ِ نود، همین صفحه. دست می‌کشم چند باره، روی

تاب‌‌برداشته‌گی ِ کاغذ. خیسی‌های ِ خشک ِ لابه‌لای همین

کلمات ِ بازگشت.


از ترکیب ِ «جان به در بردن»، خاطره‌ها دارم...



گر تیغ بارد...

حق داند و حق دید که در وقت ِ کشاکش

از ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم...*


آدم فقط خیال می‌کند که رذالت، چند چهره‌گی و فریب، متعلق به

جماعت ِ خاصی ست. پیش‌تر که می‌روی، می‌بینی چه‌قدر ظرفیت

این صفات، همه‌گانی ست.حیرانی‌اش، آن‌جاست که ردپای تباهی‌

 را، به پیچیده‌ترین وضع ممکن، در آن‌هایی می‌یابی که داعیه‌دار ِ 

اخلاق و مراعات‌اند. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم این افراد،

-اتفاقاً- دست ِ جولان‌شان بازتر است. آغشته‌اند به

هزار و یک فن ِ جا گذاشتن و چنان سفسطه می‌بافند در بنا

کردن نظام‌های غریب ِ اخلاقی تا در گیجی ِ ضربات ِ مهلک‌شان

-که تصورش هم در زمره‌ی لامحاله‌های همیشه‌گی‌ات بود-

بمانی.

این هفته‌ای که رفت؛ غربت و رنجوری ِ «احمد قابل» از پیش ِ

چشم‌هایم نرفته. لحن ِ مجروح ِ همسرش. گرچه سرنوشتی

از این دست، پدیده‌ی یگانه‌ای نبوده و نیست.

به آنهایی که شعاع ِ بیرحمانه‌گی‌شان بی‌حد است و

کج‌رفتاری‌شان، روشن‌تر از آفتاب؛ خرده‌ای نیست. من به مرز ِ

پر رنگ ِ «احمد قابل» فکر می‌کنم با آن‌هایی که شرح ِ

شرمگین‌شان رفت. به سبک ِ احترام‌برانگیز ِ جهانی که داشت.

به زیست ِ مرهم‌گون آدم‌های نایابی مثل او -که با همه‌ی

تلخ‌کامی‌شان- روشنای روزگار ِ من‌اند...

زخمی و شکستنی؛ کلمات ِ «اولین آندرهیل»** را به یاد او دوره

می‌کنم:

"کیست که برای ما برود؟

لبیک! مرا بفرست...

این عمل می‌تواند تقریباً هر چیزی باشد؛ از خود قربانی کردن

بیوقفه‌ی راهبه‌ی عزلت‌گزیده گرفته تا خلق ِ زیبایی، یا پاکسازی

حلبی آبادها. «لبیک! مرا بفرست» به معنای به هر طریقی، به

هر جایی، و به هر زمانی رفتن است. نه به آنجا که دورنما

امیدوارکننده است، بلکه به آنجا که نیاز فراوان است؛ نه برای انجام

کاری که به وضوح، کار مناسب و خوبی است و مطمئنم می‌توانم

آن را به صورتی ممتاز و عالی انجام دهم، بلکه برای انجام کار

دشوار، یا رساندن پیام ِ بی‌طرفدار در جای نامساعد.

«و موسی گفت: من کیستم، که نزد فرعون بروم و بنی‌اسرائیل را

از مصر بیرون آورم؟»، اما چنین کرد. در واقع، این از خصائص هر

شخصیت عظیم معنوی است که همیشه، علیرغم اوضاع و احوال

نامطلوب، کاری را انجام می‌دهد که دیگران آن را انجام نایافتنی

می‌دانند. سائقه‌ی او اخلاصی تمام عیار است که بر همه‌ی

بزدلی‌های شخصی غلبه می‌کند و به شخص قدرتی می‌بخشد

که برای کسانی که به فکر منافع خودشان‌اند یا کار خود را

می‌کنند و کاری به کار دیگران ندارند، ناشناخته است."


*مولانا

**حیات ِ معنوی؛ نوشته‌‌ی اولین آندرهیل؛ ترجمه‌‌ی سیمین صالح،

ویراسته‌ی مصطفی ملکیان




به آهنگی که برایم فرستاده گوش می‌دهم. به نت‌های غریبی که

قطارند. و منی که خانه‌نشینی‌اش مزمن شده، ریل‌شان.


می‌سوزم و بی‌ایستگاهی‌ام را چاره نیست...