از هر طرف که رفتم...
بعد از سالها، دفتر ِ سبز ِ براق ِ نوجوانیهای ِ امیدوار ِ کانون را
بیرون کشیدهام تا چیزهایی را مرتب کنم. خالیتر از آنم که راه رفته را
مال خودم بدانم. حتی برانداز ِ جلدش بیتابم میکند. جلدی که
جابهجا از سالها تماس ِ بعد از ظهر پنجشنبهها با میزهای چوبی
نارنجی، نشاندار است. بازش که میکنم، همان صفحهای که اتفاقی
میآید، برای روزیست که کانون ِ خودمان نبودم. رفته بودم پارک
فدک، کانون ِ 21. حسن بنیعامری آمده بود برایمان از سایهروشن ِ
کلمهها بگوید. چیز ِ زیادی ننوشتهام، جز جملهای با دستخط ِ
بیقرار ِ آنروزها:
«نویسنده باید زخمی باشد.»
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:48 توسط مرضیه
|