هوای آن روز چهارشنبه سرد بود و سرما همراه ِ من بود.

به یک کیوسک تلفن عمومی رفتم.

به خانه تلفن زدم.

از تلفن خانه‌ی ما صدای هزاران ساز

همراه با سرفه‌ی مادربزرگ شنیده می‌شد.

از پشت شیشه‌های کیوسک تلفن،

خیابان را دیدم که برف می‌بارید.

در میان دانه‌های برف

نوازندگانی را دیدم که با هم حرف می‌زدند.

از دهان‌شان

گل‌های داوودی و گل‌های یخ بر کف خیابان می‌ریخت.

یکی از نوازندگان ایستاد و مرا نگاه کرد.

شیشه‌ی خالی شربت سینه را از جعبه‌ی آن بیرون آوردم.

صدای سرفه‌ی مادربزرگ را مرد نوازنده شنید.

خندید.

نشانی داروخانه را به مرد نوازنده دادم.

با مرد نوازنده به داروخانه رفتم

و یک جعبه‌ی شربت سینه خریدم.

شیشه‌ی پر از شربت سینه را که از جعبه بیرون آوردم،

صدای سرفه‌ی مادربزرگ را نشنیدم...

 

بخش‌هایی از کتاب «نشانی» نوشته‌ی احمدرضا احمدی

اینجا می‌توانید مصور بخوانیدش: «نشانی»

 

«نشانی» نوشته‌ی احمدرضا احمدی

بالهَجر و الحَجر...

 

صبر ِ صبر...


 

 

روی صندلی

با سَری که رو به بالا.

از سپیدی ِ آرام ِ سقف

تا سایه‌روشن ِ یاد ِ تو

همیشه رودخانه‌ای ست

که واژه‌ها

هیچ‌وقت به سلامت از آن نمی‌گذرند...