جمعهشبهای مترو زیادی غمگیناند. نشسته بودم توی قطار، کنار ِ دو
تا دختر خارجی که ایتالیایی حرف میزدند. چشمهام بسته بود.
خستهگی و گیجی با هم ترکیب شده بودند. گاهی بودم و گاهی نه.
هوشیاریم وقتی یک طور ِ ناگهانی و خوبی برگشت که یکی از دخترها
وسط اونهمه کلمهی نامفهوم با یک لحن ِ محشری گفت:
«اگر آن ترک شیرازی»
و بعد خندههای روشنشون، که باید میدیدید...
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:14 توسط مرضیه
|