جمعه‌شب‌های مترو زیادی غمگین‌اند. نشسته بودم توی قطار، کنار ِ دو

 تا دختر خارجی که ایتالیایی حرف می‌زدند. چشم‌هام بسته بود. 

خسته‌گی و گیجی با هم ترکیب شده بودند. گاهی بودم و گاهی نه. 

هوشیاری‌م وقتی یک طور ِ ناگهانی و خوبی برگشت که یکی‌ از دخترها

وسط اون‌همه کلمه‌‌ی نامفهوم با یک لحن ِ محشری گفت:

 «اگر آن ترک شیرازی»

 و بعد خنده‌های روشن‌شون، که باید می‌دیدید...