چیره خواهی شد؟


روشنی‌ها،

محو در تاریکی ِ دلتنگ

هم‌چنان که نام‌ها در ننگ

هم‌چنان که

نام‌ها در ننگ...


* باران ِ این روزهای من، کران‌دار است. شاید صدای نرم ِ خیسی،

از  پشت ِ پنجره...


- شعر و عنوان از فریدون مشیری



به لکه‌خونی فکر می‌کنم

که هفت روز است

توی چشم‌ام غرق شده..


غروب ِ آبان است

و یادها

مثل ِ نهنگ‌های خودکشی کرده

روی سپیدی ِ بالش‌ام

می‌لغزند...




نوشته بود:



(...)


که می‌دانی...


عدل باید نه ِ هشت‌اش می‌آمد:

ایوانف، خانه‌ی هنرمندان، سپهبد قرنی، عابر بانک، خط ِ عابر،

اتوبوس ِ سبز، بیمارستان فیروزگر، موتورسواری که دوست‌تر از

دوست، آقای الف...


تقویم ِ نود، همین صفحه. دست می‌کشم چند باره، روی

تاب‌‌برداشته‌گی ِ کاغذ. خیسی‌های ِ خشک ِ لابه‌لای همین

کلمات ِ بازگشت.


از ترکیب ِ «جان به در بردن»، خاطره‌ها دارم...



گر تیغ بارد...

حق داند و حق دید که در وقت ِ کشاکش

از ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم...*


آدم فقط خیال می‌کند که رذالت، چند چهره‌گی و فریب، متعلق به

جماعت ِ خاصی ست. پیش‌تر که می‌روی، می‌بینی چه‌قدر ظرفیت

این صفات، همه‌گانی ست.حیرانی‌اش، آن‌جاست که ردپای تباهی‌

 را، به پیچیده‌ترین وضع ممکن، در آن‌هایی می‌یابی که داعیه‌دار ِ 

اخلاق و مراعات‌اند. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم این افراد،

-اتفاقاً- دست ِ جولان‌شان بازتر است. آغشته‌اند به

هزار و یک فن ِ جا گذاشتن و چنان سفسطه می‌بافند در بنا

کردن نظام‌های غریب ِ اخلاقی تا در گیجی ِ ضربات ِ مهلک‌شان

-که تصورش هم در زمره‌ی لامحاله‌های همیشه‌گی‌ات بود-

بمانی.

این هفته‌ای که رفت؛ غربت و رنجوری ِ «احمد قابل» از پیش ِ

چشم‌هایم نرفته. لحن ِ مجروح ِ همسرش. گرچه سرنوشتی

از این دست، پدیده‌ی یگانه‌ای نبوده و نیست.

به آنهایی که شعاع ِ بیرحمانه‌گی‌شان بی‌حد است و

کج‌رفتاری‌شان، روشن‌تر از آفتاب؛ خرده‌ای نیست. من به مرز ِ

پر رنگ ِ «احمد قابل» فکر می‌کنم با آن‌هایی که شرح ِ

شرمگین‌شان رفت. به سبک ِ احترام‌برانگیز ِ جهانی که داشت.

به زیست ِ مرهم‌گون آدم‌های نایابی مثل او -که با همه‌ی

تلخ‌کامی‌شان- روشنای روزگار ِ من‌اند...

زخمی و شکستنی؛ کلمات ِ «اولین آندرهیل»** را به یاد او دوره

می‌کنم:

"کیست که برای ما برود؟

لبیک! مرا بفرست...

این عمل می‌تواند تقریباً هر چیزی باشد؛ از خود قربانی کردن

بیوقفه‌ی راهبه‌ی عزلت‌گزیده گرفته تا خلق ِ زیبایی، یا پاکسازی

حلبی آبادها. «لبیک! مرا بفرست» به معنای به هر طریقی، به

هر جایی، و به هر زمانی رفتن است. نه به آنجا که دورنما

امیدوارکننده است، بلکه به آنجا که نیاز فراوان است؛ نه برای انجام

کاری که به وضوح، کار مناسب و خوبی است و مطمئنم می‌توانم

آن را به صورتی ممتاز و عالی انجام دهم، بلکه برای انجام کار

دشوار، یا رساندن پیام ِ بی‌طرفدار در جای نامساعد.

«و موسی گفت: من کیستم، که نزد فرعون بروم و بنی‌اسرائیل را

از مصر بیرون آورم؟»، اما چنین کرد. در واقع، این از خصائص هر

شخصیت عظیم معنوی است که همیشه، علیرغم اوضاع و احوال

نامطلوب، کاری را انجام می‌دهد که دیگران آن را انجام نایافتنی

می‌دانند. سائقه‌ی او اخلاصی تمام عیار است که بر همه‌ی

بزدلی‌های شخصی غلبه می‌کند و به شخص قدرتی می‌بخشد

که برای کسانی که به فکر منافع خودشان‌اند یا کار خود را

می‌کنند و کاری به کار دیگران ندارند، ناشناخته است."


*مولانا

**حیات ِ معنوی؛ نوشته‌‌ی اولین آندرهیل؛ ترجمه‌‌ی سیمین صالح،

ویراسته‌ی مصطفی ملکیان