موسیقی آرامی است.

رسیده‌ به نستعلیق ِ صاد و ضاد. به صبح، به رضا.

تا هزار سال هم بنویسم، کم‌اند...

 

 

 

افتادنی که مرا می‌افتد*

 

گل‌های نارنجی و زرد ِ فلزیا را نشانده‌ام توی تنگ ِ آب. سِحر ِ عطرشان،

ماهی‌های من‌اند. به تصویرهای مجسمه‌های مسی ِ پراکنده‌ی توی

اتاق نگاه می‌کنم. هنوز در هوای مهمان‌اند. بی‌صورت‌اند و شکسته.

و ترکیب ِ نام‌هایشان هر بار، داستان ِ تازه‌ای می‌سازد:

«زن ِ با سلاح»، «مادر و دختر اثر بمب شیمیایی»، «وداع از خانواده»...

 

«تارا جاف» را تازه کشف کرده‌ام. صدای چنگ و پَر ِ آوازش**، باران ِ من ِ

کاغذی است. می‌بارد و من پاره‌پاره خودم را از لابه‌لای غروب‌های بهاری

جمع می‌کنم...

 

* براهنی

** Zafleci

از بی‌دلی‌ها. یک

 

عمری‌ست ناز ِ دیده‌ی تر می‌کشیم ما

از اشک‌، انتظار ِ گوهر می‌کشیم ما

تسخیر ِ حسن، درخور حیرت‌نگاهی است

صید ِ عجب به دام ِ نظر می‌کشیم ما

دامن‌کشان ز ناز به هر سو گذر کنی

چون سایه زیر پای تو سر می‌کشیم ما

از خلق اگر کناره ‌گرفتیم مفت ماست

کشتی ز چارموج ِ خطر می‌کشیم ما

پرواز ِ ما سری نکشید از شکست ِ بال

امروز ناله هم ته ِ پَر می‌کشیم ما

ای چرخ؛ پاس ِ آه ِ دل ِ خسته لازم است

این رشته را ز پای ‌گوهر می‌کشیم ما

عمری‌ست در ادب‌کده‌ی وضع ِ خامشی

از ناله انتقام ِ اثر می‌کشیم ما

شمع ِ خموش ِ انجمن ِ داغ حیرت‌ایم

خمیازه‌ی خمار ِ نظر می‌کشیم ما

داغ ِ سپهر، مرهم ِ کافور می‌برد

زین آه ‌کز جگر، چو سحر می‌کشیم ما

همچون‌ نفس بنای ‌جهان بر تردد است

در منزلیم و رنج سفر می‌کشیم ما

فرصت‌ کفیل این ‌همه شوخی نمی‌شود

آیینه‌ای به روی شرر می‌کشیم ما

«بیدل» به جرم آنکه چو آیینه ساده‌ایم

خاکسترست آنچه به بر می‌کشیم ما

 

 

به هر چیزی که نگاه می‌کنم، از پرده‌ی خیس چشم می‌گذرد و توی

گلویم منفجر می‌شود. اسفند ِ امسال، مرا با خودش نبرد. به جایش

حال ِ دانه‌های اسفند را برایم آورد روی سرخی ِ آتشی که داشتم.

یک شب قبل از نیمه شب ِ تحویل سال، قبل از طلوع را دیدم و شب

بعد، قبل از غروب را. تاخیر ِ دیدن‌اش، تقدیر ِ من بود. تمام دیالوگ‌هایی

که بولد شدند و نمک‌پاش ِ من. سلین ِ قبرستان، سلین ِ توی ماشین،

سلین ِ خیابان. نود را این‌طور ورق زدم...

 

نو عید ِ دیگری ست. خرماگردان‌ایم. مامان‌بزرگ از عید ِ نود دیگر نخواهد

بود. مستقبل‌اش، زهرناک است و مثل شیشه می‌بُردم. چشم‌های

مهربان‌ش را دیگر ندارم، بوسه‌هایش را...

 

صبح، پنجره را باز کردم. باران ِ اولین. حس غریبی دارد سبز ِ آرام ِ

پاشیده روی درخت‌های فروردینی. یاکریم‌ها منتظر بودند. سهم ِ

صبح‌گاهی‌شان را ریختم و نشستم به تماشا. بعد نوبت بنفشه‌ها

بود توی گلدان‌های سفالی ِ مستطیلی. چقدر هم‌نشانه. باد می‌آمد.

رنگ کبود ِ گونه‌هایشان، دل ِ من بود...

 

پیش‌گاه بهار؛ موسیقی فیلم نیوه مانگ؛ حسین علیزاده