نمی‌دانی، نمی‌دانی که در تمام این صبح‌های جان‌کاه ِ افقی؛

اس‌ام‌اس‌های امیدوار ِ صبورت، چه اندازه تاب‌آوری را برایم آسان‌تر

می‌کرد. دلم را آرام‌تر...

 

برایت نگفتم توی یکی از همین ‌شب‌های نزدیک ِ عاصی -که

تکه‌های روزنامه و متن‌های گزیده‌ات را برایم آورده بودی تا بخوانم و

التیام را بلد شوم- لحن ِ مهربانت، چه دل‌خوشی ِ خالصی بود و

هست برای من؛ وقتی آن‌طور ِ غیرمنتظره پرسیدی:

شعر چی؟

این روزا شعر هم گفتی؟

 

یا کلمه‌های ستاره‌دار ِ عصر ِ دو روز ِ پیش‌ات، که - نیامده- از پشت ِ

تلفن بگویی:

امروز یک ساعت، توی بازار، لیوان‌های یک‌بار مصرف رو از روی زمین

جمع کردم؛ به یاد تو...

*

آاااخ از این ملغمه‌ی بی‌کلمه‌ی شوق و شرم و اشک...