به «بابا»
نمیدانی، نمیدانی که در تمام این صبحهای جانکاه ِ افقی؛
اساماسهای امیدوار ِ صبورت، چه اندازه تابآوری را برایم آسانتر
میکرد. دلم را آرامتر...
برایت نگفتم توی یکی از همین شبهای نزدیک ِ عاصی -که
تکههای روزنامه و متنهای گزیدهات را برایم آورده بودی تا بخوانم و
التیام را بلد شوم- لحن ِ مهربانت، چه دلخوشی ِ خالصی بود و
هست برای من؛ وقتی آنطور ِ غیرمنتظره پرسیدی:
شعر چی؟
این روزا شعر هم گفتی؟
یا کلمههای ستارهدار ِ عصر ِ دو روز ِ پیشات، که - نیامده- از پشت ِ
تلفن بگویی:
امروز یک ساعت، توی بازار، لیوانهای یکبار مصرف رو از روی زمین
جمع کردم؛ به یاد تو...
*
آاااخ از این ملغمهی بیکلمهی شوق و شرم و اشک...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 3:4 توسط مرضیه
|