پس ِ این همه لحظه هایی که میان لخته لخته خون و خونابه نفس
کشیدم و اضطراب تمام مرا چنگ انداخت و شوری ِ اشک، طعم
روزهایم بود و هق هق، طنین بی وقفه ای که آونگ می شد مدام؛
چه باید گفت؟ که پشت شیشه ی لعنتی آی سی یو، تنها مجاز
باشی به دوره کردن چشمهایی بی رمق؛ که درد را با قرار چه کار؟
که بغض و درد یکی شوند و درماندگی ات هزارتا. جان ِ بی جان بعد
از هر زنگ ای را چند بار به دوش کشی تا مرز مطلق ِ خاموشی؟ که
شب بی رحمانه صبح شود و تو از سپیده نشانه بخواهی. چقدر چرخْ
چرخْ و دلتنگ، هاشور شوی روی سایه روشن ِ آرزو. تکه تکه شوی،
توی امواج حزن. نام ندارند لحظه های اینچنینی، بس که آغشته اند
به دردناکی ها. من سنجاق شدم به آنها و زیست ام شان. پر پر زدن
در حصار ِ گنگی ِ آیندگی، وقتی اتفاق ِ همه چیز، خارج از اتصالات
اجزای زمین ای است؛ سخت است و سنگین... خوب است که کسی
رد نگاه اش را هیچ گاه بر نمی گیرد از نقش در نقش ِ آشفته ی اندوه.
ثانیه های صخره و سقوط، در می یا بد ات. می گذارد روزن ای متولد
شود، میان عمیق ِ خالی های ظلمانی. که پلک های شبانه روز ِ
پریشانی، حس ای دوباره بگیرند و گشودگی فراموش شان نشود.
جان ِ عاصی از یأس، مجال گذر بگیرد از خاکستری ها و نور بخواند.
که گرچه بی بال، بماند و بخواهد. شاید که؛ شاید خط فاصله، امید...