ماه‌رنگ

 

"فروردین" سبز است برای من. "آپریل" یک جور خاصی سپید و پاک.

و خیال که مقتضای روزهای فروردین/ آپریلی. ماه‌ها را دوره می‌کردم تا

ببینم رنگ ِ خورشیدی/ میلادی‌شان چیست. میلادی‌ها از غافله‌ی

رنگ‌بازی عقب ماندند و روند ِ منظم کار متوقف شد. ميان همين

گشت‌زنی‌های ذهنی/ ماهی بود که به خرداد رسیدم. "خرداد"ی که

رنگ‌اش همخوان ِ هیچ خرداد ِ دیگرم نبود. سبزی بود که سرخ شد و

سرخی که سبز. بیست و پنج سالگی، هیچ اتفاق ِ درخوری نداشته

باشد برای من؛ بیست و پنج ِ خردادش کافی است تا این تقارن ِ

عددی، از تلخی ِ روزگار ِ ربع قرنی بکاهد. روزها را طی کردم و رغبت ِ

رنگ‌خوانی ِ ماهشان نبود. روی سپتامبر اما ماندم که همیشه برای

من توامان ِ بی‌رنگی و رنگارنگی است؛ مثل همه‌ی آغازها. سپتامبر ِ

هشتاد و هشت، سلام ِ بیست و شش‌ای بود که حالا تقریباً به نیمه

رسیده. نیمه‌ای که به قدر هزاره، ناتوانم کرد. درد مرا نفس کشید و

من او را. پلک‌هایم را می‌بندم و مجال ِ مکث نمی‌دهم به ذهن که در

باتلاق ِ تصویرها بماند. فقط ناشیانه می‌دوم. سپیدی آپریل را مجسم

می کنم کنار سبزی ِ فروردین و کشف ِ تازه‌ی ترکیب ِ این دو رنگی،

آرامم می‌کند. آرامشی که سنگ‌پرانی‌اش، خاکستری ِ شش ماه ِ

رفته‌ای است که تب‌دار آمده‌ام...

 

سوال، جواب است

 

گفتا:

کدام دل

چه نشان

کی

کجا

که برد؟

 

"سعدی"

 

 

پریشان‌خوانی

 

خواب دیدم

هولناکی ِ بودنتان را 

روی فرش فرش ِ خون.

سیاهی ِ ردا

و گودال ِ خالی ِ چشمهایتان.

تندیس‌هایی سنگی

که تاریخ ِ رفتنتان، تازه بود.

خیابان

ازدحام بود و طرح ِ بهت.

ما نفس می‌کشیدیم

با یاد و باد

و اشک می‌دوید

از شرق و شمال ِِ سلاخی ِ خاطره

تا غرب و جنوب ِ جنین ِ رهایی.

هوا سنگینی‌اش را پنهان می‌کرد

چهره‌های ما، چروک ِ سنگدلی‌ها را.

لبخند،

گاهی از غربال ِ کلمات می‌ریخت

از نگاه می‌گذشت و

جوانه می‌شد

اما

گیج بود هنوز و

ترس ِ شادی می‌پراکند...

 

کمی روح ِ کوه

 

شکوفه در شکوفه بود تمام مسیر. رودخانه و درخت و نسیم. آسمان

نیمه‌ابری بود. درکه آرام بود برعکس من. یاد ِ توصیه‌های کوهنوردی‌ات

که می‌افتادم، قدم‌ها نرم بود و به قاعده. تند که می‌شد و گاهی نفس

کم می‌آمد، فراموشم شده بود. هیچ وقت کوه را فقط به خاطر فتح

قله/ پناهگاه دوست نداشتم. کوه را با مسیرش دوست دارم. که

بایستی و راه ِ رفته را نگاه کنی. راه ِ نرفته را هم. روی گل‌سنگ‌ها

دست بکشی و مخمل ِ سبزشان دل‌خوشت کند. ترکیب ِ بی‌نظیر

کوه و آسمان را خاطره کنی. پرنده کشف کنی. گروه ِ آدم‌ها را ببینی

و حدس بزنی جنس ِ کلمه‌هایشان را...

 

تقریباً زمان زیادی گذشته بود از آخرین بار ِ "پلنگ چال". سرودهایتان

را آرام دوره می‌کردم. طعم ِ لیموترش‌هایتان را هم. بعد دلم پر زد برای

یک جمع ِ دوستانه‌ی دلی- فکری مثل همان روزهای شما. که نیست

و کاش شکل می‌گرفت. انرژی "مضاعف" ِ کوهپیمایی ِ من، "V"ها و

متعلقات ِ سبز جا به جا نشسته بر روی صخره‌ها بود. دل‌گرمی. جدال ِ

مکرر ِ حذف و رویش...

اواسط راه بودم به گمانم. یادت نفس می‌کشید. قرار ِ بی‌قراری.

یکباره‌گی ِ "در خیال" ِ استاد، اشارت ِ پنهان بود:

غافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی

زیرا که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را...

 

اواخر ِ رسیدن، مثل همیشه راه خلوت‌تر و فاصله‌ها بیش‌تر بود. که

انگار نسبت مستقیمی دارند با چگالی ِ سن ِ آدم‌ها. افراد مسن ِ

دوست‌داشتنی که لبخند از قاب ِ صورتشان نمی‌گریخت. گام‌هایشان

به شدت مصمم بود و چشمهایشان امیدوار. پناه‌گاه آرام‌تر از آن بود

که فکر می‌کردم. باد از سمت بهار می‌وزید و سه‌گانه‌ی کوه و ابر و

آبشار، از خستگی ِ جسم می‌کاست. آن بالا میان آن همه روشنی،

ذهن ورق می‌خورد انگار. یاد می‌آید. مستقبل ِ گنگ. امیدهای وصله‌دار.

رویاهایی که دوستشان داری و آرمانی که با همه‌ی فروناگذاری‌ات در

تحقق؛ گاهی، پایش ناباورانه می‌لنگد.

 

ارتفاع، مجال مناسبی است برای یادآوری ِ سطح‌زدایی از خود. حس

غریبی دارد اما. می‌گیرد و رها می‌کند. آسمانش هم نزدیک‌تر است.

بال می‌خواست اما، که بود و نبود...

 

درکه/ فروردین 1389

 

درکه/ فروردین 1389

 

درکه/ فروردین 1389

 

"نو"روزی

 

بادام تلخ را انگار ساییده‌اند زیر زبان ِ خاطرات ِ هشتاد و هشتی.

بغض‌ها  را یکی یکی قورت می‌دادم و روبان‌های سبز را به سین‌های

هفت‌سین گره می‌کردم. مثل دیشب که ولیعصر و انقلاب، ماه ِ نحیف

را رصد می‌کردم و دلتنگی مرا با خودش می‌برد. انقلاب تا آزادی، یاد ِ

دوشنبه‌ای است که تا همیشه 25 خرداد است. پل حافظ، همان

پنجشنبه‌ی سکوت بود بعد از فوج فوج جمعیت ِ سبز و سیاه ِ توپخانه.

مرور در مرور. لانگ شات ِ شال ِ سبز ِ مجسمه‌ی سپید ِ فردوسی و

لبخندی که در من حل شد. اشک‌آور و خون و ویکتوری. صف در صف ِ

جنگ و ننگ. حقارتی که پوست کنده شد... چشم و ذهن، تاب ِ

عصیان ِ تصاویر را نداشت.

سر اومد زمستون

شکفته بهارون...

نه خارم نه خاشاک

زن و مرد ِ بی‌باک

تنم پاره پاره...

شب ِ عید بود و نبود. چشمهای خیابان شرم‌آگین...

دیشب باید می‌رفتم برای همین دوباره‌‌گی‌ها روی مرز هشتاد و

هشت- هشتاد و نه. یادخوانی، راه‌دانی...

 

حالا هشتاد و نه است. ماهی‌ها توی آب می‌چرخند و دل ِ من

چرخ‌زنان ِ ناکجای خیال. مکعب خواسته‌هایم را می‌گردانم و به چیزی

بند می‌شوم. بعد تصویر می‌سازم از بکر ِ روزهای نیامده، به امید

تطبیق احتمالی. هیچ چیز بیش‌تر از "چه باید کرد" مرا درگیر ِ خود

نمی‌کند. خودم را و راه‌ها و آدم‌ها را دوره کردن؛ آن‌هم در یکی از

مسموم‌ترین فضاهای تجربه شده. که کجای جغرافیای فعالیت/ خلاقیت

باشم که افعال ارتفاع بیش‌تری داشته باشند و هزینه‌ی کمتری.

 

کتاب‌ها را ردیف کرده‌ام. دو سه تا مجله را هم و چند تایی فیلم‌. کمی

از تصفیه‌ی نوروزی باقی مانده. می‌خزم میان کاغذها و مضراب‌های

 سنتوری...

پایان کار می‌شود و هنوز عصاره‌ی تحویل سال مانده در من.

"چکامه‌های متنبی"* را بر می‌دارم و با همان احوال ِ بهاری می‌خوانم.

هم‌آهنگی ِ بی‌نقصی است. واژه‌ها آداب ِ حال می‌دانند:

مُتَفَرَّقُ الطَّعۛمَیۛن ِ مُجۛتَمِعُ الۛقُوَی

فَکأَنَّهُ السَّرَّاءُ و الضَّرَّاءُ

دو طعم ِ ناهمگون را در خود دارد، اما به نیرو یکپاره است، گویی

خوشی و ناخوشی –هر دو- را دارد.

... وَ لَکَ الزَّمَانُ مِنَ الزَّمَان ِ وِقایَةٌ

... و روزگارت از روزگار نگهدار باد.

 

*برگردان موسی اسوار