از خیابان پرچم که می‌پیچیدم، غروب بود. خانه‌ای آجری بود با ردیف ِ 

پیچ‌های گلیسینی ِ بنفش. باد ِ نرمی می‌وزید و عطر ِ پیچ‌ها با من 

می‌آمد. گنجشک‌ها مردد می‌خواندند. انگار هیچ‌‌چیز به هیچ‌چیز تعلق

 نداشت. دلم می‌خواست چیزی را زمزمه کنم. نور هر لحظه بی‌جان‌تر 

می‌شد. پاهایم که به تاریکی رسید، کلمه‌های فروغ لغزیدند:

 

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد

چگونه ایستادم و دیدم...