گل‌های نارنجی و زرد ِ فلزیا را نشانده‌ام توی تنگ ِ آب. سِحر ِ عطرشان،

ماهی‌های من‌اند. به تصویرهای مجسمه‌های مسی ِ پراکنده‌ی توی

اتاق نگاه می‌کنم. هنوز در هوای مهمان‌اند. بی‌صورت‌اند و شکسته.

و ترکیب ِ نام‌هایشان هر بار، داستان ِ تازه‌ای می‌سازد:

«زن ِ با سلاح»، «مادر و دختر اثر بمب شیمیایی»، «وداع از خانواده»...

 

«تارا جاف» را تازه کشف کرده‌ام. صدای چنگ و پَر ِ آوازش**، باران ِ من ِ

کاغذی است. می‌بارد و من پاره‌پاره خودم را از لابه‌لای غروب‌های بهاری

جمع می‌کنم...

 

* براهنی

** Zafleci