به هر چیزی که نگاه میکنم، از پردهی خیس چشم میگذرد و توی
گلویم منفجر میشود. اسفند ِ امسال، مرا با خودش نبرد. به جایش
حال ِ دانههای اسفند را برایم آورد روی سرخی ِ آتشی که داشتم.
یک شب قبل از نیمه شب ِ تحویل سال، قبل از طلوع را دیدم و شب
بعد، قبل از غروب را. تاخیر ِ دیدناش، تقدیر ِ من بود. تمام دیالوگهایی
که بولد شدند و نمکپاش ِ من. سلین ِ قبرستان، سلین ِ توی ماشین،
سلین ِ خیابان. نود را اینطور ورق زدم...
نو عید ِ دیگری ست. خرماگردانایم. مامانبزرگ از عید ِ نود دیگر نخواهد
بود. مستقبلاش، زهرناک است و مثل شیشه میبُردم. چشمهای
مهربانش را دیگر ندارم، بوسههایش را...
صبح، پنجره را باز کردم. باران ِ اولین. حس غریبی دارد سبز ِ آرام ِ
پاشیده روی درختهای فروردینی. یاکریمها منتظر بودند. سهم ِ
صبحگاهیشان را ریختم و نشستم به تماشا. بعد نوبت بنفشهها
بود توی گلدانهای سفالی ِ مستطیلی. چقدر همنشانه. باد میآمد.
رنگ کبود ِ گونههایشان، دل ِ من بود...
پیشگاه بهار؛ موسیقی فیلم نیوه مانگ؛ حسین علیزاده