"فروردین" سبز است برای من. "آپریل" یک جور خاصی سپید و پاک.

و خیال که مقتضای روزهای فروردین/ آپریلی. ماه‌ها را دوره می‌کردم تا

ببینم رنگ ِ خورشیدی/ میلادی‌شان چیست. میلادی‌ها از غافله‌ی

رنگ‌بازی عقب ماندند و روند ِ منظم کار متوقف شد. ميان همين

گشت‌زنی‌های ذهنی/ ماهی بود که به خرداد رسیدم. "خرداد"ی که

رنگ‌اش همخوان ِ هیچ خرداد ِ دیگرم نبود. سبزی بود که سرخ شد و

سرخی که سبز. بیست و پنج سالگی، هیچ اتفاق ِ درخوری نداشته

باشد برای من؛ بیست و پنج ِ خردادش کافی است تا این تقارن ِ

عددی، از تلخی ِ روزگار ِ ربع قرنی بکاهد. روزها را طی کردم و رغبت ِ

رنگ‌خوانی ِ ماهشان نبود. روی سپتامبر اما ماندم که همیشه برای

من توامان ِ بی‌رنگی و رنگارنگی است؛ مثل همه‌ی آغازها. سپتامبر ِ

هشتاد و هشت، سلام ِ بیست و شش‌ای بود که حالا تقریباً به نیمه

رسیده. نیمه‌ای که به قدر هزاره، ناتوانم کرد. درد مرا نفس کشید و

من او را. پلک‌هایم را می‌بندم و مجال ِ مکث نمی‌دهم به ذهن که در

باتلاق ِ تصویرها بماند. فقط ناشیانه می‌دوم. سپیدی آپریل را مجسم

می کنم کنار سبزی ِ فروردین و کشف ِ تازه‌ی ترکیب ِ این دو رنگی،

آرامم می‌کند. آرامشی که سنگ‌پرانی‌اش، خاکستری ِ شش ماه ِ

رفته‌ای است که تب‌دار آمده‌ام...