بادام تلخ را انگار ساییده‌اند زیر زبان ِ خاطرات ِ هشتاد و هشتی.

بغض‌ها  را یکی یکی قورت می‌دادم و روبان‌های سبز را به سین‌های

هفت‌سین گره می‌کردم. مثل دیشب که ولیعصر و انقلاب، ماه ِ نحیف

را رصد می‌کردم و دلتنگی مرا با خودش می‌برد. انقلاب تا آزادی، یاد ِ

دوشنبه‌ای است که تا همیشه 25 خرداد است. پل حافظ، همان

پنجشنبه‌ی سکوت بود بعد از فوج فوج جمعیت ِ سبز و سیاه ِ توپخانه.

مرور در مرور. لانگ شات ِ شال ِ سبز ِ مجسمه‌ی سپید ِ فردوسی و

لبخندی که در من حل شد. اشک‌آور و خون و ویکتوری. صف در صف ِ

جنگ و ننگ. حقارتی که پوست کنده شد... چشم و ذهن، تاب ِ

عصیان ِ تصاویر را نداشت.

سر اومد زمستون

شکفته بهارون...

نه خارم نه خاشاک

زن و مرد ِ بی‌باک

تنم پاره پاره...

شب ِ عید بود و نبود. چشمهای خیابان شرم‌آگین...

دیشب باید می‌رفتم برای همین دوباره‌‌گی‌ها روی مرز هشتاد و

هشت- هشتاد و نه. یادخوانی، راه‌دانی...

 

حالا هشتاد و نه است. ماهی‌ها توی آب می‌چرخند و دل ِ من

چرخ‌زنان ِ ناکجای خیال. مکعب خواسته‌هایم را می‌گردانم و به چیزی

بند می‌شوم. بعد تصویر می‌سازم از بکر ِ روزهای نیامده، به امید

تطبیق احتمالی. هیچ چیز بیش‌تر از "چه باید کرد" مرا درگیر ِ خود

نمی‌کند. خودم را و راه‌ها و آدم‌ها را دوره کردن؛ آن‌هم در یکی از

مسموم‌ترین فضاهای تجربه شده. که کجای جغرافیای فعالیت/ خلاقیت

باشم که افعال ارتفاع بیش‌تری داشته باشند و هزینه‌ی کمتری.

 

کتاب‌ها را ردیف کرده‌ام. دو سه تا مجله را هم و چند تایی فیلم‌. کمی

از تصفیه‌ی نوروزی باقی مانده. می‌خزم میان کاغذها و مضراب‌های

 سنتوری...

پایان کار می‌شود و هنوز عصاره‌ی تحویل سال مانده در من.

"چکامه‌های متنبی"* را بر می‌دارم و با همان احوال ِ بهاری می‌خوانم.

هم‌آهنگی ِ بی‌نقصی است. واژه‌ها آداب ِ حال می‌دانند:

مُتَفَرَّقُ الطَّعۛمَیۛن ِ مُجۛتَمِعُ الۛقُوَی

فَکأَنَّهُ السَّرَّاءُ و الضَّرَّاءُ

دو طعم ِ ناهمگون را در خود دارد، اما به نیرو یکپاره است، گویی

خوشی و ناخوشی –هر دو- را دارد.

... وَ لَکَ الزَّمَانُ مِنَ الزَّمَان ِ وِقایَةٌ

... و روزگارت از روزگار نگهدار باد.

 

*برگردان موسی اسوار