هنوز یک ماه نگذشته از آخرین باری که آمدیم. گلهای رز سرخ و
شببوهای سپید. میان نامهایی که سنگنویسی شان هنوز هم در
زمره ی ضربدریهای ممنوعانه است. گوشه ی جنوبی ِ یک مربع.
فرود تمامقامت هر باره ی او و رد اشکهای دیوانهوارش [که کم است
شمار نزول اینگونه شان]. تعجب ِ چشمها را به وضوح میبینی آنجا.
گاهی آشنایی مگر. سنگها را میشویی و انگشتها روی پیچ ِ
تاریخها، شرمسار میلغزند. آدمهای ندیده ی آشناتر از هر دیده.
آدمهای ماهگون میان شب ِ آرزوهایت. آنکه اشکهایش را بند آمدنی
نیست، گفته. هزارباره گفته و می گوید. که چه و چگونه. روشنای جاده
تو بگو. آنها که بی مرز اند. رمز اند.
دو روز پیش روزنامه ی آقای کاندیدا نوشته بود برای یکی از همان
هممربعیها که با شما بود؛ در فروردین ِ سالی که، لاله شد اید.
دردم آمد وقتی رفتنتان را آنطور بیرحمانه تا "قتل" کاهیده بودند. نشد
که تلخی ِ مهوعای نیاید. نشد که تا شرح ِ شرحه شرحهگیها نروم.
نشد که ثانیه ثانیه زیستنتان در شبانه روز ِ بند، وقتی آنطور دردمندانه
از زبان او میشنیدمشان در آن پیاده روی ِ یکبند ِ یک ساعت و نیمه
که بغض، ترمز ِگاه به گاه اش بود فقط، یادم نیاید و تمام تاریخشان را
پوزخند نشوم. نشد که نشد که نشد که....