<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مانا مهر</title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشت های موجودیتی که بر مثلث خدا انسان اندیشه عاشق است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 12 Jun 2009 14:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طی</title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;وقاحت&quot; واژه ای است که این روزها بار معنایی‌ای فراتر از حروفش را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دوش کشید و می‌کشد. خرداد هشتاد و هشت باید برای همه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادهای رنجور و زخمی خاطره شود که چند ماه نگذشته از سی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سالگی حکومتی، خودی و نخودی چنین نبش قبر می کنند تاریخشان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را. این و آنی به هم می‌آمیزند که گمانش را نمی‌کردی. مبتذل‌ترین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادبیات‌ها، که مخصوص بازداشتگاه‌ها بود، از رسانه ی ملی پخش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌شود و فاعلان تخریب جسم و روان دیروزی، عاملان بندگشایی از&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی‌عدالتی‌های امروزی می‌شوند. سبز ِ امروز اگر که هیچ نداشته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد، عریانی ماجرایی را به همراه دارد که کم، سرخ نبوده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ ِ این روزها، زودتر از زود، به امضاهایی آغشته شد که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قانون شناسی‌شان، تکرار را نمی‌شناخت. بد یا خوب من آنقدرها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تعابیر الصاق شده به امواج سبز، اعتقادی ندارم. این عدم اعتقاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه از کوررنگی ِ تزریق شده ی این سال‌هاست نه از سر انفعال. من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از قربانی شدن می ترسم. از مصادره ی فریادها به نفع انواع &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منفعت‌طلبی‌ها هراسانم. خوشحالم فقط که واکنش به ناراستی، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز در های و هوی چند دسته‌گی‌ها، جایگاهی دارد. و به همان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندازه تلخم که زمین ِ خواسته‌ها، از سستی ِشاید دگردیسی‌&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یافته‌ای همچنان رنج می‌برد. با این‌همه مشق کردن را این جور وقت‌ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی‌توان دوست نداشت. نو به نو خط زدن نادرست‌ها را. خط زدن‌های&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما تاوان عجیبی دارد اما. که مدام پیچیده تر می‌کند شیوه‌های &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گزینش‌گری را. یک جاهایی حتی تحلیل‌ناپذیر. نمی‌دانم چقدر باید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذرد تا به ثبات ِ نسبی ِ عقلانیتی امیدوار شد. چقدر تا سرنوشت‌ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را خاطره نکنیم و از نو، الفبای رهایی ننویسیم. وقتی که چشم‌ها از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تحریک خواسته ای برق می‌زنند. وقتی کلمه‌ها منظوم می‌شوند و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک‌صدا،تا مطلوب‌خواهی کنند. وقتی که آسمان ِآرمان، آبی است؛ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید نگران بود و ترسید. نه ترسی که فرجامش منتهی شود به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افلیج‌شدگی ذره ذره ی امیدها. ترسی که زاینده ی جهشی باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بودنش، مجابمان کند نگذاریم محلول ِ تاریخ مصرف‌داری ساخته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شود از تبلورهای یکباره ی اجتماعی. این دو سه باری که ولیعصر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودیم و انقلاب و آزادی؛ این مسیرهایی که &quot;57&quot; خوانی می‌کردم با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما، از آن‌هاست که ماندنی است برایم. مقایسه و جراحت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوچه‌هایی را که آنروزها تو می‌گریستی میان شوق پیروزی. منطقی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نبوده برایت سرعت تغییرها. چیزی گم بوده و کم. &quot;کم&quot; بود و زیاد شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنی که نباید. که نوزادی متولد شد و چشمش نمی‌دید. گوشش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی‌شنید. که چقدر فرسوده شدند آدمها در این جراحی‌های تاریخی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بینایی و شنوایی را قدری تجربه کند. این جماعتی که این روزها آرام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خروشان، به نشانه‌های سبز، پاسخ مثبت داده اند، از دل شکافی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر بر آورده اند که خالقینش، ناقض ِ بدیهی‌ترین اصول حکمرانی اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم‌هایی که از روایت ابزاری خسته اند. آدم‌هایی که با حتی آزادیهای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطره چکانی، هنوز ظرفیت دریا شدن دارند. گیرم دریایی که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج‌خیزی اش، آنقدرها مدبرانه نباشد. واکاوی دقیق خشم ِتوده ای،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید زمان بیشتری را طلب کند اما عاملی که این روزها جلوه ی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوظهوری از آن را شاهدیم، بیش از همه میوه ی درخت بارور پارادوکس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتاری ِ نظام حاکم است. نظامی که متولیان‌اش نه از انکار ابایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارند نه از تطهیر. رد حقیقت گریزی‌شان را در همه جایی می‌توانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینی. مریدانی که سوابق ِ مرادهایشان را هم به راحتی ترور &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کنند. چنگ زدن دیرین به اقبالی عمومی و سیاست حذف و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;همه صدای من اند&quot; حاصلش این اقتراح ِ مهرورزانه ای است که به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخیف‌ترین شکل، می‌خواهد نقاب‌زدایی کند. و عجیب نیست اگر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بت‌شکنی دیروز، به خودشکنی ِ امروز بیانجامد. زوال، آنقدر بارز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌شود که پچ‌پچه‌های پوچی در هر جمعی، جا باز کند و رساتر شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیمار، بالاجبار دست به دست شود و هر ناله، به نفرینی پیوست شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدی اش آنجاست که بند آوردن خونریزی ِ عمیق‌تر هر باره ی آماس‌ها، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجالی نمی‌گذارد تا عفونت لایه لایه را درمان دائمی باشد. این میانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخش‌هایی کارآمدی‌شان را از دست می‌دهند اما، که بی‌هماوردی‌شان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را به ظاهر هیچ‌گاه شائبه ای نبود. این روزها از تب‌دار ترین روزهای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیماری بود. باید نفس می‌کشیدی هوای مسمومی را که نگاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالادستی تا آنجا که مجال جولان داشت آلوده کرده بود. روزگاری که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چماق هنوز با جهان چپاول این چنین نسبتی نداشت، صف‌بندی ای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را مرتکب شدند که مانده تا صحنه‌های عجیب‌تری از حقارت را نظاره‌گر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شویم. حالا که ریشه در ریشه شده میل‌های موازی ِ رذالت. نمی دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکلیف رنگ آمیزی روزهای گذشته، فردا چه می‌شود. دلم می‌خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس‌زدگی دیکتاتوری غیراحساسی‌ تر شده باشد. تقابل خشونت‌بار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخلاق و عقیده کم‌رنگ تر شود. برای رهایی از احتقان اسفناک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیاسی، راهبرد بهتری ببینم. در بزنگاه ها، بازیچه شدن ها را نبینم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این قدر، فراز و فرود اندیشه‌گی در اقشار گونه گون، نوسانی‌ترین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرنوشت‌ها را نصیبمان نکند. من از این پوست اندازیها ناامید نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند تنگ نظرانه تعبیر شوند. این سرکشی‌ها، روزی مجال پر کشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهند یافت. روزی که پیاده- سواره بینی از گستره ی نگاهمان بیرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شود. حداقل‌ترین شیارها را رصد کنیم هنگام تعین کیفیت سیاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا آن روز باید آنقدرها دیوار آرزوهایمان طبله کند و فرو بریزد که نم ِ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سفاهت و خباثت به عدم بپیوندد. آنوقت است که می شود به بتونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روی دیوارها تا حدودی امیدوار بود. که ضریب مانایی‌شان آنقدر هست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بتوان، رنگ ِ رضایت بر رویشان کشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Jun 2009 14:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=361</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بال‌هایم رنده می‌شوند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و درد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شکاف آهن و استخوان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌خزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا چکمه‌های سخت ِ فکرهای تخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حوصله‌های چروک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا چرک‌های اسطوره شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ریز ریز می‌شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونین و دیوانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا تکه‌تکه شدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهتر باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تکیده شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نارنج ِجوان‌ای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که هوای پیری دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی اسپند می‌آید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوی خاک ِ مسافر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ آفتاب پاییزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رنگ لب‌های خسته ی مترسک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چشم‌هایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابری که ارغوانی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پینه بسته ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لای درز زمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کبودترین فصل را چنگ می‌زنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چنین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داغدار پیله‌های دلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که پاره‌ پاره شدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی‌خبر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پروانگی‌شان نارس شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بال‌هایم رنده می‌شوند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا که بیاید، می‌شوی بیست‌و‌یک ساله. بزرگ شده‌ای خب. یاد ابعاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قد کشیدن ات می‌افتم و حس عجیبی می‌آید در من. دلتنگ ات هستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها. مثل همه ی روزهای نبودن ات. حالا بیش‌تر البته. که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گونه‌هایت را ببوسم و بگویم: تو، خود ِدوم خردادی. و دوباره همان روایت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشگی باشد. حالا نیستی خب و من باید دوره کنم فقط. یاد اتاق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سابق ات بخیر. رو به روی درخت خرمالو. که &quot;دو، ر، می، فا، سل، لا،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سی&quot;. سه‌شنبه های تار و استاد همتی. سی‌دی ها و کتاب‌ها. آن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه رنگ و شی ء سنتی. خاطره ی نورعلی خان برومند. قصه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتن‌های شبانه. مولوی خواندن‌ها و کشف‌های یکباره. سفال‌های&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تایی. پامچال کاشتن‌های چند تایی. نردبان قدیمی. و برگ‌ها که جارو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌کردی از روی پشت‌بام با ماجراهای گاه‌گاهی. یاکریم‌ها اصلاً. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مورچه‌ها که دیگر نگو. بچه جان! نیستی خوب. &quot;میلاد ات مبارک&quot; فقط&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید روی خطوط بلغزند. و خوب نیست. به قول عماد، &quot;اصفهان سرآمد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهرهای جهان نمی‌شود&quot;. بله! نمی‌شود. یک روز باید باشد برای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دادستانی. که بیایم &quot;آی یو تی&quot; و تمام دلتنگی‌هایم را فریاد کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرش. خرداد، ماه تو است. تویی و گوجه‌سبز و زردآلو و توت‌فرنگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تویی و شقایق‌های بیدل. تویی و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش دوباره نامه ات را دیدم میان دفترهای مامان؛ وقتی گربه،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوجه ات را خورده بود. خنده ام گرفت. بغض و بعد اشک چکانی. آن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدل غصه‌داری ات که ریخته بودی توی واژه‌ها، با آن دستخط ِ نونهالی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیستی خب. من مانده ام پشت تمام بیت‌های تازه یافته و لحظه‌ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که برایت اس‌ام‌اس می‌کنم. و تو؛ که اصفهان باران اش بگیرد و ده صبح&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد و برایم بنویسی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;باید پنجره را گشود و با سولو پیانوی فیلیپ گلاس زندگی کرد...های...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: اینجا هوا خیلی خوبه: بارانی همراه با مه غلیظ و طیف سبز. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعاً جات خالیه...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمدن ات مبارک. تو را توی خاطرم عکس می گیرم. اینجا اگر بودی من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک‌بند باید راه می رفتم و می گفتم بلند و کوتاه و درگوشی که تولدت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مبارک. مبارک. مبارک...حالا می نویسمشان: مبارک. مبارک. مبارک...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیزیک ات نیست. اما یاد ات، بهار تا، نفس می‌کشد. گل‌های رز سرخ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را برای همان یاد خریده ام دیگر. نگاه می‌کنم و تو می‌آیی. بعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلمه‌های آقای بوبن می آیند که آن شبی برایت گفتم و آن هیجانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بعدترش آمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;کولی‌های جوانی اند با لباس‌های قرمز، که پابرهنه در آب، گپ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌زنند&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برادر ِ دوست ِ دوست ِ دوست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خرداد ِ آمدن ات مبارک...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 22:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=359</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتظار خبری نيست مرا...</title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جشنواره ی قاصدک است این روزها. رشک برانگیز است رهایی ِ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مطلقشان. اشک برانگیز حتی. دل می‌دهند به نسیم و اردی‌بهشت ـ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;‌پیمایی می‌کنند. دورهای کودکی، که آرزویی بود؛ با همه ی گریزشان،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تقلایی که رنگین کمانی بود، می‌قاپیدمشان از هوا، زمین. گاهی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم میان سرک‌های بازیگوشانه، در کنج ِ پله‌های زیر زمین ِ بابابزرگ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشفشان می کردم: آنهایی که شاید دلشان کمی قرار می‌خواسته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خسته شده بودند از پرانی‌های بی‌وقفه ی رازدار. محصور می‌شدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان دو کف دست. آن‌وقت هوشیاری ِ عجیبی می‌خواست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گشودنشان که راه گریزی نباشد برای پرواز ِناگزیرشان. تا مجالی باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای سپردن ِ امیدوارانه ی آنهایی که سودای رسیدنشان را می‌پرورانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید گاهی هم، بوسه ای بود تا رهایی. و بعد که می‌لغزیدند کف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست‌ها. آرام فوت می‌کردمشان تا مسیر پیغام رسانی شان را از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان دم  ِ آغاز، تماشا کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا لابد دل‌ای نیست که آرزویی باشد. یا &quot;هست و پرده‌دار نشانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دهد&quot;. شوق دیدنشان اما، همان است که بود. ازلی و ابدی. برق ِ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاصی را هنوز می‌نشانند توی چشمهام. مثل امروز که سر به هوا، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌پیچیدند به هوا و گام‌هایم آنطور به احترام آمدنشان، نرم و کودکانه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشته می‌شد؛ واژه ای نبود اما که آرزو شود. یا ذوقی که شایسته ی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فتح لحظه‌ها باشد توسط گل‌های قاصد. نگاه بود فقط. نگاهی که طول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و عرض و ارتفاعش به قدر تمام نرسیدن‌‌ها، بالیده بود. حجم ظریف و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبکبالشان، مردمک‌های فریفته ام را، می‌کشانیدند به دنبال خود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سو به سو. و ذهنم که تصویر می‌بلعید و می‌گذاشت ترکیبش با لحن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوای استادی، میان در هم تنیدگی ِ غریب ملال و آمال، به خلق حس ِ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یگانه‌ای برسد در من؛ وقتی قاصدک‌وار میان سنتور مشکاتیان رها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قاصدك! هان، چه خبر آوردی ؟&lt;BR&gt;از كجا، وز كه خبر آوردی ؟&lt;BR&gt;خوش خبر باشی، اما، اما&lt;BR&gt;گرد بام و در من&lt;BR&gt;بی‌ثمر می‌گردی. &lt;BR&gt;انتظار خبری نيست مرا&lt;BR&gt;نه ز ياری، نه ز ديار و دياری، باری&lt;BR&gt;برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،&lt;BR&gt;برو آن‌ جا كه ترا منتظرند.&lt;BR&gt;قاصدك!&lt;BR&gt;در دل من، همه كورند و كرند.&lt;BR&gt;دست بردار ازين در وطن خويش غريب.&lt;BR&gt;قاصد تجربه‌های همه تلخ،&lt;BR&gt;با دلم می‌گويد&lt;BR&gt;كه دروغی تو، دروغ &lt;BR&gt;كه فريبی تو، فريب.&lt;BR&gt;قاصدك! هان، ولی…&lt;BR&gt;راستی آيا رفتی با باد؟&lt;BR&gt;با توام، آی! كجا رفتی؟ آی…&lt;BR&gt;راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟&lt;BR&gt;مانده خاكستر گرمی، جايی؟&lt;BR&gt;در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خردك شرری هست هنوز؟&lt;BR&gt;قاصدك!&lt;BR&gt;ابرهای همه عالم شب و روز&lt;BR&gt;در دلم می گريند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 May 2009 13:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر کلمه‌های سوسن شریعتی را دوست داشتم در &quot;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-02-14/175.htm&quot; target=_blank&gt;ابزارهای &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-02-14/175.htm&quot; target=_blank&gt;نامعلوم تاریخ‌ورزی&lt;/A&gt;&quot;. نقد بر نقدی که بغض داشت وقتی روی پیچ ِ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ستایش بودی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرتبط:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A name=140556&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://etemaad.ir/Released/88-01-27/256.htm&quot; target=_blank&gt;زبان سروش، زبان تنفر&lt;/A&gt;/ گفتگو با تقی رحمانی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-02-07/264.htm&quot; target=_blank&gt;قحط معنا در ميان نام ها&lt;/A&gt;/ سروش دباغ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 May 2009 17:29:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطره است دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باران ِ طنین عصای‌ ات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در بزم ِ کشف ِ کتاب‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلمه‌ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به احترام تو بر می‌خیزند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستان تو بود و آرام ِ آن‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرامش ‌ات مدام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجمانی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت جاودان تو را...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=posttitle&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khabgard.com/?id=-1994543738&quot;&gt;رضا سیدحسینی درگذشت&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://blog.maryammomeni.com/2009/05/post_701.html&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 19:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیال توست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایستاده روی مرز ِ باد و بنفشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت ِ شبنمی شدن است...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 23:01:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز یک ماه نگذشته از آخرین باری که آمدیم. گل‌های رز سرخ و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب‌بوهای سپید. میان نام‌هایی که سنگ‌نویسی شان هنوز هم در&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمره ی ضربدری‌های ممنوعانه است. گوشه ی جنوبی ِ یک مربع.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرود تمام‌قامت هر باره ی او و رد اشک‌های دیوانه‌وارش [که کم است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمار نزول اینگونه شان]. تعجب ِ چشم‌ها را به وضوح می‌بینی آنجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی آشنایی مگر. سنگ‌ها را می‌شویی و انگشت‌ها روی پیچ ِ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریخ‌ها، شرمسار می‌لغزند. آدم‌های ندیده ی آشناتر از هر دیده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم‌های ماهگون میان شب ِ آرزوهایت. آنکه اشک‌هایش را بند آمدنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیست، گفته. هزارباره گفته و می گوید. که چه و چگونه. روشنای جاده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بگو. آنها که بی مرز اند. رمز اند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو روز پیش روزنامه ی آقای کاندیدا نوشته بود برای یکی از همان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم‌مربعی‌ها که با شما بود؛ در فروردین ِ سالی که، لاله شد ‌اید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردم آمد وقتی رفتنتان را آنطور بی‌رحمانه تا &quot;قتل&quot; کاهیده بودند. نشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که تلخی ِ مهوع‌ای نیاید. نشد که تا شرح ِ شرحه‌ شرحه‌گی‌ها نروم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشد که ثانیه ثانیه زیستنتان در شبانه روز ِ بند، وقتی آنطور دردمندانه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از زبان او می‌شنیدمشان در آن پیاده روی ِ یک‌بند ِ یک ساعت و نیمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بغض، ترمز  ِگاه به گاه اش بود فقط، یادم نیاید و تمام تاریخشان را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پوزخند نشوم. نشد که نشد که نشد که....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Apr 2009 21:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار کن یک قایق میانه ی دریایی که آرام است. آرام‌ای که رام نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چاووش‌خوان ِ طوفان است. یک قایق که سرسپرده ی ضربان ِ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موج‌هاست. اما دارد، اما. که کاغذی است. طوفان را رد کردن نمی‌تواند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغشته می‌شود یعنی. و تمام. بعد کم کم، تار و پودش باز می شود از&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم. از ابهت قایق‌وارش تکه‌تکه‌هایی می‌ماند بر آب. شنا کنان و بی‌جان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا دورها که محو شود. بیامیزد با هر چه آب. دریا شود حتی. طی ِ قائم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دریا بشود خاطره. فهم قایقانه‌گی دردناک. دریایی اما نه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمیّ و صد نم، جانیّ و صد آه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://manamehr.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کم‌رنگی،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لرزان؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثل نقش‌های آب‌رنگ ِکودکی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنقدر که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در خلوت ِ چای و عصرهای دلتنگی،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رد ات را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میان ابرهای خاکستری بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به جای سبز ِ نوجوان ِ درخت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 17:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=manamehr&amp;postid=352</comments>
<dc:creator>manamehr</dc:creator>
<guid>http://manamehr.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
