به نام یکتای بی همتا
نفس عمیقی کشید و روزنامه اش را ورق زد.فنجان قهوه اش را برداشت و یک نفس سر
کشید.چشمانش لختی روی این خطوط متوقف شد."نخستین نشست حزب تازه تاسیس
دموکرات.......".سرود حزب بر باد رفته اش را زیر لب زمزمه کرد.گوشه سبیلش را میان دو
انگشتش گرفت و تابی داد.مثل دیوانه ها خندید.بعد چند بار فریاد زد:زنده باد فاشیسم،
مرگ بر آزادی.
حلقه های دود محاصره اش کردند.
