بالهایم رنده میشوند
و درد
از شکاف آهن و استخوان
میخزد
تا چکمههای سخت ِ فکرهای تخت
تا حوصلههای چروک
تا چرکهای اسطوره شده
و ریز ریز میشود
خونین و دیوانه
تا تکهتکه شدن
بهتر باشد
از تکیده شدن.
نارنج ِجوانای
که هوای پیری دارد.
بوی اسپند میآید
بوی خاک ِ مسافر.
من
رنگ آفتاب پاییزم
رنگ لبهای خسته ی مترسک
و چشمهایم
ابری که ارغوانی است.
پینه بسته ام
لای درز زمان
کبودترین فصل را چنگ میزنم
و چنین
داغدار پیلههای دلم
که پاره پاره شدند
بیخبر
و پروانگیشان نارس شد.
بالهایم رنده میشوند...