فردا که بیاید، میشوی بیستویک ساله. بزرگ شدهای خب. یاد ابعاد
قد کشیدن ات میافتم و حس عجیبی میآید در من. دلتنگ ات هستم
این روزها. مثل همه ی روزهای نبودن ات. حالا بیشتر البته. که
گونههایت را ببوسم و بگویم: تو، خود ِدوم خردادی. و دوباره همان روایت
همیشگی باشد. حالا نیستی خب و من باید دوره کنم فقط. یاد اتاق
سابق ات بخیر. رو به روی درخت خرمالو. که "دو، ر، می، فا، سل، لا،
سی". سهشنبه های تار و استاد همتی. سیدی ها و کتابها. آن
همه رنگ و شی ء سنتی. خاطره ی نورعلی خان برومند. قصه
گفتنهای شبانه. مولوی خواندنها و کشفهای یکباره. سفالهای
دو تایی. پامچال کاشتنهای چند تایی. نردبان قدیمی. و برگها که جارو
میکردی از روی پشتبام با ماجراهای گاهگاهی. یاکریمها اصلاً.
مورچهها که دیگر نگو. بچه جان! نیستی خوب. "میلاد ات مبارک" فقط
باید روی خطوط بلغزند. و خوب نیست. به قول عماد، "اصفهان سرآمد
شهرهای جهان نمیشود". بله! نمیشود. یک روز باید باشد برای
دادستانی. که بیایم "آی یو تی" و تمام دلتنگیهایم را فریاد کنم
سرش. خرداد، ماه تو است. تویی و گوجهسبز و زردآلو و توتفرنگی.
تویی و شقایقهای بیدل. تویی و ....
چند روز پیش دوباره نامه ات را دیدم میان دفترهای مامان؛ وقتی گربه،
جوجه ات را خورده بود. خنده ام گرفت. بغض و بعد اشک چکانی. آن
مدل غصهداری ات که ریخته بودی توی واژهها، با آن دستخط ِ نونهالی.
نیستی خب. من مانده ام پشت تمام بیتهای تازه یافته و لحظهها
که برایت اساماس میکنم. و تو؛ که اصفهان باران اش بگیرد و ده صبح
باشد و برایم بنویسی:
"باید پنجره را گشود و با سولو پیانوی فیلیپ گلاس زندگی کرد...های...
پ.ن: اینجا هوا خیلی خوبه: بارانی همراه با مه غلیظ و طیف سبز.
واقعاً جات خالیه..."
آمدن ات مبارک. تو را توی خاطرم عکس می گیرم. اینجا اگر بودی من
یکبند باید راه می رفتم و می گفتم بلند و کوتاه و درگوشی که تولدت
مبارک. مبارک. مبارک...حالا می نویسمشان: مبارک. مبارک. مبارک...
*
فیزیک ات نیست. اما یاد ات، بهار تا، نفس میکشد. گلهای رز سرخ
را برای همان یاد خریده ام دیگر. نگاه میکنم و تو میآیی. بعد
کلمههای آقای بوبن می آیند که آن شبی برایت گفتم و آن هیجانی
که بعدترش آمد:
"کولیهای جوانی اند با لباسهای قرمز، که پابرهنه در آب، گپ
میزنند"
*
برادر ِ دوست ِ دوست ِ دوست!
خرداد ِ آمدن ات مبارک...