انگار کن یک قایق میانه ی دریایی که آرام است. آرامای که رام نیست.
چاووشخوان ِ طوفان است. یک قایق که سرسپرده ی ضربان ِ
موجهاست. اما دارد، اما. که کاغذی است. طوفان را رد کردن نمیتواند.
آغشته میشود یعنی. و تمام. بعد کم کم، تار و پودش باز می شود از
هم. از ابهت قایقوارش تکهتکههایی میماند بر آب. شنا کنان و بیجان
تا دورها که محو شود. بیامیزد با هر چه آب. دریا شود حتی. طی ِ قائم
دریا بشود خاطره. فهم قایقانهگی دردناک. دریایی اما نه....
پ.ن:
چشمیّ و صد نم، جانیّ و صد آه