انگار كه خواب بودی و بهار بیخبر آمده. هنوز باورم نيست. لاله هايم
ــ كه با ذوق ِ اسفندی از آقای گلفروش خريدم و گلدانهای سهتايی
در دست، با مصائب ِ مپرس، به سلامت به خانه آوردم ــ شايد از
آنهايند كه مرا مجبور به دويدن میكنند تا بهار. نگاهشان میكنم كه
مهربانند و بیلبخند نمیگذارندم. بعد از لاله ها، ابرهاي سپيد ِ
بازيگوشاند. صبحبخير های گنجشكی. آرام و ناآرام. من موظفم به
شمردن جوانه ها. هشتاد و هفت كه بیتابی بود. نيست حالا. تاريخ
شده. هشتاد و هشت كه تلفظ ِشينهايش را دوست دارم. تو ؛ برادر ِ
جان، كه نصفه نيمه بودی توی روزهای پارسالی. از اصفهان آمده ای
حالا. میگويم و میگويی. میخندی و میخندم. كتاب و موسيقی و
ديوانهگی و بحث و قهوههای شبانه: شايد پر شود اين وقفههای
اجباری. دلم بالكن میخواهد. بالكن خانه ی بابابزرگ را. خانه؛ كه
حياطاش مطلق ِ بنفشه بود. آبای كه صبح پاشيده شده بود روی
كاشیها و از آن بالا كه نگاه میكردی، انگار بهارتر بود...
ياكريم ها به دانه هاي گندم ِ سبزه ی هفتسينی، نوك میزنند
گاه گاه. دلم نمیآيد ناكام بگزارمشان. تویی كه هاشور داری و میآيی
در من. بهار چشمبندی میكند اصلاً. من و يادها: گردو!... شكستم.
پنجره. تصوير ِشجريان و شمس تبريزی. درخت و درخت و درخت.
آفتابای كه باران است. منای كه ابر. با همين "ديدگان اشك آلود". پوريا
اخواص و افسانه رسايی. فروردين اگر نبود. به گل، به سبزه، درود...
پ.ن:
نادیدن ِ رویت میکُشدم
آن سنبل مویت میکِشدم