تبليغاتX
مانا مهر

::

 

انگار كه خواب بودی و بهار بی‌خبر آمده. هنوز باورم نيست. لاله هايم

ــ كه با ذوق ِ اسفندی از آقای گل‌فروش خريدم و گلدان‌های سه‌تايی

در دست، با مصائب ِ مپرس، به سلامت به خانه آوردم ــ شايد از

آن‌هايند كه مرا مجبور به دويدن می‌كنند تا بهار. نگاهشان می‌كنم كه

مهربانند و بی‌لبخند نمی‌گذارندم. بعد از لاله ها، ابرهاي سپيد ِ

بازيگوش‌اند. صبح‌بخير های گنجشكی. آرام و ناآرام. من موظفم به

شمردن جوانه ها. هشتاد و هفت كه بی‌تابی بود. نيست حالا. تاريخ

شده. هشتاد و هشت كه تلفظ ِشين‌هايش را دوست دارم. تو ؛ برادر ِ

جان، كه نصفه نيمه بودی توی روزهای پارسالی. از اصفهان آمده ای

حالا. می‌گويم و می‌گويی. می‌خندی و می‌خندم. كتاب و موسيقی و

ديوانه‌گی و بحث و قهوه‌های شبانه: شايد پر شود اين وقفه‌های

اجباری. دلم بالكن می‌خواهد. بالكن خانه ی بابابزرگ را. خانه؛ كه

حياط‌اش مطلق ِ بنفشه بود. آب‌ای كه صبح پاشيده شده بود رو‌ی

كاشی‌ها و از آن بالا كه نگاه می‌كردی، انگار بهارتر بود...

ياكريم ها به دانه هاي گندم ِ سبزه ی هفت‌سينی، نوك می‌زنند

گاه گاه. دلم نمی‌آيد ناكام بگزارمشان. تویی كه هاشور داری و می‌آيی

در من. بهار چشم‌بندی می‌كند اصلاً. من و يادها: گردو!... شكستم.

پنجره. تصوير ِشجريان و شمس تبريزی. درخت و درخت و درخت.

آفتاب‌ای كه باران است. من‌ای كه ابر. با همين "ديدگان اشك آلود". پوريا

اخواص و افسانه رسايی. فروردين اگر نبود. به گل، به سبزه، درود...

پ.ن:

نادیدن ِ رویت می‌کُشدم

آن سنبل مویت می‌کِشدم


شنبه یکم فروردین 1388 در ساعت 5:0 | مرضیه |