چشم هايم
اين فانوس های جزيره سرگردانيم را بگير
و گوش هايم
گيرنده های امواج درد
و زبانم
انعکاس دهنده
پژواک صخره های جنونم
که چرخشش
سبب می شود
سرنوشت محتوممان را
نيز
دستها و پاهايم
امّا
من ِ پنهانم
استخوان شعورم
عصاره زيستنم را نَه
که
بی مجال پلک بر هم زدنی
پيچ در پيچ
هيچ خواهم شد!