امشب حین گفتگوی 2 ساعت و نیمه ی محمدرضا لطفی با برنامه
هفت اقلیم ِ رادیو فرهنگ، وقتی لطفی در رابطه با حس و حال آثارش
می گفت که متاثر از شرایط و فضای خاصی هستند و شکل گیری
قطعات موسیقیایی اش وابسته به آنها، از روزهای انقلاب گفت و
روزگار ویژه ای که داشتند و بعد جنگ، که سفری دو هفته ای به اهواز
داشته که همان منجر به خلق آثاری شده با صدای شهرام ناظری و
کارهای دیگری مثل آهنگی که بر روی " در این سرای بی کسی،
کسی به در نمی زند" ِ سایه ساخته. که در میدان اصلی رم آفریده
شده؛ لحظاتی که سخت دلتنگ وطن بوده. اما قبل از همه اینها، برای
اینکه مقدمه ای گفته باشد در رابطه با آثارش که مستلزم شرایط
روحی و فکری خاصی هستند، مثالی زد: مثلا برای قرار گرفتن در
حال و هوای انقلاب مشروطه باید مطالعاتی داشته باشیم و اطلاعاتی،
تا در آن فضا و موقعیت قرار بگیریم. باید آثاری را بخوانیم و یکی از آنها
که حتمن باید خواند، تاریخ مشروطه ی ایران ِ [مکث] احمد کسروی
است. این مکث اش جالبتر از خود مثال بود و توضیحاتش. انگار که
میان ثانیه های تردید ِ گفتن و نگفتن، واژه خودش قیام کند!
پ.ن:
چقدر آنجا که محمود دولت آبادی؛ آنهم به واسطه حضور لطفی در
برنامه و دوستی شان و اثر مشترکی که در سفرش به زوریخ (محل
سکونت لطفی) با پیشنهاد لطفی در استودیوی خانگی یکی از
دوستانش، به اتفاق اجرا کرده بودند (لطفی سه تار زده و دولت آبادی
قسمتهایی از کلیدر را قرائت کرده)، روی خط آمد و بعد از سلام و
احوال پرسی، یک جور ِخاص کنایه آمیزی گفت که این اولین حضور او
در رادیو است را، دوست داشتم....