تبليغاتX
مانا مهر

:: توی ده ِ شلمرود

دلم می خواست همان روزهای اردیبهشتی بود: من، مامان و بابا.

در محضر یاس و برگ های عبایی. "حسنی نگو یک دسته گل" ِ ثبت 

شده توی مارپیچ ذهنم را، آهنگین می خواندم. بازیگوشانه. لا به لای

لحظه هایی پیچیده به طعم گوجه سبز و توت فرنگی. اینجا که

می رسیدم:

" کره الاغ کدخدا

یورته می رفت تو کوچه ها...."

مامان لبخند می زد و می گفت: یورته نه، یورتمه!

 

 


یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 در ساعت 23:59 | مرضیه |