دلم می خواست همان روزهای اردیبهشتی بود: من، مامان و بابا.
در محضر یاس و برگ های عبایی. "حسنی نگو یک دسته گل" ِ ثبت
شده توی مارپیچ ذهنم را، آهنگین می خواندم. بازیگوشانه. لا به لای
لحظه هایی پیچیده به طعم گوجه سبز و توت فرنگی. اینجا که
می رسیدم:
" کره الاغ کدخدا
یورته می رفت تو کوچه ها...."
مامان لبخند می زد و می گفت: یورته نه، یورتمه!