بعضی اتفاق ها ویژه اند. اصلا بسامدی ندارند. نازل می شوند یکباره
میان لحظه های خطی ِ خطی. غنیمت را می مانند. رنگشان دیگر
است. ظهورشان تو را پیوند می زند به یک تاریخ. مثل دیدن آن دوست
است هنگامه خروج از یکی از همین مراسم های حسینیه ارشادی.
که میان آن همه جمعیت انگار معجزه ای دیده باشد. آمد و همراه
مهربانی که با ما بود را، چندباره به نام خواند. او که برگشت، مقابلش
بود. دوباره صدایش کرد. تایید صحت نام را که شنید، در آغوشش
کشید. بارانی شد. هضم نمی کرد انگار. کمی فاصله گرفت. توی
چشمهایش خیره شد. دوباره در آغوش گرفتند هم را. تکرّر ِ"هنوز
باورم نیست". حیرتی که نشسته بود توی چشمهاش، عجیب بود.
می گفت در تمام این سال ها گمان می کرده جزو اعدامی های
همان سال های فتنه بوده است. گمان که نه، یقین داشته. چند
جمله می گفت و باز می رقصید روی زبانش که باورم نمی شود به
خدا و پشت بندش خدا را شکر...شروع کردند به مرور چند تایی از
خاطرتشان. خاطرات دور. روزهایی که به قول او چشم اشتیاقشان را
کور کرد! نام هم بندی ها را بردن و سراغ گرفتن از احوالشان و خدا
رحمتشان کند که چه ناجوانمردانه...که کجا آرمیده اند و چه و چه... که
چه شد، چه شد، چه شد...من ایستاده بودم. گوش می دادم. گاهی
لبخندی، گاهی تلخی و تاسف. بیش از همه شاهدی بر رویش گل
حسرت...رابطه های آن روزها، دو دو تا چهار تا نداشته اینقدر. نسبتی
نداشته با حسابگری های رایج روزگار ما. همان که می جوشیده،
می دویده توی دل ها. بی آنکه گل آلوده شود یا ترسی از گل آلودگی...
همین اند که تلنگر اند. ارتفاع شان زیاد بوده. ما سطح نشین
شده ایم، سیمان زده. به میلیمتر ِ رابطه هایمان دل خوش....