من هر بار "عباس کیارستمی" را جایی می بینم، یاد تصاویر آن کتاب
داستان مداد قرمز اش می افتم که از جمله کتابهای محبوب کودکی
من بود. مداد قرمزی که تمام حیاتش به نقش زدن روی سپید صفحه
گذشته بود و کتاب، نمایشگر آن. که با ورق زدن هر صفحه از کتاب،
به پایان عمر پر بار مدادی اش نزدیکتر می شدی. تمام صفحات کتاب
پر بود از تصاویر قرمز ِقرمز ِقرمز.... بعد میان این قرمزی ها، یکهو یاد
سبز ِجاده "خانه دوست کجاست" می افتم. یاد موسیقی فیلم، من ِ
۳ـ 4 ساله ی نشسته روی صندلی عصر جدید کنار بابا، یاد اضطراب
چشمهای پسرکی که می خواهد به هر ترفندی شده دفتر مشق
"محمدرضا نعمت زاده" را برساند به دست بازیگوش او...امروز هم میان
آن شلوغی شهر کتاب، وقتی آقای کارگردان به صورت افتخاری پشت
تریبون قرار گرفت تا بگوید که چرا " سعدی از دست خویشتن فریاد"
دوباره همان تصاویر همان حس ها، جان گرفتند و کودکانه دویدند روی
ذهنی که آمده بود بشنود هر آنچه در ستایش سعدی....
پ.ن:
کاش جناب محمدخانی با حجم عظیمی از دغدغه های فرهنگی!
با توجه به کثرت دوستداران و علاقه مندان و قلّت فضای کافی و وافی
جهت استفاده، به برگزاری نشست ها و همایش ها در مکان
شایسته تری اقدام می کردند!