مدتهاست دیگر جوهری شدن انگشت سبابه به واسطه انتخابهای
گونه گون، احساسی را در من برنمی انگیزاند. گرچه انجام آن را در
این آشفتگی ها ضروری می دانم، اما آن حسی که باید را ندارم. آن
میزان انتظاری که باید. 24 اسفند 86 هم که قرار است صحنه نمایش
اراده ملی باشد به قول حضرات، از این قاعده مستثنی نخواهد بود
طرفه آنکه این بار همان کف مطالباتی که جویای آنم را میان این
اسامی نمی بینم. یعنی نفس شرکت، تبعیت از آن قانون راضی
شدن به تب است به جهت آن که تهدید به مرگ شده ای. همان
"یک برگ رای، تمام سهم من از دموکراسی" که میان صندوق ها
خواهم/ خواهیم انداخت شرط بقا است گویا. فرصتی برای اندکی
جذب اکسیژن ِ زیستن میان این همه عفریت ناامیدی ها. گرچه
چماق "تایید مشروعیت"، بالای سرمان خودنمایی کند. این انتظارهای
حداقلی را هم اگر از خود دریغ کنیم، باید دست و پا زدن خویش را
شاهد باشیم میان سیاست های ناپالوده حداکثری. این روزهای گذار
که قرار است به لطف روزگار، ما مشق کنندگان جان سخت ِ الفبای
دموکراسی باشیم، تن دادن به بعضی امورات اجتناب ناپذیر خواهد
بود. سودای برون آمدن دستی از غیب نیز، چندان به کار این ایام
نمی آید. همین خرده اقدامات فرسایشی که یک گام به پیش و سه
گام به پس است اتفاقشان واجب است و گرنه آن بلوغ آرمانی هیچگاه
ریشه ای در این زمین در معرض زوال نخواهد دوانید. آن اندک شرر
است که هر آن بیم خاموشی اش می رود و ما که در مسیر گزند
بی امان زمانه، باید بهت زده، نو به نو، حلول پدیده هایی را به تماشا
بنشینیم که بر قامت کفایتشان، قواره هایی چنین، هیچگاه به
درستی نخواهد نشست.