تبليغاتX
مانا مهر

:: هذیان شیشه

 

 

تب که می کنم. پلک هایم که داغ می شوند و سوزان. و حس

 

خوشایندی که از برخورد دست، دستمال یا هر شی سردی در عین

 

لرزش خفیفی که می پیچید در تنم، ایجاد می شود؛ یاد تب و تاب

 

گهگاه نشسته بر روزهای کودکی ام می افتم. حرارتی که نرم، زیر

 

پوستم میهمان می شد. تب به اوج می رسید. لحظه هایی میان

 

خواب و بیداری و هذیانی که می رقصید روی زبانم....حالتی عجیب.

 

گویی همه چیز شیشه شده. یک جور انعطاف ناپذیری ویژه. یک

 

شکنندگی نادر، مخصوص ِ فکر ِ من ِ تب زده... حالا این روزهای دورادور

 

با مقدس ِ کودکی ها، تب داشته باشم یا نه، گرچه محو است و

 

پر فاصله و مه گرفته، آن رویداد خاص دقیقه های تب نشان من، اما

 

بیشتر از کودکی ها جهان شیشه گی ها را انگار احساس می کنم.

 

آن خشکی آدمها و پیرامونشان را....که رنگارنگ سرخوشی ها دریغ

 

می شود. تعمیم شیشه شدنها رنج آور است. پیوندشان با شیشه

 

خورده دار شدن! وقتی که نواخته می شوی میان سختی ثانیه ها.

 

آدمها، باورهایی که انحنایی ندارند. تیزی شان خط می اندازد دلت را.

 

یخ می زنی و فسردگی روح که رج می زند تو را. کاش توانی بود

 

برداشتن شیشه عینک شیشه شدگی ها را یا شکستن جان به

 

قالب ابعاد کج کج  ِاین حجم بیروح را درآمده که شاید، فقط شاید از

 

ماسیدن حس های تو، میان صعب ِاین همه اکراه ابرازی، قدری کاسته

 

می شد!

 

 

  


دوشنبه ششم اسفند 1386 در ساعت 18:19 | مرضیه |