دشتی شجریان است که پیچیده در من:
یاران موافق همه از دست شدند
بر خوان فلک یکان یکان پست شدند....
روزهای آغازین همین تابستان بود، نبود؟! دقیقه های سرخوشانه ی
دیدن، دوباره دیدن، مهربان ِکلامش را شنیدن، "دستور زبان عشق"
را چشیدن....حالا می گویند پر کشیده، به ناگهانی "آینه های ناگهان"
اش....
و من که باورم نیست هنوز ، مبهوتم و سرد ، پرنده غم توی گلویم
پرپر می زند مدام، هی بغض مرا نشانه می رود و اشک امانم
نمی دهد....که پایانی نیست خبرهای ویرانی را. انبوه درد، اندوه
سرایش مرگ شاعر دردواره ها.....
آفتابگردان خورشیدت شدی بالاخره ؟! حالا بگو "به قول پرستو" چه؟!
که من سطرهای مستامست نوجوانی ام را مرور کنم، روزهای سروش
نوجوانی ام ، جنون شاعرانگی ام را و لرزان بگویم :
ناگهان چقدر زود دیر شدی.....
پ.ن: هنگامه های نیایش، دعایش کنید. دلتان خواست مهمانش
به فاتحه ای....
