تبليغاتX
مانا مهر

::

 

 

دکتر شریعتی در بخشی از کویریات خود می گوید:

 

" چرا روح های بلند و دل های عمیق، اندوه، پاییز، سکوت و غروب را

 

دوست تر دارند؟ مگر نه این است که در این لحظه هاست که خود را

 

به مرز پایان این عالم نزدیکتر احساس می کنند؟ "

 

ادعای اینکه در دسته مذکور قرار داشته / دارم / خواهم داشت را

 

هیچ زمانی نداشته ام و اگر گفتار دکتر را هم معیار سنجش خویش

 

قرار دهم، تایید دیگرباره ایست بر این مطلب. که اگرچه می دانم

 

مقصود شریعتی از چیدمان " اندوه، پاییز، سکوت و غروب" در کنار

 

هم چیست، با اینهمه چهارگانه ای را که دکتر به آن اشاره کرده، نه

 

دوست دارم و نه دوست تر. راغب غم نبوده و نیستم و یا به عبارتی

 

غم پرست ، و اگر هم گاه گاهی طالب اندوهی باشم  که مهمان

 

شود حوالی های دل را، اندوهی را دوست می دارم هزارباره به از

 

شادی، رقص مستامست آنی که باید....و سکوت که به خودی خود

 

دوستش نمی دارم.مطلق ِ بودنش را بیزارم و نزول به جایش را

 

دوستدار و ستودنی اش می دانم آنجایی که باید همه گوش شد یا

 

هنگامی که مجالی می دهد به عمیق چشمها که به زبان خویش

 

گفتگو کنند گاه ارغوانی عشق. و پاییز که هیچگاه دوست

 

نداشته اَمَش، پاییز پادشاه فصل ها نیست برای من. حضورش برابر

 

است با ظهور حس غمگنانه ای که با آغاز مهرش می خزد توی دلم.

 

تاب نمی آورد دلم دگرگونی هوای خزانی را. گرد غم می پاشند توی

 

لحظه های من.که آفتابش بی رمق تر از هر روز می نشیند روی پلک

 

پنجره و روزهایش به چشم برهم زدنی قصد شب می کنند. غروبهاش

 

دلم است که روی خط افق تا ناکجاآبادهای دل آشوبگی می دود.

 

خاکستری سپهرش توی من می بارد انگار و خش خش برگهای زرد و

 

نارنجی که گویا تکه های منند بی رحمانه در مسیر باد. به لطف

 

مقدرات، از سال گذشته هم که پاییزم رنگ دیگری گرفته، تلختر.

 

آی برادر جان! نیستی که ببینی حال من بی تو چون است....

 

 

 


یکشنبه یکم مهر 1386 در ساعت 2:26 | مرضیه |