تبليغاتX
مانا مهر

::

 

می دانی آذین این جور موقع ها پرپر زدن تمام آن حرف ها که باید

بگویمشان را در دلم می بینم اما انگار نمی توانم از دهانم پروازشان

دهم.شاید دلم می خواهد آنها دریافتشان از من، از کلمات من

بیشتر از اینها باشد، گیراتر از این.که نگفته بدانند همه چیز در آرامش

یک جمله نمی گنجد....شاید هم بیشتر هراسی پنهانی است.

هراس از عکس العمل همانها که طرف مقابلند.که برداشتهای

بیخودانه نکنند و تصویرهای نادرست نسازنند.که ربطش ندهند به

یک چیزی یا چیزهایی درگذشته و بخواهند علت حرف مرا با آن

اتفاقات قبلی تطبیق دهند و سو ء برداشت کنند و نفهمند آنچه را که

باید بفهمند....این ترس نمی گذارد آنها جهان پشت واژه های مرا

ببینند، واژه هایی که انگار خودشان نیستند و به جای واژه های

دیگری حلول کرده اند و بار دیگری را به دوش می کشند! چقدر دنیا

کوچک می شود وقتی دوباره سهم نگفته هایت بیشتر و بیشتر

شود...کاش گاه گاهی از حرفهایمان رمزگشایی می شد....

بعد نوشت:

آذین جانم! تمام آنها که در ادامه نگاشتی درست اما گاهی همانهایی

که باید بی هیچ حجابی گفته شوند و به زبان آوردنشان سخت است و

نفس گیر، در آن طفره رفتنها، غیر مستقیم گفتنها و فهماندنها حضور

دارند و نفس می کشند، انگار منتظرند کسی از اینکه عریان نیستند

خوشحالتر شود و اشتیاقش برای پیدا کردنشان بیشتر...چه در

برخورد با یک استاد و راهنما باشد چه صحبت با یک دوست، یک

همکار! نمی دانم علتش چیست... شاید اشتباه از آن ماست، اما

واقعا کسی سیگنالهایی که میان همان به ظاهر ناگفته ها چشمک

می زنند را نمی بیند، صدای اشارتها را کسی نمی شنود؟!

 

 


جمعه چهارم اسفند 1385 در ساعت 20:20 | مرضیه |