در این بیست و خورده ای سال تنها راهپیمایی که در آن حضور پیدا
کرده همین ۲۲ بهمن است آن هم برای دقایقی! می پرسی که
چرا این یکی را می روی کمی مکث می کند و ساکت می شود و
می گوید دلایلش شاید بیشتر شخصی است و حسی درونی بعد
ادامه می دهد این یکی را می روم فقط به یاد آنهایی که این به
ظاهر انقلاب وامدار آنهاست.آنهایی که نامشان در هیاهوی
سهمخواهی های بعضی ها گم شد،آنهایی که نادیده گرفته شدند،
حذف شدند و خاموششان کردند...می گوید همان سال ۵۷ هم که
انقلاب شد، بیش از خوشحالی نگرانی عجیبی بود که در جانم
می خزید که اینها همه انگار بیشتر شکل بود که دستخوش تحول
شده بود تا مناسبات عمیقی که باید صورت می گرفت و اضطراب
اینکه نتیجه این جریانی که روالش چندان عقلانی به نظر نمی رسد
واقعا چه خواهد شد؟! که انقلابی که به عنوان نمونه رضایی ها
جویای آن بودند همانی نبود که دیگران و دیگران موج وار بر آن
سوار شده بودند و طلب می کردندش. که آن چیزهایی که باید
در عمیق افکار و خواسته های توده جاری می شد و با جانشان
می آمیخت سرعت به ثمرنشینی اش علی القاعده نباید چنین
می بود، که بیشتر احساس بود تا انقلاب و همه چیز آنقدر ساده
نبود که اتفاق افتاد و از سیر منطقی اش خارج شد، که....این جا
که می رسد یک چیزی می نشیند ته چشمهایش، نام می برد
بعضی ها را توامان دریغ و اندوه و خاطره و یکباره اشکهایش
سر می خورند....