برای "روز بم چگونه بوده؟روز بم چگونه باید؟ "
جمعه 5 دی ماه 1382 در میان مراسم اولین سالگرد ازدواج دوستی
بودم که خبر را شنیدم.نخستین خبر را و هنوز حجم اندوه آنقدرها رخ
ننمایانده بود...دلم لرزید اما گمان نمی کردم وسعتش آنی باشد که
در خبر 21 دیدم و یکباره یخ کردم...انگار که زمان ایستاده باشد.
نمی خواستم باور کنم خشم ناگهانی زمین را در سحرگاه دی ماهی.
یک لحظه یاد ویرانه های رودبار افتادم و مصیبتی که خرداد تلخی را
برایمان ارمغان آورد...اشکهایم سر می خورد و حزن می خزید توی
دلم ، انگار با ضجه های مادری که تمام دلخوشی های زیستنش زیر
خاک مانده بودند یکی می شد،با نگاه وحشت زده کودک 5 ساله ای
که انگار آشوب دقیقه هایش را خواب می بیند و پدری که 5 فرزند
دانشجویش را تا ابد خاموش می دید....گاهی انگار دلمان کوچکتر از
آنی است که تاب بیاورد جهان نامبارک غم را و غمنامه ها انگار
خودت هستی که روی نامرادی روزگار چرخ می خورد. بم، ویرانه های
بم! وسیع غمینی شد برای ویرانی دلهای ایرانی که هنوز قصه
غصه های آن روزها لحظه هایمان را مکدر می کند و یادمان می آورد
که مرز فروریختن ها چه نزدیک است و لحظه های همدردی ها و یکی
شدنهامان نزدیکتر...حالا 3 سالی می شود که از تاریخ ویرانگی ها
گذشته گرچه تلخی اش هنوز میان جانمان نفس می کشد... آرزوی
محالی نیست اگر بخواهیم که بم، از یادها نرود و بشود همان بمی
که بود و شاید بهتر از پیشش، که مردمانش گرد ناامیدی ننشیند
روی دلهاشان که بم دیگر بم نخواهد شد، که ارگ بم، شکوه خشت
و خاطره، دوباره به مردمان این سرزمین لبخند بزند و یاد نازنین
بسطامی در قتوت نخل های بم تا هماره ها زنده بماند و شمیم
مبارک آواز او،بسطامی های دیگر را بپرورد، که گل پونه های دشت
امید میزبان فرداهای مهربان تر و بهین تری باشند...