به میمنت و مبارکی شب یلدا هم آمد و جماعت آریایی انار و هندوانه
و ازگیل و خرمالو و آجیلشان را تناول فرمودند و از سر ارادت به آستان
لسان الغیب هم که شده لابد تفالی زدند به دیوان خواجه و ما گمان
می کنیم در این روزهای سرکش مدرن، یادی هم از قدیم ندیما کردند
و در کنار شوفاژ و شومینه به یاد خاطرات کنار کرسی و روح معنوی
آیین شب چله هم بوده اند ان شاءا...!من به شخصه به جز بجا آوردن
این رسم باستانی در کنار اعضای محترم خانواده، دوست دارم تو این
شب مدام آهنگهای قدیمی تهران را هم گوش بدم و مثلا به همراه
جمع با بدیع زاده یکی یک پول خروس بخونم!امسال هم که شکرخدا
تهران شب یلدا را در حالی که مبتلا به وارونگی هوا و مه گرفتگی
شده بود سپری کرد که خوب شیوه بدیعی است در نوع خودش! اما
مهم اینه که بالاخره پادشاه فصلها بار و بندیلش را جمع کرد و رفت تا
فرشته ها بدوند و ستاره ها رو بچینند که خورشید نازنین دی ماهی
طلوع فرمایند و امیدواریم با تشریف فرماییشان سیاهی ها دربدر
شده و نور و نور و نور باشد که کرور کرور ارمغان سویدای دل ها
می شود....
خوب از اتاق فرمان وبلاگستان به من اطلاع داده شده که ظاهرا از
جانب سرکار خانم ابر آبی و جناب آقای راه من ، بنده هم به
بازی یلدا فراخوانده شدم:
۱- من دیوانه وار عاشق کمانچه هستم آنهم از نوع نواختن کیهان
کلهری اش در میان امروزی ها و استاد بهاری در میان دیروزی ها.اما
صد افسوس که تا همین لحظه بخت با من یار نشده که به مراد دل
خویش رسم و بنوازمش! لذا از همینجا از همه اهالی محترم جهان
مجاز التماس دعای ویژه دارم...
۲-مقادیری خیال پردازم! که همین عادت کذا مرا تا کجاها که
نکشانده...مثلا واقعا دلم می خواهد گاهی تاریخ به عقب برگردد و یا
شرایطی به وجود بیاید که من قادر باشم با ادمهایی که افکار و
دیدگاه ها و شخصیتشان را دوست دارم دیداری کنم و گفتگویی
مثل عالیجنابان فردوسی،حافظ، سهروردی، ملاصدرا، شیخ بهایی،
ابوسعید ابوالخیر، لورکا، داستایوسکی، راسل،ماکس پلانک،
شریعتی و...
۳-به شدت همیشه دلم می خواسته از احساسات صادقانه آدمها
سر در آوردم و متقابلا در بروز درست احساسات و آنچه دلم
می خواسته بگویم، به خوبی توانا باشم که خوب تاکنون به درستی
محقق نشده!
۴-متاسفانه یا خوشبختانه حس چشایی و بویایی قوی دارم و باز
متاسفانه یا خوشبختانه طرز لباس پوشیدن و اجرای آداب و رفتارهای
صحیح اجتماعی و نوع تکلم برایم مهم هستند، این به این معنا
نیست که خدای نکرده بگویم من چنان هستم و چنین و یا اینکه
بخواهم مرزبندی های بی خودانه کنم، اما خوب می شود گفت واقعا
عمل به موارد فوق را بسیار بسیار دوست می دارم!
۵- به گمانم در زمینه بحث های سیاسی، اجتماعی با پدر گرامی
صاحب رکورد هستم که بعضی مواقع همین بحث ها برایم دردسرساز
هم شده اند :)
۶-هیچ چیز به اندازه دروغ،آدمهای بداخلاق، خساست، تصورات
اشتباه نسبت به افرادی که گمان می کردم به خوبی،صمیمیت،
بزرگ منشی، گرمی و افتادگی ای هستند که در نوشته ها و آثار و
عقایدشان متظاهر شده اما در برخورد و در عمل با آنها عکس آن
یکباره پدیدار شده!، کلمات نیشدار و امورات رندانه،آدمهای دمدمی
مزاج که یکبار به شدت تحویلت می گیرند و یکبار اصلا نگاهت هم
نمی کنند آشفته ام نمی کند! و هیچ چیز به اندازه حضور در
جمعهایی که زمینه های فکری، اخلاقی، احساسی مشترکی با آنها
دارم،عشق خالصانه آدمها،برخورد با آدمهایی که دین را به خوبی
فهمیده اند و به عقاید همه انسانها احترام می گزارند،گل، عطر،
شیرینی،کتاب،موسیقی سنتی،تئاتر خوشحالم نمی کند.
و حالا دوستان پیشنهادی من( که البته اگر بخواهم اسم همه آنهایی
را که دوست دارم نامشان را بیاورم، در آن صورت سبک بازی به
هم خواهد خورد) بنابراین برای شرکت در این حرکت جمعی
وبلاگستانی که سعی شده از تکرار نامهای قبلی هم خودداری
شود این افراد را برمی گزینم:
مسعود برجیان، معصومه ناصری ، مینای هزاردستان چمن ،
محمودرضا، بهمن دارالشفایی، محمدرضای بوی خاک،
یاسر خط قرمز ،خانوم حنا و محسن مومنی
دوست هم می داشتم نوش آفرین هم می نوشت که نزدیک یک
سالی می شود چیزی ننوشته، و نیز حمیدرضای رازیگر که هر
ماهی دو ماهی منت گذارده، یک پست می نگارد از برای خدا....
پ.ن۱:می دانم مقادیری جرزنی کردم! اما خوب حالا همین یکبار!
دوست داشتم از بعضی ها یادی کنم دیگر...البته که می دانم شما
خیلی بزرگوارید:)
پ.ن۲:اینجانب الان به شدت دلش می خواهد یک نفر به یک دسته
گل نرگس مهمانش می کرد به علاوه یک کنسرت بسیار شورآفرین و
طرب انگیز شجریانی...