انگار همین دیروز بود.پاییز سه سال پیش، شعرهای بچه ها را یکی
یکی گوش کرد.بیشتر تعریف کرد تا نقد.انتهای جلسه هم با همان
لبخند همیشگی اش بعد از کلی اصرار شعرش را آرام خواند:
مادرم مثل بهار،
گوشه پارچه گل میسازد؛
نخ گلدوزی او کوتاه است.
مادرم میترسد،
غنچهها وا نشوند ...
یادش بخیر...جلسه که تمام شد من ماندم و یکی دو تا از بچه ها و
خانم مهرنوش قربانعلی و آقای منتقد!....و فرصت کوتاهی که دست
داد تا با عمران صلاحی گپی بزنیم... ساده بود و بی آلایش.نه اینکه
حالا که ترکمان کرده بگویم که آنها که دیده بودندش خود می دانند
چگونه بود...عاشق صمیمیت و طنازی پیچیده در لابلای کلامش بودم
و نیز شعرهای بی نظیر طنزش.صلاحی درویش مسلک بود و آرام.که
اصلا دربند خط کشی های رایج و مرزبندیهای آنچنانی نبود.خدایش
رحمت کناد که رفتنش طنز تلخ تاریخمان شد و خزان عمرش با خزان
زمانه یکی.....
تکه تکه شدیم، اما نشکستیم!
سنگاندازان ندانستند که در آینه شکسته،
یک ماه هزار ماه میشود،
یک خورشید هزار خورشید،
یک ستاره هزار ستاره؛
تکه تکه شدیم چون آینه،
فراوان میشویم و فراوان میسازیم روشنایی را ...
" عمران صلاحی "پ.ن:
" شاید باور نکنید" برگرفته از نام کتابی است از عمران صلاحی....