توامان شادی و غم است که حلول کرده روی دقیقه هایم و رقص
ثانیه ها که گواهی می دهند ایستاده ام دوباره روی نقطه آغاز.روی
همان نقطه آغازینی که حالا دیگر آن سویش لحظه هایی به تاریخ
پیوسته اند و این سویش جهانی است به وسعت ندانسته هایم.
منحنی روزهای خط خورده در تقویم زندگی ام را که رسم کنم در
تبیین چگونگی شتابهای تندشونده و کندشوند اش می مانم.در
کیمیای فرصتهایی که از دست شد، شراره های نازنینی که شعله
نشده خاموش شد.هجوم لحظه های سرکش، انقلابهای روحی و
بی نهایت حیرانی ها، گاه گاهی دقیقه های سرخوشی، خیال های
سبزآبی و شاید مبارک دیوانگی ها...ایستاده روی نقطه آغاز، مرور
که می کنم عبور روزها را بهت فرا می گیردم و هراسی پنهانی
می خزد میان دلم.انگار که می خواهم زمان بایستد و ببلعد کج کج
راه های تار طی شده را و زمانی دهد که بهین تر جاری شود
بی کرانگی هایم.تلخ ِ شیرین است مزه اش شاید.حسرتی که
لبخند می شود که عاقلانه تر باشی...روزها می آیند و عقربه ها
تند و تند می دوند روی سیاه و سپید زمانه و امروزی که مثل دیروزها
سهمی از خاطرات فردا می شود، باز هم ایستاده روی نقطه آغاز
در سایه روشن زیستن، چشمهایم به سمت آسمان است و زیر
باران انتظار همچنان مشق می کنم پویش خویش پر تشویش را...