به نام مهربانترین
اگر آن ترک شيرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ
اگر آن ترک شيرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز می بخشد ز مال خويش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
صائب
اگر آن ترک شيرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چيز می بخشد ز مال خويش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
هر آنکس چيز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شيرازی که برده جمله دلها را
شهريار
..............
پ.ن۱:
این ابیات را هم صاحب وقایع اتفاقیه در کامنت ها نگاشته!:
چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گيرد آنها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجی حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايی ست پر افسانه و افسون
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !
راستی اگر کسی هم ادامه ای بر این ابیات کذا دارد بیافزاید بد نیست
شاید هم در انتها خود گنجینه کیمیایی شد!
پ.ن ۲:
این هم ابیات ارسالی از صالح خان اقتصادی :
مگر آن ترک شیرازی بدست آورده دل ها را
که جمع شاعران بنیاد کردند این دغل ها را ؟
تمام قصه از آغاز ، یک سودای مشروط است
اگر نه قیمتی نبوَد سمرقند و بخارا را !
"بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت"
به قند پارسی آنگه چنین لعبت گری ها را !
به امید شکر خندی ز حافظ ، باز می پویم
"کنار آب رکن آباد و گل گشت مصلی را "
دو دست مفلسی داریم و در سر شور دیدارش
به جز آن هم بهایی نیست آن دست و سر و پا را !
به رسم الخط شیرازی ، قلم بر شوق می رانیم
اگر نه لحظه ای نبوَد اجازت ، صحبت ِ ما را !