جشنواره ی قاصدک است این روزها. رشک برانگیز است رهایی ِ
مطلقشان. اشک برانگیز حتی. دل میدهند به نسیم و اردیبهشت ـ
پیمایی میکنند. دورهای کودکی، که آرزویی بود؛ با همه ی گریزشان،
با تقلایی که رنگین کمانی بود، میقاپیدمشان از هوا، زمین. گاهی
هم میان سرکهای بازیگوشانه، در کنج ِ پلههای زیر زمین ِ بابابزرگ،
کشفشان می کردم: آنهایی که شاید دلشان کمی قرار میخواسته
و خسته شده بودند از پرانیهای بیوقفه ی رازدار. محصور میشدند
میان دو کف دست. آنوقت هوشیاری ِ عجیبی میخواست
گشودنشان که راه گریزی نباشد برای پرواز ِناگزیرشان. تا مجالی باشد
برای سپردن ِ امیدوارانه ی آنهایی که سودای رسیدنشان را میپرورانی.
شاید گاهی هم، بوسه ای بود تا رهایی. و بعد که میلغزیدند کف
دستها. آرام فوت میکردمشان تا مسیر پیغام رسانی شان را از
همان دم ِ آغاز، تماشا کنم...
*
حالا لابد دلای نیست که آرزویی باشد. یا "هست و پردهدار نشانم
نمی دهد". شوق دیدنشان اما، همان است که بود. ازلی و ابدی. برق ِ
خاصی را هنوز مینشانند توی چشمهام. مثل امروز که سر به هوا،
میپیچیدند به هوا و گامهایم آنطور به احترام آمدنشان، نرم و کودکانه
برداشته میشد؛ واژه ای نبود اما که آرزو شود. یا ذوقی که شایسته ی
فتح لحظهها باشد توسط گلهای قاصد. نگاه بود فقط. نگاهی که طول
و عرض و ارتفاعش به قدر تمام نرسیدنها، بالیده بود. حجم ظریف و
سبکبالشان، مردمکهای فریفته ام را، میکشانیدند به دنبال خود.
سو به سو. و ذهنم که تصویر میبلعید و میگذاشت ترکیبش با لحن
آوای استادی، میان در هم تنیدگی ِ غریب ملال و آمال، به خلق حس ِ
یگانهای برسد در من؛ وقتی قاصدکوار میان سنتور مشکاتیان رها
میشد:
قاصدك! هان، چه خبر آوردی ؟
از كجا، وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديار و دياری، باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آن جا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من، همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربههای همه تلخ،
با دلم میگويد
كه دروغی تو، دروغ
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی…
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی…
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند.
چقدر کلمههای سوسن شریعتی را دوست داشتم در "ابزارهای
نامعلوم تاریخورزی". نقد بر نقدی که بغض داشت وقتی روی پیچ ِ
ستایش بودی...
مرتبط:
زبان سروش، زبان تنفر/ گفتگو با تقی رحمانی
قحط معنا در ميان نام ها/ سروش دباغ
خاطره است دیگر
باران ِ طنین عصای ات
در بزم ِ کشف ِ کتابها.
کلمهها
به احترام تو بر میخیزند:
دستان تو بود و آرام ِ آنها.
آرامش ات مدام.
ترجمانی نیست
سکوت جاودان تو را...
خیال توست
ایستاده روی مرز ِ باد و بنفشه
*
وقت ِ شبنمی شدن است...
هنوز یک ماه نگذشته از آخرین باری که آمدیم. گلهای رز سرخ و
شببوهای سپید. میان نامهایی که سنگنویسی شان هنوز هم در
زمره ی ضربدریهای ممنوعانه است. گوشه ی جنوبی ِ یک مربع.
فرود تمامقامت هر باره ی او و رد اشکهای دیوانهوارش [که کم است
شمار نزول اینگونه شان]. تعجب ِ چشمها را به وضوح میبینی آنجا.
گاهی آشنایی مگر. سنگها را میشویی و انگشتها روی پیچ ِ
تاریخها، شرمسار میلغزند. آدمهای ندیده ی آشناتر از هر دیده.
آدمهای ماهگون میان شب ِ آرزوهایت. آنکه اشکهایش را بند آمدنی
نیست، گفته. هزارباره گفته و می گوید. که چه و چگونه. روشنای جاده
تو بگو. آنها که بی مرز اند. رمز اند.
دو روز پیش روزنامه ی آقای کاندیدا نوشته بود برای یکی از همان
هممربعیها که با شما بود؛ در فروردین ِ سالی که، لاله شد اید.
دردم آمد وقتی رفتنتان را آنطور بیرحمانه تا "قتل" کاهیده بودند. نشد
که تلخی ِ مهوعای نیاید. نشد که تا شرح ِ شرحه شرحهگیها نروم.
نشد که ثانیه ثانیه زیستنتان در شبانه روز ِ بند، وقتی آنطور دردمندانه
از زبان او میشنیدمشان در آن پیاده روی ِ یکبند ِ یک ساعت و نیمه
که بغض، ترمز ِگاه به گاه اش بود فقط، یادم نیاید و تمام تاریخشان را
پوزخند نشوم. نشد که نشد که نشد که....