تبليغاتX
مانا مهر

::

 

انگار کن یک قایق میانه ی دریایی که آرام است. آرام‌ای که رام نیست.

چاووش‌خوان ِ طوفان است. یک قایق که سرسپرده ی ضربان ِ

موج‌هاست. اما دارد، اما. که کاغذی است. طوفان را رد کردن نمی‌تواند.

آغشته می‌شود یعنی. و تمام. بعد کم کم، تار و پودش باز می شود از

هم. از ابهت قایق‌وارش تکه‌تکه‌هایی می‌ماند بر آب. شنا کنان و بی‌جان

تا دورها که محو شود. بیامیزد با هر چه آب. دریا شود حتی. طی ِ قائم

دریا بشود خاطره. فهم قایقانه‌گی دردناک. دریایی اما نه....

پ.ن:

چشمیّ و صد نم، جانیّ و صد آه

 


یکشنبه سی ام فروردین 1388 در ساعت 2:20 | مرضیه |

::

 

کم‌رنگی،

لرزان؛

مثل نقش‌های آب‌رنگ ِکودکی.

آنقدر که

در خلوت ِ چای و عصرهای دلتنگی،

رد ات را

میان ابرهای خاکستری بگیرم

به جای سبز ِ نوجوان ِ درخت...

 


جمعه بیست و یکم فروردین 1388 در ساعت 20:51 | مرضیه |

:: مشق ِ شب

 

روزگار ِ "خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم"

روزگار ِ "خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم"

روزگار ِ "خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم"

روزگار ِ "خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم"

روزگار ِ "خود غلط بود آنچه می‌پنداشتيم"

.

.

.

 


یکشنبه نهم فروردین 1388 در ساعت 14:33 | مرضیه |

::

 

انگار كه خواب بودی و بهار بی‌خبر آمده. هنوز باورم نيست. لاله هايم

ــ كه با ذوق ِ اسفندی از آقای گل‌فروش خريدم و گلدان‌های سه‌تايی

در دست، با مصائب ِ مپرس، به سلامت به خانه آوردم ــ شايد از

آن‌هايند كه مرا مجبور به دويدن می‌كنند تا بهار. نگاهشان می‌كنم كه

مهربانند و بی‌لبخند نمی‌گذارندم. بعد از لاله ها، ابرهاي سپيد ِ

بازيگوش‌اند. صبح‌بخير های گنجشكی. آرام و ناآرام. من موظفم به

شمردن جوانه ها. هشتاد و هفت كه بی‌تابی بود. نيست حالا. تاريخ

شده. هشتاد و هشت كه تلفظ ِشين‌هايش را دوست دارم. تو ؛ برادر ِ

جان، كه نصفه نيمه بودی توی روزهای پارسالی. از اصفهان آمده ای

حالا. می‌گويم و می‌گويی. می‌خندی و می‌خندم. كتاب و موسيقی و

ديوانه‌گی و بحث و قهوه‌های شبانه: شايد پر شود اين وقفه‌های

اجباری. دلم بالكن می‌خواهد. بالكن خانه ی بابابزرگ را. خانه؛ كه

حياط‌اش مطلق ِ بنفشه بود. آب‌ای كه صبح پاشيده شده بود رو‌ی

كاشی‌ها و از آن بالا كه نگاه می‌كردی، انگار بهارتر بود...

ياكريم ها به دانه هاي گندم ِ سبزه ی هفت‌سينی، نوك می‌زنند

گاه گاه. دلم نمی‌آيد ناكام بگزارمشان. تویی كه هاشور داری و می‌آيی

در من. بهار چشم‌بندی می‌كند اصلاً. من و يادها: گردو!... شكستم.

پنجره. تصوير ِشجريان و شمس تبريزی. درخت و درخت و درخت.

آفتاب‌ای كه باران است. من‌ای كه ابر. با همين "ديدگان اشك آلود". پوريا

اخواص و افسانه رسايی. فروردين اگر نبود. به گل، به سبزه، درود...

پ.ن:

نادیدن ِ رویت می‌کُشدم

آن سنبل مویت می‌کِشدم


شنبه یکم فروردین 1388 در ساعت 5:0 | مرضیه |

::

 

ساده انگارانه است اگر بخواهيم وقايع انتخاباتی اخير را، دو دو تا

چهارتايی تحليل كنيم. وضعيت تصميم گيری ها، بغرنج‌تر از آن است

كه تصور می‌كنيم. نمو ِ ورود ها و خروج های به ظاهر مصلحت‌انديشانه

را، گويا چاره ای نيست. مشخص نيست جزر و مد ِ مكرر ِ پتانسيل

انسانی، تا كی بايد ادامه داشته باشد. كه چقدر بايد به جهت ِ

وام گيری از اصول اوليه ی زيست ِ بشری، تاوان بپردازيم و آن را چنين

مقدس در بوق و كرنا كنيم. نعش ِ صراحت و قاطعيت تا كی بايد بر

سنگلاخ ِ آمال ما كشيده شود. بازار بی‌قاعده‌‌گی، تا كی بايد از عدم

چينش درست معادلات، رونق بيش‌تری يابد.

از ترديد شروع شدن و با هزار و يك نشيب و فراز ِ احتمالی، به تدبير

رسيدن و بعد به تقدير ِترك، دل سپردن را می‌شود به انواع و اقسام

توجيهات آلود. مثال ِ نقضی ندارد تاريخچه ی پر بار ِ اقداماتی از اين

 دست. مسئله اينجاست كه اگر رسم نسبتاً رايج جهان سياست

در جامعه ی ما مواجه ی نو به نو با خداوندگاران توجيه است؛ چگونه

می‌توان راهی يافت برای جلوگيری از اين دل باختن‌های خيال‌پردازانه

به پديده‌های اينچنينی. وقتی عرصه ی اعلام وجود، گره می‌خورد با

سنجش معيارهای سرشاخه‌های بالا و پايين و چپ و راست؛ غير از

اعلام نظرهاي لرزان، چه سرنوشت ديگری متصور خواهد بود. كه

نگاه‌های منتظر بايد چشم بدوزنند به چرتكه اندازی‌های پيدا و پنهان

 و نااميدانه دلخوش كنند به ماندن‌های اس‌ام‌اسی. يا بعدتر و بدتر

ميان اين همه هياهوی  آمدن‌های ناگهانی؛ دل‌نگران راهكارهای

وارثان انديشه‌هايی باشند كه زمان انقضایشان مدتهاست گذشته.

*

هر چقدر می‌خواهی در حيطه ی توقعات، نوآفرينی كنی، مسدود -

كننده‌ها دوباره از زمين و زمان اعلام حضور می‌كنند. تابلوی هزار نقاش ِ

سرزمين ِپديده‌ها، ظاهراً تا دادن تصويری نسبتاً واضح، فاصله ها دارد.

فاصله‌هايی كه نوری‌اند، آدم‌هايی كه زوری...

پ.ن:

با تاخير. از آن‌هايی كه نوشته شده به وقت و  نمايش اش بی وقت

است. كه جهت ثبت است فقط!

 


شنبه یکم فروردین 1388 در ساعت 4:43 | مرضیه |