عادت است لابد. عادت ای که آغشته است به وسواس. که چشم ها
را مجاب کنم از میان در هم تنیدگی های گنگ ِ تصویری، مصرّانه
کاشف وضوح ِ شکلی شوند. آنقدر دقیق شوند و از زوایای گوناگون
نقش خوانی کنند؛ تا چهره ای، شی ای، پرنده ای، نام و نشانی
خود را بنمایاند. مزیت ِاینگونه چرخش های چشمی آن است که هر
پیچ و تاب مصوّری که چنین باشد، نشاندار می شود در نگاه تو.
قرابت ای پدیدار می شود که ویژه است. پنهان است در فاصله ی
نقش و چشمان کاوشگر. و دائمی است گویا ریشه هایش، اگر که
بر دوام باشد بودن ِ آن. ایراد اش آنجاست که از تولد همان قرابت ِ
پنهان به بعد؛ نمای کلی خطوط کمتر به چشم می آیند وقت هایی
که خودخواسته یا ناخواسته مجال دوره می یابم. چشم ناخودآگاه،
پی ِ نشانه ی خود است. گاه گاهی حتی زمان بر است این دوباره
یافتن ها؛ اما جستجوگری همارگی است. مثل دیوارهای قدیمی:
که رنگ شان جا به جا ریخته و آن قدر این بی رنگ شده گی ها
در مکان های مختلفی اتفاق افتاده که تابلوی بی بدیلی را رقم زده.
و درست این وقت ها، هنگام جولان عادت دیرینه است. که دیدارهای
بعدی، نه در محاصره دیوارها که در بزم تصاویر آشنا باشی...
*
این روزها آنقدر دلم می خواهد از میان این همه لحظه های پیچ در
پیچ و دور و نزدیک آشفته و مبهم؛ بخت یار شوم به خواندن رد ِ
نشان ای نهان ای به قاعده ی همان عادت مألوف. که رنگ بگیرند
انعکاس های مطلق ِ سیاه ــ سپید ای؛ ازشوق این پیدایی ِ یکباره.
چیزی بروید از جنس دلخوشی ها که بعد از این، میان رفت و آمدهای
جنون زده ی حس ای/فکر ای، آنقدرها هم بیگانه نخواهم بود. و حتی
خوشبینانه تصور کنم گرچه در زمره ی دیریاب ها بوده، شاید
شمیم ِ ناب ها باشد اش...
می لغزم،
دردناک و آشفته؛
مثل آب ای
زیر تاول ِ سرخ ِ سخت جان ای ها....