تبليغاتX
مانا مهر

::

 

تُنُک شده ام

مثل دقیقه های سکون

بعد از یک چیره گی ِ آنی

بر ذهن، نگاه، کلمه.

وقتی همه چیز مسقّف است...

که آغاز، قند است.

آب می شود و

به قلب ِ دل نرسیده،

غبن؛

به شلاق ِحقارتی،

بیدار....

 


یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 در ساعت 19:25 | مرضیه |

:: رنجْ یاد

 

پسرک ِ همسایه دچار ناتوانی ذهنی است. لحظاتی از روز چه آفتاب ِ

تابستانی باشد چه سحاب ِ سرد ِ زمستانی؛ می آید پشت پنجره که

باز است و منتظر. با اصوات نامعلومی، جورابهای همیشه رقصان میان

دست هایش را به هوای نمی دانم چه، پر شتاب می تکاند میان هوا

مثل یال های اسبی که باد. این "نمی دانم چه" اما هر چه هست، از

سنخ غم ای نیست که محتاطانه و ریز ریز، هر باره سر می خورد در

من. غم ای که مثل غم های دیگر نیست نشستن اش. که عبور

هوشمندانه می خواهد مثل موارد دیگر  ِ هم جنس اش. باید گذر کند

از کانالهای خاص درونی. که سبک شود و من سنگین. تا مباداهای

احتمالی اش فیلتر شود و  رنگ چشمه. که مساعد ِ تسخیر...

 


پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 در ساعت 16:56 | مرضیه |

::

 

چه در پیچ در پیچ  ِغروب گردی های امشب، بعد از بازآمدن از نقش

در نقش ِ اسماء الحسنی و سیر در عوالم نظر با حضرت ماه، آنهم به

وقت ِ کمال، چه حالا که در محضر "خلوت گزیده" ی استادم و میان

احوالاتی که کم از خاصیت انطباق بهره نجسته با همان نام؛ خضوع ِ

مسلسل ِ "ف" های جوهری ِ رئوف زاد ِ اثری برگزیده*، از من دور

نمی شود. صف کشیده اند رو به رو. آرام و ذاکر. که دوره کنم

دوره گردی های لرزان بین ستونهای خم ــ قامتی شان را و تمام

نشود...

پ.ن: ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست...

* از روح الله گیتی نژاد

 

 

تصویر از اینجا

 


سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 در ساعت 2:35 | مرضیه |

:: هم کلام ِکلمه

 

چرایی اش را نمی دانم اما نوع خوانش کلمه ها در زمره ی مهم ها

است برایم، حتی بسیار مهم ها. که چگونه بخوانمشان که تمام حس

و بار ِ محصورشان منتقل شود. خطی خواندن کلمه ها را دوست

ندارم. شعر باشد یا نثر. ادبی باشد یا غیر ادبی. هر کلمه ای هویت ِ

خاصی دارد انگار. باید با کلمه ها وارد دیالوگ شوم. که بفهممشان و

بعد عمومی کنم. چه زمزمه وار باشد چه غیر از آن. که چقدر تصویر

دارد هر کلمه. چقدر خزنده است و رام. چقدر خشک و سخت قائده،

یا چقدر وسیع و مهربان، خشن، خنثی و منفعل. چه اندازه شوق ــ

نشان یا پرتوافشان دیوانگی... نه فقط کلمه ها و کیفیت حسشان

چنین اند که علائم مهجور نگارشی خود، آیین دیگری دارند. که میزان

حیرانی یک "!" چقدر باشد، جنس پرسش ِ نهفته در "؟" از کدام

است یا وقتی که این دو به هم می آمیزند، چگونه. چه نوع است

سکوت ِ منتظر  ِ ربایش ِ بعد از "،" یا "؛". که هنگام مواجه با

"..." ها، چه طور فرود آیی که ردپای ناگفته ها بماند. اصلا جذبه ی

جهان ِ کلمه ها و علائم متعلق اش، به واسطه ی همین رنگارنگی

حس هایشان هست برایم. و اوج آنها زمانی است که بپیچند به

آوایی. آن وقت است که چشم در چشمشان که شوی، همانی

می شوند که می خواهی. و آنقدر این همانی شدن بی نقص است

که بی بار ات کند و مهمان به رامش ای. وقت هایی هم در تلاطم این

هم فهمی ها است که می شود گاه ِ غافلگیری. مثل زمان ای که

دالان ذهن را می کاوی به قصد هبوطشان بر صفحه و نمی یابی.

مشّاق ِ استیصالی از خط خط ِ نبودنشان؛ که ناگهانی تو را محاط

می کنند....

 


یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 در ساعت 6:15 | مرضیه |

:: باب بگشا

 

باب بگشا

 

ضرورت رابطه صاف دلانه، مستمر و استراتژیک با خدا

شامگاه دوشنبه ها، مسجد حسینیه ارشاد، طرح بحث از هدی صابر

نشست اول [در ماه رمضان]، دوشنبه 18 شهریورماه 87 ساعت

20:30 الی 22:30

پ.ن:

در ِ فیروزه ای

 


دوشنبه هجدهم شهریور 1387 در ساعت 14:49 | مرضیه |

::

 

در تازانی ِ مناسبتی های رمضانی؛ حسین پناهی را دیدم بر جعبه ی

جادویی. با شمایل و جهان ِ نادر اش. ستاره و کلاغ و "هتکو". فرود آمدم

میان روزهایی که آرام ِ مطلق بود. که "هتکو" ی نمایش* سنجاق

شده، رنگی ِ رنگی به برگ برگ ِکودکی ها. همراه مامان و بابا نشستن

و به آوای آقای نویسنده گوش سپردن: که آیلین؛ هتکو نه توپ، بابا

الیاس نه بابی الیوت، مامان اکرم نه مامی ماریا. کودکانه دیدن و

کودکانه پرسیدن. تلخی فضا و حزن موسیقی را درنیافتن...

***

لبخند بود و خاطره. دیدم اش دوباره با یاد آن روزها و چشم ِ این روزها.

واژه های ویژه ی پناهی را یکی یکی مزه مزه کردم که حس کنم مه ِ

نشسته روی دو مرغابی را....

*دو مرغابی در مه

 


یکشنبه هفدهم شهریور 1387 در ساعت 19:9 | مرضیه |

:: نه همزبان دردآگاهی...

 

بعد از یکسال، واحدهای آپارتمانی اش را تحویل گرفته بواسطه تن دادن 
به پروژه ی نوسازی خانه کلنگی اش. مشارکتی بوده؛ نیمی از واحدها
برای او و نیمی برای سازنده. رفته بودیم به تماشای آپارتمانهای
نوسازش. خسته بود. دلگیر. حق داشت البته.

کلیت ساختمان خوب بود، نمای ساختمان. اما خیلی چیزها هم
مطلوبیت لازم را نداشت. "نظارت" را چنانکه شایسته است،
نمی یافتی . کنترل کیفیت تقریبا بی معنا بود. پله ها تراز نبود. آن
کسی که قرار بوده چارچوب ها را نصب کند؛ بی حوصله بوده، حق و
حقوقش به درستی دریافت نشده بوده یا غرضی داشته یا هرچه؛ کج
بنا گذاشته بود بعضی ها را. نه کج ای که به چشم یک نگاه وسواسی
بیاید؛ کج آنقدر که نزدیک اش نشده حس کنی. قسمتهایی از سنگ
راهروها شکسته بود؛ جاهایی که قرار بوده محل ورود برق به هر کدام
از واحدها باشد. سیم های به کار برده شده در سیم کشی ساختمان
کشش آن میزان برق ورودی لازم را نداشته، با مشکل مواجه شده،
مجبور شده اند تکه هایی از سنگ ها را بشکنند و اقدام به تعویض
سیم ها کنند و خوب به همین جهت، ریخت کلی راهرو دستخوش
اقدامات بی بدیل سازنده ی محترم شده بود. خلاصه آنکه قدم
می زدیم و جسته گریخته استفاده از محصولات باسمه ای را شاهد
بودیم و این "در رفتن" ها را نظاره گر... گفتم این ها که چنین است و
چنان؛ زیرساخت ها چگونه است؟! گفت تحت نظارت اجباری(!)
شهرداری بوده اند؛ خیلی امکان گریز نداشته ایشان و به همین سبب
بسی نارضایتی داشته از سختگیری های مهندس ناظر شهرداری در
اسکلت بندی و بتن ریزی و ... گفتم مگر سر نزده اید به ساختمان در
حین ساخت که نقایص را مشاهده و گوشزد کنید جهت رفع اش؟
می گفت خیلی بخشها که الان ظاهراً بی مشکل می بینی ماحصل
همین آمدنها و رفتنها است آنهم با کلی ملاحظه کاری. که اگر قدری
بیشتر می شد یحتمل انگ مداخله می خورده....

می گفت بعد از مصائب بسیاری درگیر نوسازی شده. نوسانات بازار
اجازه مانور زیادی نمی داده به او و مهمتر آنکه آنقدر پشتوانه مالی
نداشته که به تنهایی ساختنش را به عهده بگیرد. دست اندازهای
زندگی اش را می گفت و شیوه ای که برگزیده. شاکر بود اما، که
پناهی دارد در این آشفته بازار ِمنافع. که رنج برای آنی است که معضل
مسکن اش را مسکّنی نیست. گوش می دادم و خجالت می کشیدم
از مثلث ِ سن و دغدغه ها و بینش اش. می گفت روزگارش صرف
چه ها که نشده [که البته با میل بوده و آگاهانه]. که مشکل اوست که
مانده در همان سالهای اواخر پنجاه و اوایل شصت. آدمهای دیگر
دویده اند و دور شده اند و او جامانده. راضی بود با این همه. که این
بی خریداری اش را دوست دارد. خوشحال بود از وفاداری اش به قاعده
طلایی اخلاق. که این خستگی ها گذری است و نگرانی هایش
ریشه دارتر از این حرف هاست.

که دور ِ کم فروشی هاست....

 


جمعه پانزدهم شهریور 1387 در ساعت 22:56 | مرضیه |

::

 

اسپند می خواهد وُ دل ای که گرگ و میش.

که آداب پیشواز است.  

بغض وُ بهانه؛

چرخْ چرخ ِ ملتهب ِ

"شَهْرَ الطَّهُور"، "شَهْرَ التَّمْحیص"، "شَهْرَ الْقیام"...

پ.ن:

کاش این "دو آغازی"، آغاز ِ دیگری باشد...

 

 


سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 در ساعت 19:32 | مرضیه |

:: سپاه عشق در پی است*

 

سپاس آقای شجریان با  آوای مهربان ِ همایون ای!

لبخندهای ملیح و رفتار فروتنانه تان میان رقصانی ِ نوارهای زیتونی،

فراموشم نمی شود....

خواستم شور ِ شیرین دقیقه هایی که داشتم ته نشین شود و بعد

بنویسم. که "زهی ماه زهی ماه زهی باده ی همراه".... که چه

بیات اصفهان ِ بی نظیری بود. چه داستانی بود شب ِ دستانی. چقدر

آواز نخست بخش دوم خراش داشت و ابر؛ "راست در پرده اندوه و مقام

باران".

هر چقدر استرس داشتم میان آوازهای تیرماهی ِ حضرت  استادی،

شهریور ِ تحریرها آرام بود اما. دلم می خواست مکثی داشتم به

وسعت دیوانگی ِ  آن تقطیع ِ ضربی؛ وقتی واژه ها قاصدک وار رها

می شدند:

گرد ِ یک

یک حلقه ی

گردان او...

جا مانده ام میان تکه تکه های ساز و آواز "دلشده"؛ نیلوفر ِ کمانچه

شدن هم عالمی دارد. جنون عود را باید می دیدی آن شب. آن

پرتاب شدگی ِ تکرار ناشدنی ِ شوریده را....

وَ وطن! وطن!

من هیچ ندارم که بگویم وطن چه بود؟ تو بگو چه نبود؟!

هزارباره کنده شدن و دل را به ثانیه ای آویختن همانی می کند ات که

باید:

چه غم گنانه سال ها

که بال ها...

.

.

.

به اوج رفت موج های تو

که یاد باد اوج های تو!

چقدر نفس بود و خاک و پیوند، میان آن خطاب ِ وطن!

تو سبز ِ جاودان بمان که من

پرنده ای مهاجرم...

پ.ن:

ــ وضوح ای که کلمات همایون دارد ویژه ی اوست. همانقدر ویژه، که

کلمات آوازهای استادی گوش ویژه می خواهد تا بی خطا دریافتشان

کنی.

ــ بخش دو نوازی بهنام سامانی و پژمان حدادی کمی غیرمتعارف آمد

به چشمم. میزان هنرمندی و تسلط شان که جای بحثی نمی گذارد،

اما به کار بردن اش در آن هنگامه و با آن حجم، گمان نکنم!

ــ نمی دانم چرا همایونی که نقش بسته بود روی بروشور، ملبس

است به پولوری. کنسرت تابستانی و تصویری زمستانی؟!. که نگاه ِ

هرباره به آن، برابر بود با دویدن هرمی یکباره به درون.

ــ دکور تند بود کمی و نه دارای هارمونی ِ لازم با فضای اجرا؛ آنگونه

که انتظارش را داشتم.

* بخشی از کلام تصنیف وطن

 


یکشنبه دهم شهریور 1387 در ساعت 3:54 | مرضیه |

::

 

 

صدای تیز وُ مرتعش ِ قلم را شنیده ای روی گلاسه ها؛ وقتی حروف را

می کشند؟

.

.

.

.

این روزها تو را می کشند توی پاره پاره های ذهن من، مدام....

 

 


شنبه دوم شهریور 1387 در ساعت 1:20 | مرضیه |