با اینکه روند مناسبات میان آدم ها روز به روز به سمت قبض یافتگی ها
در حال گسترش است. با اینکه اتفاق ِ مرگ هم تاثیر چشمگیری ندارد
در همگرایی این گسست ها و مجالس ترحیم (ختم و هفتم) تقریباً
بسنده شده اند به یکی، آن هم نه با شالوده ی کیفی ِ درخوری و
برگزاری اربعین ِ کوچیدن، اگر نه تعطیل که بیش تعدیل شده؛ اما
"بهشت زهرا" هنوز یکی از شلوغ ترین هاست بامداد ِ آدینه. هنوز
حسی، با همه ی سر در گریبان بودن ها، آدم های عمودی را
می کشاند به مقصد افقی ها. به سلامی دوباره به نام های سنگ ای.
هنوز صف های خودرو است به خریدن گل و گلاب. خیرات ای که دست
به دست می شود تا نشاندن آرامی میان خلائی تحمیلی. به آب ای
که دست را آشتی می دهد با تن ِقبور. یادی که ابری است وُ پرّان
می شود توی هوا وَ دهان هایی که می آمیزند به طعم ِگشایش....
هر بار کارت عروسی ای به دستم/ دستمان می رسد؛ به غیر از
توجه به شکل و شمایل کلی آن، اولین چیزی که توجهم را جلب
می کند، متن و شعر به کار برده شده بر سپید ِ آن است. اینکه
چقدر تاملی داشته اند در گزینش واژه های اعلام هم پیمانی. و خُب
اغلب خبری نیست که نیست. کاربرد ناچسب عباراتی است از جنس
رفع تکلیف ها شاید. دریغ از قدری خلاقیت احتمالی که مصروف
اطلاع رسانی یک آغاز مشترک شود. که تازه این میان خلق قالب ِ
شعر نیمایی، گاهاً سبب شده جماعت گمان کنند انتخاب واژگانی
که از فرط تکرار تهی شده اند از بار خاص خود؛ [حالا که ماشین وار
به زیور وزن آراسته و با قوافی بی خودانه سرهم بندی شده اند]، و
نشاندن آنها بر روی کارتهای سفارشی، اوج نوآوری و شکوفایی است
لابد. درج اسامی صاحبان عروسی با املای انگلیسی و حکمت آن،
که خود داستانی است!
خوب است که روی سپیدی ِ دیوارهای اتاقم 3 4 تصویر نشسته است.
تصویر آدمهای بزرگی که دوستشان دارم و به بعضی هایشان وامدار
حتی. خوبی ِ بیشتر آن است که نگاه هایشان مستقیم است. از
آن جهت که میانه ی هجوم آشفته حالی ها، هر بار نگاهم سُر
می خورد توی نگاهشان؛ یادم می اندازند که "نبایدها" را باید سر ِ پا
نگه دارم هنوز. که وقت ِ تسلیم شدن ها نیست. من انرژی
چشم هایشان را دوست دارم. چشم های مهربان و عمیق شان را.
که در چرخ خوردن های ناخوب ِ حسی، آرام، روشنگری ام می کنند.
من از هر کدام تکه ای به یادگار دارم. یک وجه بارزی که مرا به
جهانشان پیوند زده. لحظه هایی که چشمهام پناه می برند به
دیوارگردی، من این تکه ها را از توی برق چشمهایشان می ربایم. اگر
هم من نخواهم، انگار شده اند قانون ِ نانوشته ی سه گانه ی اتاق و
لحظه ها و احوال من. رها می شوند در من؛ ماهی وار. آنوقت کم کم
می فهمم چقدر سخاوتمندانه، ترکیب تکه های یکتای این آدمها با
بی کرانه گی یک چیزهای تا به ابد روشن ای، هرباره می شوند
منجی ِگرداب واری ثانیه های لغزان ــ پریشان من.


پ.ن:
حضور خلوت انس است و دوستان جمع اند
و اِن یَکاد بخوانید و در فراز کنید
* تصاویر از اینجا
ماه را می نوشی
و شب،
از چشمهای تو آغاز می شود....
دردناک است، از آن یگانه های دردناکی است: که میان هیاهوی
آدمهای توی مترو، کسی را خطاب کنی بنا به ضرورتی و چیزی
بگویی/ بخواهی. بعد میان دقیقه هایی که در انتظار واکنشی؛
لبخند ِمحوی را ببینی به پیوست ِ تکه هایی از جهان ِ ایما. وَ بین
یک جور خجالت ِ تلخ، یخ کنی یکباره و بفهمی مخاطبت با
چشمهاش، حرف می زند...