مطلوباتی هستند که گاه، زمان ظهورشان نامطلوب می شوند. که
فاکتور "شرایط" ِ مساعد در آنها لحاظ نشده. بی خبرانه نازل
می شوند. [در دسته سورپرایزها هم نمی گنجند که ته دلت شادی
ملسی تاب بخورد]. وقت ِ بودنشان نیست، نیز آرایش لحظه ها
پذیرای منزل گزینی شان. دغدغه می زاید تیک تیک ِ دقیقه های
جولانشان اصلاً... آوای جیرجیرک ها را می مانند توی ظهر نفس گیر
تابستانی. همانقدر در مجاورت آفتاب، خط می اندازد روی زمین ِ
ذهنت، جیرجیرشان؛ که بودنشان میان سکوت ِ روشن ِ شب
می شود رمز پرنده گی تا دورهای دور. عطر یاس و پرسه های
کودکی. واجب می کند پیوند چشم و ستاره را. و کلمه ها که بی قرار
بوسه های کاغذشان می کند....
تا آسمان باقی است
من،
پر کشیدن تا تو را
تمدید خواهم کرد!
هر بار آقای همسایه می پیچد داخل کوچه و نور چراغ های تاکسی اش
می پاشد روی آسفالت، نیمه های شب؛ مشق ِثانیه های من
می شود حس غمینی که مبتلاست به تصوّر سیمای خسته ای که
سهمش از سرکشی ِروزگار، پیوستن شبانه با چشم انتظاری ِ اهالی
خانه است، ارمغان فکرهای آشفته و رنج نان ای که چنگ انداخته
روی کیمیای همزبانی ها....
أَلاَ وَ إِنَّ اَللِّسَانَ بَضْعَةٌ مِنَ اَلْإِنْسَانِ.
فَلاَ يُسْعِدُهُ اَلْقَوْلُ إِذَا اِمْتَنَعَ
وَ لاَ يُمْهِلُهُ اَلنُّطْقُ إِذَا اِتَّسَعَ
وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ اَلْكَلاَمِ
وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ
وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ.
وَ اِعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اَللَّهُ
أَنَّكُمْ فِي زَمَانٍ اَلْقَائِلُ
فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ
وَ اَللِّسَانُ عَنِ اَلصِّدْقِ كَلِيلٌ
وَ اَللاَّزِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ
أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَى اَلْعِصْيَانِ
مُصْطَلِحُونَ عَلَى اَلْإِدْهَانِ
فَتَاهُمْ عَارِمٌ
وَ شَائِبُهُمْ آثِمٌ
وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ
وَ قَارِنُهُمْ مُمَاذِقٌ
لاَ يُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ
وَ لاَ يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ.
نهج البلاغه/ خطبه ۲۳۳
پ.ن:
تقطیع از من است!
بابا از کودکی با بیان دلایلی، تاکید ویژه داشت که صفحه نخست دفتر/
دفترچه ای که آغازش می کنیم، خط ای نباشد بر آن و سپید بماند.
هرچه قلمی می شود، بعد از آن باشد. صفحه دوم هم مختص
مشخصات دارنده دفتر باشد و ذکر کارکرد دفتر و... . و خب حالا گشایش
اینچنینی مانده در من؛ تعبیرگونه ای از "العلم فی الصغر کانقش فی
الحجر". دفتری که بگشایم و همان صفحه نخست، کلمه ها بدوند توی
چشمم، قدری آزارم می دهد. گاهی میان همین حس های آزاری،
هنگام مواجه ای از این دست، ذهن هم شروع می کند به مصداق ــ
سازی این سبک ِ آغاز در موقعیت های گونه گون. بعد فکر می کنم
اگر مطلع روابط هم یک صفحه سپید داشت، بد نبود. پرتاب یکباره به
فکر مقابل یک جورهایی است. هراس انهدام دارد با خودش گاهی.
این سپیدی اما آرام است. می گذارد فرود، به نرمی رقصانی پر ای
باشد. که قرار یافتنی سبک. سویی/ نقطه ای که باید. شتاب گیر
است؛ حسی/ کلامی/ برخوردی. سیاهی ِجوهر ناآشنا را نرم نرمک
می نشاند توی نگاه که پذیرنده گی اش را مجال بهین تری باشد، و
بعدتری اگر؛ بستر نفوذ ِ فزونتری....
زودیکه چ
آقای شاعر؛
که تا دیرهای دیر، زودید!
حیف بود اگر
دریغ گویان سفارشی،
دروغ های ارزشی را
سنگی می ساختند
روی دلتنگی شما.
حالا، اما
دهان خاک است
که چاکْ چاکْ
الفبای دردتان را
تفسیر می کند!

پ.ن:
عکس از اینجاست. حقیقت ِساده ای از تصویر و کلمه
خواستم بگویم تو بُردی، مثل همیشه....منم که نو به نو، می بازم.
خط نزن مرا. کج کج ِ ناشیانه گی ها را، بگذار به حساب دیوانگی.
این کال بودن ها که تمام نمی شوند و تو خوب می دانی. ریجکت
کردن های نوبرانه ی مبارک ات را، هزارباره عاشق ام.... و همچنان
مبهوت؛ بهتی که شرم زده. مسحور. مستامست ِ ترشّحات یکباره ی
این حجم ِ مهربانی، میان ریشه هایی که فراموششان می شود
عادت ِ آفتاب، فروگزاری ِ نورخورانی نیست.
پ.ن:
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه ی غم ام بود از همین، که خدانکرده خطا کنی...
می باری بر من؛
مهتابی.
وَ آیین ِ غنچه گی
دیوانه وار،
کشف می شود...
می گوید مادربزرگ مهربانی دارد، اهل عبادتی. چند روز پیش، حین
یک بحثی صدایش کرده و قریب به مضمون چنین گفته: در مسجد
بعد از ادای نماز، میان واگویی جمعی اذکار و عبارات رایج، به "مرگ
بر ضد ولایت فقیه" که می رسند، دیگر مشارکتی نمی جوید در این
هم آوایی؛ که گمانش بر آن است، چنین لطفی، شامل حال او نیز
می شود!
به "م.ح"، "س.م"، "ع.ب"، "ر.م"، "م.ع"
نه شعر است، نه شعار
جاده ای که خالق اش شدید را
هزارباره دوست دارم؛
میان این همه کوره راه
که تمام نمی شوند...
"سد" آفرینی
هنوز پر رونق است، خواهد بود؛ پر "روغن تر".
ما خسته تر شده ایم،
بی بال تر.
از بس که واژه ها آینه گی نداشتند
که زبان و دل دو تا است، سه تا، چهارتا...
بی چراغ شده ایم کمی،
که بودنشان هم، نه پاسخگوی زایش ِمکرر ِاین همه شب.
این روزها
خاکستری است.
جوانه شدن
خود، انقلاب ای.
من
به " پاک کن" ها فکر می کنم
روی دفتر تاریخ
و گمان ِنارسشان؛
که: خط ِخاطره ای نمی ماند از شما، خط ِخطری...
به رنگ خونتان فکر می کنم،
سرخ نه
سپید بود.
که صبح ِخرداد، سراسر تیر شدید.
و من هنوز
از آسمان نامتان
ستاره جمع می کنم....
خرداد ۸۷
سال 76، روزهای میانی ِ نوجوانی، پوسترهای "او آمد، پرده و پر
بگشایید" ِ روزنامه ی سلام، تنفس امیدی که عمق نداشت، اقلام
و اذهانی که گویا جویای اصلاحگری بودند، طالب خلق آرمان شهری
و دوم خردادی که بعدها 18 خرداد شد...سال 87، جوانی، زهرْطعم
روزهای سوم تیری، پرده ای که مهرورزانه چنان کشیدند اش که
روزنی نماند و پری که از بن آنگونه چیدند، که گویی هرگز نسبتی
با پرّانی اش نبود....
دقیقه های نخست خروج از حمام ِ گرم ِبه بخار نشسته یک جور
مه آلودگی است که پر می زند میان چشمانم. انگار نگاه، رقص کنان
است در یک سکون رویاگون. پلک می زنم آرام و تاب می خورم روی
نرمی تصاویر...مکث مطوّل لحظه ها را می خواهم وقت هایی چنین،
که مردمک ها در محضر نور اند که پیچیده است به پرند ِمه. نیز حلول
یک بی قراری را؛ که سپید است، فیروزه ای است. شبنم و شکوفه.
غلیان دارد و غزل. سبک است، مثل هوایی که می نشیند توی سینه
بعد از دقیقه های ناخوانده ی نشان دار ِاشک وقتی که مست ِدستی،
ناگهانی به سیم دلت خورده....
پ.ن:
جایی که تو بنشینی صد فتنه که برخیزد....(به شیوه حضرت استادی
در آهنگ وفایش)