کویر ِنقش بسته روی پرده را با چشم قدم می زدم که محمدرضا
لطفی ِسراپاسپید و گروه بازسازی شیدا روی صحنه آمدند. در میان
تشویق های مشتاقان ِایستاده، نشستند بر جای خویش. پایان کوک
سازها، آغاز نغمه ها شد. این بخش در ابوعطا بود. لطفی سه تار
می نواخت. امیر اثنی عشری با آن تحریرهای قاجاری، جوانتر از آن
بود که گمان می کردم. با این وجود از پس کار، چنان بر آمد که لطفی
بی هیچ درنگی پس از اجرا، پیش آمد و پیشانی اش را بوسید. بخش
دوم، در ماهور بود. بانوان ِنوازنده ی چیره دست. لطفی کمانچه
می نواخت. بیشتر آرشه را می کشید که همان آوای گم، نردبان ِ
اعتماد بانوان شود به دستان هنرمندشان. سه تار سپیده مشکی
را دوست داشتم. لطفی وار زخمه می زد. تار بهاره فیاضی را هم.
اما آوای خواننده اش را نه چندان. حنجره ای اگر بود از آن ِ بانویی...؛
که نبود. بخش سوم بعد از تنفسی چند دقیقه ای آغاز شد.
همنوازان شیدا. لطفی تار می نواخت. مضرابهایش آسمان می آفرید
که پرنده شوی. ساز لطفی، آواز شجریانی می خواست. خالی بود
جایش، خالی...بخش سوم در دشتی بود. محمد معتمدی، خواننده.
رسا و دلنشین. آوای حنجره اش را دوست داشتم. همنوازان گروه
پخته تری بود. میانگین سنی هم چنین می گفت. با این وجود،
بخش هایی گسست ِهماهنگی ها خیلی به چشم می آمد؛ آنگونه
که انتظار نداشتی. مثل خاموشی نابجای نی، با دف ای که ناگهانی
آمد، بی خبرانه. پرش های یکباره از آواز به قطعه های شورمندانه،
ظرافت و لطافت کار را می گرفت، از ته نشینی می کاست. بخش
سوم را اما، دوست تر داشتم...
تکمله:
ــ با وجود همه نقایص، عدم پرداخت به مسائلی که باید؛ من تلاشهای
لطفی را در همین اندک زمان حضور دوباره اش در ایران می ستایم.
از کاخ نیاورانی که دیدم و شنیدمش تا همین تالار بزرگ وزارت کشور.
ــ نمی دانم چرا، اما دلم قبول نکرد که سپیدپوشی خاص ِلطفی،
تنظیم های صحنه ایش قبل از اجرا [که می توانست مدیر گروه یا فرد
دیگری عهده دار آن گردد، فرد دیگری جز خود او.]، بوسیدن تک تک
اعضای گروه همنوازان پس از اجرا یا تقدیم گل های اهدایی به بانوان،
اطوار لطفی است، ژست است یا هر چیز نامطلوب دیگری...
ــ گرچه شجریان، بسیار جاها معیار است برای من؛ چه از لحاظ
شخصیتی چه توانایی و تبحر و چه توجهات خاصی که به عوامل خُرد
و کلان دارد. عواملی که ضامن آفرینش یک اثر مانای هنری اند؛ با این
همه سعی ام بر آن است که معیار زده نشوم. غالب شدن دید
مقایسه ای را دوست ندارم. که مدام شجریانی، لطفی را دیدن.
ــ ظهور بعضی موارد در آن فضای خوش آوایی متعجبم می کرد.
مثل عدم مداقه ی لازم در گزینش بعضی از اشعار...
ــ پدرانه گی لطفی را دوست داشتم. نگاه هایش به اعضا حین اجرا
را. اینکه میان نابسامانی های روزگار ِما، یک بخش مجزا را، به بانوان
اختصاص داده بود. نام های هنرآفرین ِ غریبه ای که برایمان آشنا کرد...
ــ اکنون ِ لطفی با بزرگان دیگر موسیقی قدری متفاوت است. روش و
منش ویژه ی خود را دارد. هر چند گذشته ی لطفی وادارمان می کند
او را دیگرگونه بخواهیم، انتظارهایمان را قد کشیده. شاید دور بودن ها
خلائی را سبب شده؛ خلائی میان آنچه بوده و هست/ باید و هست.
مجالی می خواهد حذف آن، زیست ِ نزدیک تری. که به قول جناب
کدکنی "فاصله ها هست تا بلوغ بلندی"...
امشب حین گفتگوی 2 ساعت و نیمه ی محمدرضا لطفی با برنامه
هفت اقلیم ِ رادیو فرهنگ، وقتی لطفی در رابطه با حس و حال آثارش
می گفت که متاثر از شرایط و فضای خاصی هستند و شکل گیری
قطعات موسیقیایی اش وابسته به آنها، از روزهای انقلاب گفت و
روزگار ویژه ای که داشتند و بعد جنگ، که سفری دو هفته ای به اهواز
داشته که همان منجر به خلق آثاری شده با صدای شهرام ناظری و
کارهای دیگری مثل آهنگی که بر روی " در این سرای بی کسی،
کسی به در نمی زند" ِ سایه ساخته. که در میدان اصلی رم آفریده
شده؛ لحظاتی که سخت دلتنگ وطن بوده. اما قبل از همه اینها، برای
اینکه مقدمه ای گفته باشد در رابطه با آثارش که مستلزم شرایط
روحی و فکری خاصی هستند، مثالی زد: مثلا برای قرار گرفتن در
حال و هوای انقلاب مشروطه باید مطالعاتی داشته باشیم و اطلاعاتی،
تا در آن فضا و موقعیت قرار بگیریم. باید آثاری را بخوانیم و یکی از آنها
که حتمن باید خواند، تاریخ مشروطه ی ایران ِ [مکث] احمد کسروی
است. این مکث اش جالبتر از خود مثال بود و توضیحاتش. انگار که
میان ثانیه های تردید ِ گفتن و نگفتن، واژه خودش قیام کند!
پ.ن:
چقدر آنجا که محمود دولت آبادی؛ آنهم به واسطه حضور لطفی در
برنامه و دوستی شان و اثر مشترکی که در سفرش به زوریخ (محل
سکونت لطفی) با پیشنهاد لطفی در استودیوی خانگی یکی از
دوستانش، به اتفاق اجرا کرده بودند (لطفی سه تار زده و دولت آبادی
قسمتهایی از کلیدر را قرائت کرده)، روی خط آمد و بعد از سلام و
احوال پرسی، یک جور ِخاص کنایه آمیزی گفت که این اولین حضور او
در رادیو است را، دوست داشتم....
این روزها ملکوت ِگل محمدی است. دلم رها شدن می خواهد میان
گلستان اش...دو تار بزنند و یکی یکی مُهر کنی لحظه ها را با
صورتی ِ مخملین نگاهشان... تبرّک نیمه های بهار است. بهشت
میان اردی بهشت. که شمیم شاهدان بازاری را، آنقدرها بنشانی
توی سینه، مگر نازل شود آیه های پرده نشینی میان رگ هایت....
بر مدار سرگیجه
و اشک
که ورق می زند مرا.
سَبُکی ِ نبض دارْ
سَبْک ِتازه ی خون
که از هر چه ثقل، سنگین تر است.
تعلیق ِذهن،
بی رحمی ِثانیه ها
شش جهتی که می کشانَنْدَم.
هذیان می گویم؛
خودم را.
تبعید نطفه های صعود،
زنجیر پاره پاره های دل....
بر دار می نشیند،
صریحْ؛
تقدیر ِ دیوانگی های تکثیر شده....
دلهره دارم؛ یک جور هراس خاصی وقتی قرار است برای نخستین بار،
خالق اثری را ببینم یا کسی که به واسطه انجام اقداماتی که
دوستشان دارم؛ از دیگران متمایز شده. چگونگی برخوردهایش را به
تماشا بنشینم. ترس از عدم انطباق خوبی های آثار و اعمال با
خوبی های رفتاری ِ آفرینشگر و عامل. از یکباره فرو ریختن تصاویر
واهمه دارم. شاید تعدّد این گونه مواجه شدن در دامن زدن به چنین
رویه ای نقش داشته. که فرضن انتظار همان صمیمیت و مهر ِمتن را از
نگارنده آن داشتم و رو در رو شدن با او پایان چنین انتظاری شد. که
واژه ها آینه فرد نبودند. آن وقت این شکستگی حسی/درکی ِ به بار
آمده از چنین اتفاقی، آنقدر ناخوشایند است که موجب تکدیر فضایی
شود که بعضن غیرقابل بازگشت به روال پیشین است. من از آسیب
رسیدن به معماری ِ ذهنیات روشنم ترسانم. متفاوت شدن نوع نگاهی
که بعد از حدوث رویدادهایی از این دست حاصل می شود را [هرچند
این دیگرگونی به قدر غباری محو]، دوست ندارم. طبعن غلظت و رقّت
رابطه ای که بین اثر/عمل و جهان فکری من برقرار شده در شکل گیری
این تفاوت نقش خواهد داشت. درست به موازات همین دلهره اما،
دلهره دیگری نیز در من جاری است. تعویض جایگاه من است با آن
دیگری که در مقام سنجشگر این میزان هاست به شیوه خود. دل ـ
نگرانی نسبت به فروپاشی تصوّرات دیگران از محک زنی ِ
هماهنگی های نسبی بین من و تراوش های ذهنی/ سر زدن های
فعلی ام. نفوذ این دلهره فزونتر از آن دیگری است به مراتب...
داغی ِهویه را که بگیری سمت سیم قلع برای ایجاد اتصالی؛ اگر
کمی غفلت کنی، لغزشی داشته باشی و نتوانی در برقراری پیوند
موفق باشی؛ قلع به سرعت سرد می شود و بدل به گوی رهای
کوچکی.....
به گمانم حس های من هم، شبیه این گوی های کوچک قلعی شده.
اتفاقی افتاده گویا از جنس همان تغافل ها یا چیز دیگری. که مجال
جذبی نبوده. یخ زده، رقصان شده اند در من...
پ.ن:
آه اگر دامن حُسن تو بگیرد آهم
نه خط راستی را می ماند این روزهایم
نه دوّاری دایره را
خط شکسته ای است
که هوای منحنی شدن دارد!
دلم می خواست همان روزهای اردیبهشتی بود: من، مامان و بابا.
در محضر یاس و برگ های عبایی. "حسنی نگو یک دسته گل" ِ ثبت
شده توی مارپیچ ذهنم را، آهنگین می خواندم. بازیگوشانه. لا به لای
لحظه هایی پیچیده به طعم گوجه سبز و توت فرنگی. اینجا که
می رسیدم:
" کره الاغ کدخدا
یورته می رفت تو کوچه ها...."
مامان لبخند می زد و می گفت: یورته نه، یورتمه!