سه شنبه آخر سال به هر چه می ماند جز تداعی کننده آیینی از
آیین های باستان....
پ.ن:
گاه ِ پریدن از آتش دل چه می گویند؟!
سرخی تو از من، زردی من از تو
یا
زردی تو از من، سرخی من از تو
هر بار صدای آژیر آمبولانس را می شنوم که با افشانی نور قرمز و
پژواک آوایی که میان ازدحام ماشینها، گشایش راه را می جوید؛ دلم
می دود تا ثانیه های اضطراب آن همراهی که بر بالین بیمار، دلتنگ،
سلامتش را طلب می کند، تا غمین ِچشمهاش، صدای قلبش که
اکنون ِاتفاق چگونه است و فکرش که کجای حادثه را نشانه رفته....
آن وقت اگر بی دغدغه باشم آن لحظه، یا لبخندی نشسته باشد
روی لبهایم یا از سیلان حس خوشایندی میان رگهایم لبریز شده
باشم؛ انگار همانها می شوند آوار، ترک برمی دارد چیزی در من و
حوالی های وجدانی که ناخواسته، حبر ِابری تسخیر می کندش....
پ.ن:
باشد که از خزانه غیبش دوا کند
مدتهاست دیگر جوهری شدن انگشت سبابه به واسطه انتخابهای
گونه گون، احساسی را در من برنمی انگیزاند. گرچه انجام آن را در
این آشفتگی ها ضروری می دانم، اما آن حسی که باید را ندارم. آن
میزان انتظاری که باید. 24 اسفند 86 هم که قرار است صحنه نمایش
اراده ملی باشد به قول حضرات، از این قاعده مستثنی نخواهد بود
طرفه آنکه این بار همان کف مطالباتی که جویای آنم را میان این
اسامی نمی بینم. یعنی نفس شرکت، تبعیت از آن قانون راضی
شدن به تب است به جهت آن که تهدید به مرگ شده ای. همان
"یک برگ رای، تمام سهم من از دموکراسی" که میان صندوق ها
خواهم/ خواهیم انداخت شرط بقا است گویا. فرصتی برای اندکی
جذب اکسیژن ِ زیستن میان این همه عفریت ناامیدی ها. گرچه
چماق "تایید مشروعیت"، بالای سرمان خودنمایی کند. این انتظارهای
حداقلی را هم اگر از خود دریغ کنیم، باید دست و پا زدن خویش را
شاهد باشیم میان سیاست های ناپالوده حداکثری. این روزهای گذار
که قرار است به لطف روزگار، ما مشق کنندگان جان سخت ِ الفبای
دموکراسی باشیم، تن دادن به بعضی امورات اجتناب ناپذیر خواهد
بود. سودای برون آمدن دستی از غیب نیز، چندان به کار این ایام
نمی آید. همین خرده اقدامات فرسایشی که یک گام به پیش و سه
گام به پس است اتفاقشان واجب است و گرنه آن بلوغ آرمانی هیچگاه
ریشه ای در این زمین در معرض زوال نخواهد دوانید. آن اندک شرر
است که هر آن بیم خاموشی اش می رود و ما که در مسیر گزند
بی امان زمانه، باید بهت زده، نو به نو، حلول پدیده هایی را به تماشا
بنشینیم که بر قامت کفایتشان، قواره هایی چنین، هیچگاه به
درستی نخواهد نشست.
عاشق آن بارانی شدن چشمهایش هستم؛ حین نخستین نگاه به
مبارک ِ هلال ربیع....
پ.ن:
جَعَلَکَ مِفْتاحَ شَهْر ٍ حادِث ٍ لِاَمْر ٍ حادِث....
میان این 3 عبارت:
کنترل گرانی و ایجاد رونق اقتصادی
مقابله با تحجر و دفاع از اندیشه های امام
احیاء منزلت و کرامت ایرانیان در عرصه بین المللی
که شده شعار انتخاباتی حضرات اصلاح طلب؛ هر چه می گردم چندان
رنگی از اصلاح طلبی ای که باید را، نمی بینم....مگر اصلاح طلبی به
روایت آنها که سرلیستشان می شود جناب مجید انصاری!
ارّابه ران
درنگ كن!
ارّابه ران مرگ!
بگذار ابر ِ تيره ي اسفند
اين قامت ِ بلند ِ به زنجير بسته را
با بُغض ِ گرم ِ خويش بشويد
بگذار برف،
برف پر افشان
اين حجم ِ استوارى و پاكى را
با حُلّه ي سپيد، كفن دوزد
ناقوس ِ شرق را بنوازيد!
در مرگ هم
سردار ِ پير، زندگى از سر گرفته است
مرگش ــ چنانكه زندگى اش ــ بارور
بيم ِ حضور ِ خاطره اش حتّى
چندان كه مويه كردن
بر او مجاز نيست....
نعمت میرزاده / اسفند ۱۳۴۵

پ.ن:
شعر و تصویر برگرفته از کتاب مصدق به اهتمام علی جان زاده
تب که می کنم. پلک هایم که داغ می شوند و سوزان. و حس
خوشایندی که از برخورد دست، دستمال یا هر شی سردی در عین
لرزش خفیفی که می پیچید در تنم، ایجاد می شود؛ یاد تب و تاب
گهگاه نشسته بر روزهای کودکی ام می افتم. حرارتی که نرم، زیر
پوستم میهمان می شد. تب به اوج می رسید. لحظه هایی میان
خواب و بیداری و هذیانی که می رقصید روی زبانم....حالتی عجیب.
گویی همه چیز شیشه شده. یک جور انعطاف ناپذیری ویژه. یک
شکنندگی نادر، مخصوص ِ فکر ِ من ِ تب زده... حالا این روزهای دورادور
با مقدس ِ کودکی ها، تب داشته باشم یا نه، گرچه محو است و
پر فاصله و مه گرفته، آن رویداد خاص دقیقه های تب نشان من، اما
بیشتر از کودکی ها جهان شیشه گی ها را انگار احساس می کنم.
آن خشکی آدمها و پیرامونشان را....که رنگارنگ سرخوشی ها دریغ
می شود. تعمیم شیشه شدنها رنج آور است. پیوندشان با شیشه
خورده دار شدن! وقتی که نواخته می شوی میان سختی ثانیه ها.
آدمها، باورهایی که انحنایی ندارند. تیزی شان خط می اندازد دلت را.
یخ می زنی و فسردگی روح که رج می زند تو را. کاش توانی بود
برداشتن شیشه عینک شیشه شدگی ها را یا شکستن جان به
قالب ابعاد کج کج ِاین حجم بیروح را درآمده که شاید، فقط شاید از
ماسیدن حس های تو، میان صعب ِاین همه اکراه ابرازی، قدری کاسته
می شد!
نمی دانم چرا این چند وقته هر بار جناب قالیباف را رویت می کنم؛
در همان نگاه اول؛ بی درنگ چشمم با حلقه ای که در دست دارد
تلاقی می کند! یادم به روزهای کاندیداتوری ریاست جمهوری اش
می افتد و حساسیت ویژه و البته تبلیغاتی ای که در باب ظاهر
داشت. اینکه سببی شد که امر مبارک، ظاهرا سرنوشتی دائم
یابد و عادت شود. دیگر آنکه با توجه به نوع پوشش و آرایش تعریف ـ
شده مسئولین جمهوری اسلامی، همین اقدام کذا گرچه در برگیرنده
اهداف آشکار و نهان؛ در راستای موارد ساختارشکنانه گنجانده
خواهد شد!
گاهگاهی بعضی مصاحبه ها، گفتگوها تو را بیش از یک کتاب،
مقاله که دارای بار معنایی و مفهومی بسیاری هم هستند، درگیر
می کنند. یعنی انگار لابه لای واژه ها و کلمات جواب های ناب و
نغز آنکه در مقام گفتگو شونده است؛ حسی، تجربه ای و درکی
پر قدر نهفته که تو با خواندش انگار لایه های نهان دیگری پیش
چشمت پدیدار می شوند. ناخواسته میان اصیل ِ دریای باورشان
غوطه ور می شوی. و بعد انگار چیزی در تو می خزد که بالقوه های
ذهنت به بالفعل شدن نزدیک تر شوند....من دو مصاحبه خواندم
اخیرا؛ یکی مصاحبه با استاد حسین علیزاده ی نازنین و دیگری آلفرد
یعقوب زاده ی عکاس که از این دست بودند. جوهر کلامشان،
پاسخهای مهربانانه شان و نوع نگرششان به پدیده ها و اتفاقات و
آدمها آنقدر در من نشست که جهان ذهنشان را بستایم و یادم
باشد دقیقه های تجربه و عمیق لحظه های زیستشان را جایی
در صفحه انگاره و الگوهایم بیاویزم و فراموشم نشود...فراموشم
نشود که برای خلق و مانایی بسیار مسائل و موقعیت ها چه میزان
توانایی لازم است و احترام و شور و شکیبایی....