و دختران آفتاب
که روی شانه های درخت
تاب می خورند...
سپید ِ ابرها
سیاه ِچشمهای تو
میان قاب چشمهام
من ِ در آغوش پنجره
خیال خنده های تو
و تیزی ِ نگاه نوبرانه ات
که سیب دلم را
بسان معجزی قدیم
دو نیم می کند!
بهمن 86
آسمان ابری است....می گوید قدم بزنیم. جمع میانه شک و تردید،
تایید می کنیم....ایستاده ایم زیر برج میلاد. هوا کمی سرد است اما
بوی بهار می دهد و من که دیوانه بهارم. بخاری که از دهان خارج
می شود با مه ای که در هواست می آمیزد. شروع می کنیم به گز
کردن پارک پردیسان....استاد می خواند:
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی...
یاد استاد....می گوید دعایش کنید. چشمها انگار می دوند تا جایی
و بعد بخار دهان است که پراکنده می شود میان هوا. باران نم نمک
درحال باریدن است...یاد جنگلی ها، میرزا کوچک خان می کنند. بعد
شروع می کنند به خاطره که چطور میان سرمای زمستان آن سالها
یک گروه 50 نفره به قصد شیرپلا عازم شده اند و در انتها فقط 4 نفر
مانده اند که چگونه یخ ها را شکسته اند و رسیده اند به قله...
سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید
شب اومد و
باز شد گریزون....
باران تندتر شده. خیس شده ایم. هر از گاهی اعتراضی که بلند
می شود به جهت مصائبی که قدم زدن در بارش مداوم باران برایمان
رقم زده، می گوید گاهی اقدام ارادی لازم است! باید حس کنی که
بفهمی....آن سوتر پیرمردی میان این باران مشغول فروختن پرتقال
است. نارنجی پوستشان زیر باران و روی چرخ دستی و نور چراغ،
چشم را می کشاند به سوی خود....آن دیگری می گوید همین
پرتقال فروشی که به جبر....صدایش بغض دار می شود و ادامه
می دهد روزهای دور، پدر بزرگوارش که به دلایل دردناکی بیکار شده
بود، پس از این در و آن در زدنهای مکرر و بی سرانجام، عاقبت با
یکی از همکارانش که او هم مبتلا بود به همان گرفتاری، راه دیگری
نمی ماندشان و علیرغم بیگانگی کامل با چنین امری و نسبت
اجتماعی که با آن نداشتند، نهایتا با پیشنهاد فردی قصد می کنند به
خرید پرتقال از بازار و بعد فروشش روی همین چرخهای دستی....
می گوید این لحظه ها که سخت می دانید شان سخت نیست.
سختی هنوز چنگ نینداخته روی زندگیتان.سختی های بزرگ و
آرمانگرایانه که پیشکش...می گوید سختی و درد یعنی میان سردی
هوای آن سالها که استخوان می ترکاندی از شدتش، بیکار شده
باشی، با هزار و یک مشغله چرخ پرتقالهایت را بچرخانی میان
کوچه ها و دست آخر بی حاصل آمده باشی خانه و عایدی ات صفر
باشد! یخ زده باشی و رویت نشود چشم در چشم اهالی خانه
شوی، حالا تبعات درونی ای که دارد به جای خود....اشکهاش سر
می خورند. اشکهای من....بعد می گوید انتقادهایتان از این و آن
درست، سودای تحول و آرزوی آرمان شهر داشتن، اما درد نکشیده
باشی، زیر همین باران دوام نیاوری چگونه توان پرداخت هزینه داری
در راه مسائلی که ادعا داریدشان...می گوید مبارزه از همین چیزهای
کوچک آغاز می شود.از همین تحمل کردن ها که در تصور نمی گنجند
که ریشه کنند در تو و جسارت مقدسی را در تو برویانند....کلماتش
زیر باران انگار شتاب بیشتری می گیرند برای فرود آمدن در مدار
ذهن....باران یکسره می بارد....پارک پردیسان خلوت شده. همه به
سمت ماشین ها در حرکتند. لباس ها در پناه چتر باز هم خیس خیس
شده. رطوبت نشسته توی تن. دستها یخ کرده و فکر که پر است
از حقیقتهای تلخ و عصیانی....چشم هام مانده اند روی چهره مرد
پرتقال فروش و تعداد پرتقالهایش که چقدر کم شده....کلمات هنوز
رقصانند. گامهایمان را تندتر می کنیم به سمت ماشین. می گوید
دیدید گذشت، می گذرد، خاطره شد همین دقیقه های سرد و بارانی
اما.....
اما....
اما....
انقلاب ما آنقدر انفجار نور بود که اکنون ِ زیست ما چون موش کور
باشد! بهمن که به نیمه نزدیک می شود، با وفور اصوات و تصاویر و
خاطرات پرتاب می شوی به یک تکه از تاریخ....
میهن ای میهن!
تاریخی که من و امثال من در ساخت آن دخیل نبوده ایم اما از قضای
روزگار به یمن مکرر ِ یادآوردهایش انگار جزئی از ما شده، درگیرش
شده ایم....نسل ما که خوراک فکری دهه فجری اش رخداد انقلابی
است با یک قرائت نه چندان صادق....نسلی که این روزها تعبیر
همان "آینده ساز انقلاب" است که در هجوم اقدامات شگفت بخشی
از انقلابیون اصیل! در تمام این سالهای پس از پیروزی؟ در بیست و
نهمین سالگرد انقلابش رویدادهای بی بدیل تری را هم شاهد است
به لطف مهربانی دوران....
ایران! ای سرای امید؟!
تصاویر آن روزها که بی هیچ توقفی به لطف سیمای ملی از جلوی
چشمانت رد می شوند با آن رنگ های کهنه و آدمهایی که میان آن
روزهای به ظاهر شور و نور و امید شانه به شانه هم بودند و گویا قرار
بوده بعده ها هم باشند و خوشباورانه جهانی دیگرگونه و مطابق با
آرمانشان را خالق شوند که زهی تصور باطل، زهی خیال محال....
میان مرور این همه انقلابی گری، شلیک خبرهای ناجوانمردانه است
بی هیچ درنگی.... اختاپوس ارتجاع است که چنگ انداخته هر کجا
که تواند....این میانه بازی روزگار هم جالب است...هادی غفاری با
آن سابقه درخشان انقلابی اش! رد صلاحیت می شود و بسی
جماعت دیگر که تاریخ 57 به بعد را بسیار وامدار خود می دانند....
ایشان که این روزها خاطرات بس مبارکشان را زیاد نیوش می کنیم
قلل "اولین بودن "ها را یکی پس از دیگری قبضه می کنند به نام
خود...." پدر موشکی ایران" هستند، تجارت پیاز می کنند، ساختمان
می سازند، تولید ِدارو می کنند و بساط سودجویان ناصرخسرو را
برمی چینند چنین و البته که برکت همین انقلاب جملگی این امور
فی سبیل الله است ان شاء الله و دخیل بودن در سامان دادن به
جمیع این امور به جهت قحط الرجالی این مُلک....
شب است و چهره میهن سیاهه.....
خودی و نخودی اند که مشق جنگ می کنند آشکار و نهان و شگفت
آن که همگان هدف مقدسشان حفظ نظام است و آرمانهای "امام"
اگرچه هر جریان و فردی از ظن خود یار این اقدام!...
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه.....
ناراستی مدتهاست که زیر پوستها مشغول جولان است....بیچاره
خلایقی که دستشان در هجوم نامردمی ها به هیچ کجای این
باتلاق قدرت مداریها بند نیست.....
دریغ و دریغ....تا سیه روی شود هر که درو، غش باشد!
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد حضرت استادی!
اضطراب به جانم افتاده، بغض نشانه رفته نبض حنجره را، کار دگری
بَرَم نمی آید جز نیایشی به قدر بضاعت....
نشسته این بیت حضرت حافظ بر ذهن و زبانم که:
به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد....
بر سبیل اتفاق که چشمت بیافتد به یکی از سکانس های این
سریال های بی کیفیت دهه فجری که از قضای روزگار درآمدهای
باکیفیتی را نصیب سازندگانش گردانده! و بعد ببینی به لطف های
به انواع اهداف آنچنانی آلوده، به برکت قدیس پروری و هزار هزار
موهبت دیگر! نه تصویر واضحی از چهره بازیگری که نقش آیت الله
را بازی می کند بر صفحه جادویی پدیدار می گردد (هاله دار است!)
نه آوایی از بازیگر مذکور به گوش می رسد! بیست و نهمین سالگرد،
مهرورزانه چشممان به جمال بعضی ابداعات شگفت، روشن نشده
بود که رسانه ملی این بار نیز سنگ تمام گذاشت!
سَل ِ المصانِعَ ركباًً تَهيمُ فِي الفَلَََوات ِ
تو قدر آب چه داني كه در كنار فراتي؟
شبم به روي تو روز است و ديده ها به تو روشن
و اِن هَجَرْتُ سَواءٌ عَشيَّتي و غَداتي
اگر چه دير بماندم اميد برنگرفتم
مَضَي الّزَمانُ و قَلبي يقولُ اِنك آت ٍ
من آدمي به جمالت نه ديدم و نه شنيدم
اگر گلي به حقيقت عجين آب حياتي
شبان تيره اميدم به صبح روي تو باشد
وَ قَد تُفَتَش عَينُُ الحيات ِ في الظُلَمات ِ
فكم تُمِّررُ عَيشي وَ اَنتَ حامِلُ شَهد ٍ
جواب تلخ بديع است از آن دهان نباتي
نه پنج روزهي عمر است عشق روي تو ما را
وَجدتَ رائحَةَ الودَّ اِن شَمَمْتَ رُفاتي
وصَفْتُ كُلَ مَليح كما يَّحب و يُرضي
محامد تو چه گويم كه ماوراي صفاتي
اَخاف مِنكَ و اَرْجَوُ و اَسَتغيث وَ ادْنوُ
كه هم كمند بلايي و هم كليد نجاتي
ز چشم دوست فتادم به كامه ي دل دشمن
اَحبَّني هَجَرُوني كما تَشاءُ عُداتي
فراق نامه ي سعدي عجب كه در تو نگيرد
و ان شَكوت اِلي الطير ِ نحن في الوكَنات
با نخ دلم
کوک می زنم
روی پرده خیال های نو
و فکر می کنم
روشنای چین سرنوشت من
تویی!
بهمن ۸۶

محدوده جغرافیایی خیابان کارگر خیابان حجاب تقاطع های بلوار فاطمی
برای من نوستالژی عجیبی دارد یعنی محل شکل گیری بخشی از
جهان جاودان کودکی هایم....پارک لاله که فقط خدا می داند چقدر
به همراه مامان و بابا و بعدترها برادر نازنینم در آن چرخها زدیم در
فصول مختلف....تاب خوردن ها، سرسره بازی ها، والیبال ها و
بدمیتون ها.....گوش سپردن های بازیگوشانه به کلام بابا و مامان و
توصیه های مهربانانه شان که مطابق با پرنده واری خیال کودکانه من
صورت می گرفت حین قدم زدن در پارک لاله...مرکز هنرهای نمایشی
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و نمایشهای عروسکی ناب
در نابی که به تماشا نشستمشان..."نقلی و مادربزرگ"، "شش
جوجه و یک کلاغ" و "مدرسه خرگوشها" و ....هنوز هم نام "حسن
دادشکر" و "حمید عبدالملکی" مرا پرتاب می کند به آن روزهای
رهایی....دلم می خواهد دوباره موهای دم موشی شده، سارافون
صورتی تنم باشد و نشسته باشم روی همان صندلی های ابری
مرکز نمایش و از آمدن آقا روباهه برای خوردن جوجه ها بغض کنم و
بچسبم به مامان...دلم کودکی می خواهد....مرکز آفرینشهای ادبی
هنری حجاب که خانه اول تمام حس های من است....و موزه هنرهای
معاصر که چه آثاری را آنجا ندیدم با آن پیچ در پیچ راهروهایش که هر
بار می رسم آنجا انگار زمان به عقب برمی گردد برای من، لحظه
لحظه اش را خاطره ها دارم....چشمهام که محوشان می شد با
دانایی تُنُک کودکی ام: مجسمه، سفال، خط، نقاشی، نقاشی-خط
....دو هفته پیش به گمانم بود که رفتم برای بازدید از پنجمین دوسالانه
مجسمه سازی تهران با نام "صلح، زندگی، افق آینده " و چقدر خوب
که رفتم....حیف بود اگر محروم می ماندم از رویت آن همه خلاقیت در
آفرینشگری، آن همه اندیشه که به قالب های گونه گونی در آمده بود
....من هنوز دلم مانده پیش آن یاد یار مهربان، صلح برای همسایه،
بخت مضاعف و بسیار بسیار خلق دیگر که مبهوتشان شدم و یادم
نیست نامشان....چقدر آن راهرویی که سایه پرندگان با شتاب عجیبی
می گذشتند از روی آدم را دوست داشتم و آن آوای فرو ریختن آب را،
آن حجم های نورانی پشت پرده ها را.....
نفس کشیدن در جهان هنر از هر گونه اش غنیمتی است شگفت در
این روزهای آهنی سنگی! سپاس از دست ها و فکرهایی که چنین
هنرمندانه خالق شدند....
پ.ن:
گویا نمایشگاه مذکور تا 15 بهمن ماه دایر است. اگر هنوز چشمانتان به
جمال بس مبارکشان روشن نشده و اگر مجالش را دارید و علاقه اش را
بشتابید که تاخیر موجب خسران است!
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند
که احیای ما کند
که احیای ما کند
که احیای ما کند
که احیای ما کند
.
.
.
.
.
از مزایای ضریب بالای واکنش بدن هنگام خواب، به هرگونه محرک
بیرونی آن است که پی به شگردهای شبانه وزارت محترم! نیرو
می برید جهت افزایش احتمالی سوخت گاز!
پ.ن۱: غرض از محرک بیرونی اینجا خاموشی یکباره چراغ خواب و
فرو رفتن در ظلمات کامل است!
پ.ن۲: اعتماد به نفس کاذب حضرات با سکوتی که اختیار کرده اند
در این باب و سفسطه های بعدیشان از مواهبی است که نصیب
کمتر ملتی می گردد!
مقام الله را نواخت.... کوچید "بخشی ِ بزرگ" در میانه زمستانی که
بس ناجوانمردانه سرد است….رفت و به یادگار گذاشت بیکران ِ آوای
زخمه های عاشقانه اش را، زخمه هایی که می نشست بر روح و
پرنده ات می کرد….حاج قربان سلیمانی هم ترک خاک گفت و
گسست پیوند مهر پنجه های شورآفرینش با مهربان ِدوتار… آرام گرفت
جهان ناآرام جانی که قوت لایموتش بود ملکوت ِساز و حنجره....
خدایش رحمت کناد….
بنیوشید نوای دوتارش را که خوش است مستامستی اش…..