نی نوای استاد علیزاده می پیچد توی گوشم، یاد خط خون گرمارودی
می افتم با صدای آن گوینده نازنینی* که عاشورای 3 سال پیش با چه
حزن غریبی می خواندش....یاد نوحه های سلیم موذن زاده که هیچ
نمی فهمم از دایره واژگانش، اما سوز آوایش می بَرَدَم....یاد بابابزرگ
که حالا نیست، 8 سالی می شود که دیگر نیست، بابابزگی که به
قول سپهری با تمام افق های باز نسبت داشت، که عاشق محرم بود
و من هربار میان این روزها می دیدمش، اصرار می کردم که از میان
دفتر شعرش بخواند برایم شعرهایی را که مناسبتی دارند با حال و
هوای این روزها و او با چه مهری زمزمه می کرد....یاد این شعر قدیمی
و لحن خواندش که می خراشد مرا:
صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع/ مکن ای صبح طلوع
اندیشه که وسعت می یابد، در معرض افکار تازه ای قرار می گیری،
روزنه هایی که نو به نو گشوده می شوند، خیلی چیزها پوست
می اندازند این میانه، شکلشان متفاوت می شود، ارتفاعشان....
اما بعضی چیزها میان همین دگردیسی ها ریشه می کنند و تو هر
بار با تلنگری یادشان می کنی و دوست داری همانی باشند که قبلا
بودند...اصلا حس پنهانی که در آنها رقص کنان است و تو را درگیر
می کند به همان دستخوش تحول نشدنشان است..... و محرم که
مواجه شدن من است با مواجی حس هایی از این دست.صریحند
و رد پایشان در من است که هنوز میان تمام دغدغه های تازه ای که
این روزها در رابطه با محرم دارم و ذهنم درگیرشان است و جنسشان
جنس دیگری است، دلم کودکانه می پرد به عطرشان، هوایشان،
نوایشان....
* گوینده ای که 2 3 سال پیش، پنج شنبه های رادیو پیام 10 صبح
تا 2 بعد از ظهر، اجرای برنامه را به عهده داشت و من هر بار با
شنیدن زلال کلامش مدهوش می شدم و فروتنی اش یا هر آنچه که
نمی دانم چه بود، نگذاشت نامش فاش شود.....
به دوستی که دردنامه است ثانیه های سرد این روزهایش:
زمستان ِ رابطه
مرور برف حرف های تو
و کلاغهای سرنوشت
که منقار بدسگالی شان
بیدلی مرا
مدام فرود می آید!
این پست مریم را خواندم و به قول آذین آن ابرک ها نشستند
توی گلویم و بعد که بارانی شدم.....این میانه یادم به این حکم
هم افتاد....به اینکه هنوز در روزگاری که این همه حقوق انسان را
اینجا و آنجا فریاد می کنند و خواهان بازنگری در قوانین ناعادلانه و
قرون وسطایی هستند، بعضی ها هنوز با چه تلقی ناروایی
می نشینند حکم می دهند و بسی به خویش می بالند که حکم
شرعی داده اند و چه و چه....گیرم که هر نوع جنایت و خبط و خطایی
مرتکب شده اند بعضی خلایق، می خواهید خلاصشان کنید،
خوب آنها از انسانیت چیزی ندانسته اند لابد، شما که می دانید
و مدعی اش هستید! چرا اینطور دیگر؟! این چه قوانین مشمئز
کننده ای است آخر، در زمانه ای که پویایی کلام نخست است؟!
دو نفر را از بالای بلندی پرت کنیدشان که چه؟ که مغزشان بر کف
جایی پخش شود و شما گمان کنید که اسلامی عمل کرده اید و
حافظ دین خدا شده اید روی زمین و جامعه زین پس مصون می ماند
از رویداد چنین وقایعی؟! بیچاره آیینی که با کج اندیشیهای شما و
امثال شما، هر روز به مسلخ تازه ای می برندش....
هر بار؛
به نمایش چنین واقعه ای فکر می کنم:
" وَ یَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاء بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلَائِکَةُ تَنزِیلًا*
روزى كه آسمان با ابرها شكافته مىشود، و فرشتگان نازل مىگردند "
و آمیزه ای از اضطراب
تب و تاب
شتاب
ظهور ثانیه های بی حجاب
بیکرانگی انقلاب سحاب
شراب وار، شریان ِ بودن ِ مرا تسخیر می کند....
* ۲۵ / ۲۵
به آینده
اشارتی روشن بود
آن سیل زخمدار اسارت
که در بستری برهنه
می رفت
و پیشاپیش
جرس آفتاب
خسارت انسان را
ذره ذره می نواخت
***
بر چکاد چوب و آهن
تو آن ترنم لاریبی
که تازیانه تحریف
هرگز به گرد صراحتت نمی رسد
اینک قاریان قبیله من
تارهای صوتی خود را
به روایت تو
شانه می زنند
ای معلم سوم!
و چه فصیح می دانند
تاریخ حماسه های بلیغ
از آوردن یک سوره
مثل نگاه تو
تا حشر عاجز است....
***
نه هرگز
بر گلوی مبین تو
انکار خنجر و زوبین
خدشه ای وارد نکرد
هنوز رسا و بلندی:
الف
لام
میم.....
زنده یاد سید حسن حسینی