یک روز شیخ ما با جمعی از صوفیان به در آسیایی رسید.اسب باز
داشت و ساعتی توقف کرد.پس می گفت: می دانید که این آسیا چه
می گوید؟ می گوید:" تصوف این است که من در آنم: درشت
می ستانی و نرم باز می دهی و گرد خود طواف می کنی.سفر در
خود می کنی تا هر چه نباید از خود دور کنی، نه در عالم تا زمین
به زیر پای باز گذاری"
اسرار التوحید
این روزها که حماقت ها گریبان خلایق را گرفته و آنقدر با مشکلات و
موانع بسیار مواجهیم که شانزدهم آذر هم باید این میانه گم شود و
رسانه ملی بیش از هر چیز به جای روز دانشجو، از روز کودک و
رسانه یاد کند! میهن عزیز هم، چنان در شمیم مهرورزی پیچیده است
که لابد مجالی برای یادکردهایی چنین نمی ماند.دانشگاه ها هم
که به مدد الطاف خفی و جلی حضرات، باید مدام مشق خفقان
کنند....نگاه که می کنی به گذشته نه چندان دور، می بینی چقدر
فاصله است میان شانزدهم آذر آنها و شانزدهم آذر ما، چقدر....
چقدر دور مانده ایم از اصل خویش و بازجستن آن روزگار.... که کی،
کجا، چگونه؟! آن قدر سرخوردگی در این سالها نصیبمان شد که
برآیند خواسته های آنها کجا و برآیند خواسته های ما کجا؟!
دغدغه های آنها کجا و دغدغه های این نسل دانشجو کجا؟! آرمان
سردمداران جنبش های دانشجویی آن دوران چه بود و آرمان اینان
چه؟!....نمی دانم کرور کرور حرف ناگفته هست در باب "آن روزگاران
یاد باد" ها.....که چه بودیم، چه شدیم، چه کردند، چرا کردند، ما
چه....اما بگذار بماند، بگذار بماند در آن حوالی های نهانی شاید
از آستین غیب دستی برون آید در این قحط سالی امید....بگذار
ذهن از سایه ها نگوید، آواز نور بخواند و گمان کند که ایام غم
نخواهد ماند، نخواهد ماند حتی وقتی نشسته باشی آرام و تا
مرزهای ناآرامی سرانده شوی هنگامی که به مهربان صدایی گوش
می سپاری که با مرور خاطراتش، افسوس یکباره می خزد توی
چهره اش و چشمهایش بارانی می شود وقتی که "سرود کنفدراسيون
جهانی دانشجويان و محصلين ايرانی" را زمزمه می کند:
به لطف سارای مهربان (نوازنده مُراژ در گروه) که 9 سالی می شود
تار می نوازد، جمعه شب در تالار وحدت مهمان گروه فاخته بودم و
چه خوش دقیقه هایی.گروه فاخته به سرپرستی رضا موسوی زاده
( نوازنده تار و آهنگساز ) 2 شب، هشتم و نهم آذر اجرا داشتند.
اجرا در دو بخش بود و در ماهور، دشتی، همایون مرکب.بخش اول
بیشتر شامل تصانیف بود. تصانیفی قدیمی که بازخوانی شدند با
صدای مهیار شادُروان. من تا پیش از این اجرا صدای شادروان را
نشنیده بودم. حنجره ای فوق العاده داشت و آوایی بسیار دلنشین.
شادروان متولد 1350 است و گویا بعد از 14 سال، این کنسرت، اولین
اجرایش بوده که به گمانم بسیار بسیار بعد از این خواهد درخشید.
نوازنده مهمان کنسرت در بخش اول هم بانو افلیا پرتو بود با پیانوی
بی نظیری که می نواخت.با اجرای بخش اول انگار پرتاب می شدی
به موسیقی سالهای دور با آن آهنگسازی های خاص.شنیدن بخش
نخست در مجموع لذت بخش بود اما ایراد کار به زعم من تعدد
تصانیف بود که به فاصله کمی از هم اجرا می شد و مجالی برای
آوازخوانی ها نمی گذاشت و سبب می شد اینگونه به ذهن متبادر
شود که فضای کار قدری شلوغ است.بخش دوم را نوازندگان دیگری
به عهده داشتند، جز رضا موسوی زاده. نوازندگانی بسیار جوان و
هنرمند. کمانچه کلهروار امیرحسین نعمت الهی آنقدرها عالی بود و
لحظه های ناب در نابی را برایم رقم زد که مستی اش تا مدتی مرا
کفایت کند.بخش دوم هم بسی دلربا بود و شورآفرین.مرا بخش دوم
خوشتر آمد.هم آوازهایش را دوست داشتم. هم قطعاتی که گروه
با آن هماهنگی و پتانسیل ویژه اجرا نمودند.بعضی لحظه ها آنقدر
حاصلشان کیمیا است که دلت می خواهد در آنها متوقف شوی.مثل
9 تا 11:30 آدینه پیشین ام. جای همه دوستدارانی که مجال حضور
نیافتند خالی بود....
پ.ن1:
ساز مُراژ تا حدودی همانند تارباس است و نامش آنطور که سارا
برایم گفت برگرفته از نام سازنده اش است، محمدرضا ایلدار ژاله.
پ.ن2:
اینجا می توانید تکه هایی از آثار منتشر شده مهیار شادروان را
بنیوشید....

گمانشان بود
خاموشی تان
آتشی است
سوزاندن جرثومه های عشق
آمیزه مبارکی از
وطن، آزادگی، آرمان را
دریغا که
جهان خُردشان
از ادراک جان خِردتان عاجز
پنداشتند
چون خویش، فراموش می کند
آیینگی دوران
درد نامردمی ها را
و بای ذنب قتلت
هزارباره در هزارتوی تاریخ فریاد نخواهد شد
که جسم
به جنون تیغ تن می دهد
اما مثله روح را
هرگز نمی توان....

پ.ن:
تصویر از اینجا
خوب من هرچه تلاش کردم نشد، نیافتم کسی را که مجالی داشته
باشد و هم علاقه مندیهایی چنین، جهت همراهی برای حضور در
اینجا. تنها هم چنان که افتد و دانی در آن ساعات و با این اوضاع و
احوال زمانه و دل نگرانیهای مامان و بابا که خود به دلیلی شرایط
آمدن نداشتند، نمی شود و امکانش ظاهرا محال....دریغ است تنها
که نشسته روی ذهن و زبانم ، چه باید گفت وقتی محدودیتها،
تنگناها چنین ثانیه های مرا به بند می کشند و مرا باز می دارند از
حضور در مکانی که شاید می توانستم طعم دیگری را زیر زبان دلم
مزه مزه کنم در این وانفسا.... آی برادرجان! که حدودا دو ماهی
می شود روی ماهت را ندیده ام...تو هم نیستی، نیستی، نیستی
که پیوند بزنیم دلمان را به لحظه های کیمیای حضرت مشکاتیان و
عارفش که این همه چشم انتظار آمدن دیگرباره اش بودم...چقدر دلم
مضراب می خواهد.ابوعطا، بیات ترک، افشاری.... دردا و حسرتا!
روزهای خاموشی است اما، مدام در خودم فریاد می شوم....
از هنگامه ای که خبر را شنیده ام تا حالا دلم مانده پیش دقیقه های
حزینی که "ک" در حال سپری کردن است، چطور سپری کردنش که
خود داستانی است....دقیقه های سخت و نفسگیر و غم زده اش...
که در چشم بر هم زدنی همسرش مقابل دیدگانش پرپر زد و رفت،
ایست قلبی و تمام.2 سال و خورده ای بود که هم پیمان شده بودند
و چقدر عاشقانه، ناب در ناب و شورانگیز....5 ماهی بیشتر نمانده بود
تا حاصل دقیقه های عاشقی شان، موجودی که لحظه های اخیرشان
را طربناک تر نموده بود، مهمان خانه شان شود....چقدر ماندن در
جهنم فاجعه توان می خواهد، چقدر.....به دست های یخ زده "ک" فکر
می کنم به ثانیه های بی قراری اش به باران اشک هاش به سرخی
چشمهاش به نگاهی که هنوز شوک زده است، به ناله هایی که به
سنگینی آوارند، به امتداد نامعلوم روزهای نیامده، به جنینی که در
میان جان پر دردش در حال نفس کشیدن است و از پدر تنها تصویری
خواهد دید و تصوری مبهم، به هولناکی اتفاقات و رویدادهای تلخی
که ناگهان رخ می نمایند و تو را گرداب وار در خود می کشند به جبر
سرنوشت به سرشت نامبارک روزگار، به تنفس داغدار، به حکمت
اقدامات خداوندگار....
گل می کنی
توی چشمهام
و من
میان دوزخ ِ این همه لحظه
پابرهنه
تا بهشت می دوم!
آذر ۸۶