تبليغاتX
مانا مهر

::

 

نه که ناراضی نه که ناشکر اما خسته ام.از این همه اشارت بی بشارت

 

مانده خسته ام....از بی سرانجامی ساختن ها.از رفتن ها و نرسیدن-

 

ها.از انتظارهای عجیب داشتن از یک مغز، از یک مغز مانده در هزارتوی

 

اندیشه های دلکش و نغز.از خبط های چندباره و چندباره.از پیچ در پیچ

 

پر خاره. از سعی بی ثمر. از دقیقه های بی شرر.از صرف انرژی های

 

 بی خودانه.از عدم دریافتی های مناسب.از پالس هایی که دیر

 

می رسند،نمی رسند و نمی دانم پنهانی در کجای این  اتمسفر آرام

 

می گیرند...از رهزنی های گاه و بیگاهی که سد پوییدن ها می شوند.

 

از سامان اموراتی که یکباره گره می خورند و فرجام نایافته از دست

 

می شوند.از بازخوردهای ناخوبی که شاهدشان هستم. از تلاش

 

برای نگسستن ها.از مراقبت های بیشمار / دیوانه وار کلامی رفتاری.

 

از مرور چندباره مسائل گونه گون در ذهن و وسواس بیمارگونه ای که

 

سایه اش را در برخوردهایم حس می کنم....کاش می شد بی واسطه

 

حرف زد.بی واسطه منتقل شد.مثل همان اشاره سریعه خفیه....

 

یقین دارم که حکمت پیشامد این موارد، از درک چون منی فراتر

 

است، اما بگذار اعتراف کنم روی سپید صفحه که دلتنگم.که ترسانم.

 

که افشردگی این روزهایم یک طورهایی است. یک جور تجربه تازه

 

 است. یک موج دیگر است روی نمودار پر فراز و فرود سرنوشتم.به

 

اضافه حس مضاعف اضطراب، هراسی عجیب از دیرشدنها، نرسیدنها،

 

دلمشغولیهایی که می خواهند توی روزمرگی ها بایستند، بمانند،

 

نفس بکشند....کاش می شد این لحظه ها را، دغدغه ها را با کسی

 

شریک شد که بفهمد که بداند که سطرهای نانوشته دلت را بخواند،

 

از تکانه های روحت نهراسد و امیدوارت کند وقتی آستانه تحملت کمی

 

بحرانی شده، وقتی در حصار چرایی ها گرفتار آمده ای، وقتی پریشانی

 

پیچیده ای را در حال تجربه کردنی در جهانی که گستره اتفاقات و

 

رویدادهای عجیب و غریبش نوروار در حال فزونی و دیگرگونی است، 

 

وقتی..... 

 

پ.ن۱: گنگ است می دانم، فقط نگاشتمش شاید کمی از جزر و

 

مد عجیب این روزهایم بکاهد/ بکاهد! / بکاهد؟

 

پ.ن۲: ۱۷/ ۸۰ 

 

 

 


شنبه بیست و ششم آبان 1386 در ساعت 0:59 | مرضیه |

:: این میانه رخصتی....

 

زندگی در کدام صیغه صرف می شود

هر چه مشق می کنی که برف می شود

تا جوانه می شوی جان تازه می شوی

سرنوشت هر عمل باز حرف می شود

هر شکاف نو به نو لطف می کند به تو

تا که چاره می کنی، چاه ِ ژرف می شود

دست دل که بند نیست، باز هم امیدها، قصه وعیدها

حق بده اگر چنین تنگ ظرف می شود

این میانه رخصتی، رخصتی که فرصتی

یعنی اتفاق دل، بس شگرف می شود؟!

پاییز ۸۶

 


شنبه نوزدهم آبان 1386 در ساعت 0:12 | مرضیه |

::

 

به قیصر؛

که دلم مانده هنوز روی نبض سه شنبه ی هجرتش....

 

 

رفتنت را

 

به عزا نشسته اند

 

مشّاطگان شهر

 

روی دیوار سهم خواهی ها

 

تا عَلَم نیرنگ هاشان افراشته تر گردد

 

با ذبح حنجره قلم ات

 

که بودنت

 

نان فتنه گری هاشان را آجر می کرد و

 

نبودت

 

تنور مصادره گری هاشان را

 

گرم تر!

 

 

 


جمعه یازدهم آبان 1386 در ساعت 23:6 | مرضیه |

:: ایست! قیصری که نیست، نیست.....

 

دشتی شجریان است که پیچیده در من:

 

یاران موافق همه از دست شدند

 

بر خوان فلک یکان یکان پست شدند....

 

روزهای آغازین همین تابستان بود، نبود؟! دقیقه های سرخوشانه ی

 

دیدن، دوباره دیدن، مهربان ِکلامش را  شنیدن، "دستور زبان عشق"

 

را چشیدن....حالا می گویند پر کشیده، به ناگهانی "آینه های ناگهان"

 

اش....

 

و من که باورم نیست هنوز ، مبهوتم و سرد ، پرنده غم توی گلویم

 

پرپر می زند مدام، هی بغض مرا نشانه می رود و اشک امانم

 

نمی دهد....که پایانی نیست خبرهای ویرانی را. انبوه درد، اندوه

 

سرایش مرگ شاعر دردواره ها.....

 

آفتابگردان خورشیدت شدی بالاخره ؟! حالا بگو "به قول پرستو" چه؟!

 

که من سطرهای مستامست نوجوانی ام را مرور کنم، روزهای سروش

 

نوجوانی ام ، جنون شاعرانگی ام را و لرزان بگویم :

 

ناگهان چقدر زود دیر شدی.....

 

پ.ن: هنگامه های نیایش، دعایش کنید. دلتان خواست مهمانش

 

به فاتحه ای....

 


سه شنبه هشتم آبان 1386 در ساعت 22:30 | مرضیه |