وقتی به صفتهایی ناخوبی فکر می کنم که ممکن است در نهاد آدمها
ریشه دوانده باشد، می بینم واقعا هیچ کدامشان به اندازه غرور
عجیب نیستند.عجیب بودنش هم بیشتر از حیث هزارتو بودنش است.
از هر دالانش که عبور می کنی، دالان دیگری مقابلت رخ نمایی
می کند انگار. جایی که گمان می کنی دیگر در حال رها شدنی از
چنگال فتنه گریهایش، او درست فرصت طلبانه، همانجا را پله ای برای
صعود دوباره اش می کند و از آن بالا موزیانه به تو لبخند می زند!
همه جا در حال زایش است گویا، در فکر و ذهن و کلام و دل و
جانت.... حضور دارد با تو و در تو و آنچنان زیرکانه تو را در خویش
می کشد که از تصورش هم عاجز می مانی!حقیقتا گذر از هفت
خوان که هیچ، خوان در خوانش و گریختن از آن و دور بودن از جهان
حقه و دستانش، سخت است بسیار و طلب می کند هوشیاری به
مراتب بسیارتر....
دلم گرفته است. به قول مهدی اخوان ثالث ابرهای همه عالم در دلم
می گریند....حس غریبی مرا در خود می کشد و می فشرد مدام.یاد
حرف دوستی می افتم که می گفت این جور موقع ها به دریا فکر کن.
می گفت هوا را عمیق به درون سینه بکش و فکر کن موجهای دریا
به سمت ساحل می آیند و هنگام بازدم تصور کن موجها در حال
بازگشتند به بی کران دریا.می گفت آرام می شوی، آرام. اما حالا هر
چه به دریا فکر می کنم و موجهایش، سهمم انگار طوفان های اوست
تا آرامش آبی اش! هی شعر فروغ توی ذهنم چرخ می خورد و غم
بیشتر در من حلول می کند:
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند....
بوی خاک نم خورده می دهد دقیقه های اکنونم.یاد بابابزرگ
می افتم که مثل پرنده بود و شعر مرا به او نزدیک تر کرد و او را به من.
به بی ثباتی سرخوشیها فکر می کنم، به ناسپاسیهایم....ترس
هم ظهور می کند در میان این شهرآشوب، ترس ِ نرسیدن،
ثانیه های مردابی! یاد کودکی ام می افتم و بغض می کنم. یاد آن
موقع ها که می نشستم و بابا و مامان کلی کتاب می خواندند
برایم.یاد کانون پرورش فکری.یاد آنهمه شعرهایی که حفظ کرده بودم
و بابا با چه حوصله ای ضبطشان می کرد! قلمدوشهای بابا،
بوسه های مامان. تئاترهای عروسکی و کوه رفتنهایمان و ذوق
سرشار آن لحظه ای که چای دم کشیده روی آتش را توی آن لیوان
زرد ِمخصوص مزه مزه کنم....چقدر حجم شادیهایم خالص بود!
چقدر دورم، چقدر دیر....می رقصد اندوه نقره ای در من، پر از خالیم
امشب...کاش عطر سیب، طعم گندم، روی ماه خدا...پنجره نیمه باز
است، نسیم گویا رازی دارد با سیاه ِ شب، غم نامه هایم تمامی
ندارند انگار.بارانی ام، بارانی ِ بارانی....مرتضی گودرزی دوتارش را
می زند و می خواند:
نم نم باران بار
در غم یاران زار
ماه ندیده، شب رو دریده، صبح سپیده بر دار
سرو روانم کو
مه تابانم کو
پاره جانم
روح و روانم
آه و فغانم بشنو
به سان لاله داغی بر سینه دارم
با ستاره پیمانی دیرینه دارم.....
امروز در فاصله زمانی 11صبح تا 1بعد از ظهر، شبکه سه سیما برنامه
مستندی را با نام" روح الله" پخش کرد که من فقط بخشهایی از آن
را دیدم و آن بخش اختصاص داشت به روند انتخاب بنی صدر و
ماجراهای بعد از آن، که شامل تکه هایی از سخنرانی های بنی صدر
بود و گفته های این و آن درباره انتخاب او و طول مدت ریاست جمهوری
و بعد ماجراهای عزل او. در این میان گوینده متن هم لابه لای پخش
تصاویر، تحلیلهایی را ارائه و ماجراهای اتفاق افتاده را با شرح
بیشتری بیان می کرد.گوینده از حضور کاندیداهای آن دوره می گفت
که شامل جلال الدین فارسی بوده که ظاهرا چون مادری افغانی
داشته بر طبق قانون اساسی نمی توانسته به عنوان کاندیدا حضور
داشته باشد.کاندیدای دیگر مسعود رجوی بوده که آقای خمینی کلا با
حضور او در انتخابات مخالفت کرده بودند و تنها می مانده دو کاندیدای
دیگر که امکان رقابت داشتند: یکی بنی صدر بوده و دیگری حسن
حبیبی.نکته جالب در پخش این برنامه از رسانه ملی، قسمتی بود
که گوینده در ادامه مطالب قبلی اشاره کرد به اینکه آقای خمینی
اگرچه رای خود را به حسن حبیبی اختصاص داده و تنها خانواده ایشان
هم گویا در جریان این مسئله بودند، اما به دلیل انتخاب مردم که طی
انتخاباتی دموکراتیک، بنی صدر را به عنوان رئیس جمهور برگزیده
بودند، انتخاب مردم را محترم شمرده و ظاهرا بدون هیچگونه اعمال
نظری موافقت خود را با ریاست جمهوری او اعلام کرده بودند....
در بسته شد به ناگهان
یک عده پشت در ماندند
با مشت های بیهوده
با سکه های فرسوده
آنان که می دویدند و فریاد می کشیدند
فرو ماندند
آنان که روی سکوی سکوت می نشستند
به آسانی گذشتند
یک عده می دویدند
و پشتشان به در بود!
عمران صلاحی
می گویند تاریخ تکرار می شود و تنها آدمها و شرایط و موقعیت ها
هستند که با مشابه خود در زمان گذشته توفیر می کنند و چقدر
راست می گویند....کاش دوستانی هم که این روزها جسورانه در
برابر طرح پروژه انقلاب فرهنگی دوم موضع می گیرند و اعتراض
هایشان را با صدای بلند فریاد می کنند و چه و چه.... قدری هم
جسارت به خرج می دادند و عذرخواهی می کردند از آدمهای نازنینی
که روزگاری نه چندان دور به واسطه اقدامات مهرورزانه همین
دوستان! قربانیان انقلاب فرهنگی اول شدند!